۱۷ نوامبر ۲۰۱۰

مردمان عرفان زده ی متوهم

شعر و عرفان به خودی خود بد نیست. کسی را نمیشود سراغ گرفت که از عقل سلیم برخوردار باشد و بگوید که شعر و عرفان بویژه نوع غنی شرقی آن در کل مضر احوال انسان و لاجرم بد می باشد. ادبیات عرفانی و شاعرانه در نوادر تمدنها رشد یافته اند. هر تمدنی به این کالای ناب فرهنگی مجهز نبوده که فرهنگ هزاران ساله ایرانی مفتخر به تولید و داشتن آن بوده است. اما به کلام ساده و بی آلایش دخالت منطق شاعرانه و عرفانی در تمامی ابعاد زندگی چیز ناپسندی است که به نوعی ریشه گرفتاریها و مشکلات اجتماعی ما نیز در این مقوله نهفته است. همایون کاتوزیان در همین رابطه می گوید: «کشور ما کشور عرفان و شعر است، و این فقط به روشنفکران مربوط نیست. عرفان مقام خود را دارد و شعر یکی از بزرگترین دستاوردهای تمدن این کشور است. ولی امور اجتماعی و اقتصادی را نمی توان با خواندن یک بیت شعر یا ارائه یک نظر عارفانه یا اسرارآمیز شناخت و حل کرد.»

بگذراید برای شیوایی بیشتر کلام به مثال روی آوریم. مثالی که می خواهم برایتان بازگو کنم دست بر قضا بسیار قرابت و نزدیکی با مثالی دارد که همایون کاتوزیان در اینباره مطرح کرده است. یادم می آید سالها پیش در یک محفل خانوادگی نسبتاً گسترده نشسته بودم. در آن محفل برخی برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات می کردند. توسط والدین به جمع اینطور معرفی شدم که در مغرب زمین درس فلسفه و علوم سیاسی خوانده ام. بالفور جمعیتی رو به بنده هرکدام سئوالی پرسیدند فی الحوالات سیاست روز مملکتی که قالبترین آنها چنین بود که اوضاع و احوال ما را چه خواهد شد؟ اصولاً مردمانی که اینگونه سئوال کنند نشان داده اند که خود نمی دانند که تنها خود آینده ی خود را خواهند ساخت، پس برای سئوال به خود رجوع کنند. باری، در مقام پاسخ از علم سیاست کمک گرفتم که یک به یک مولفه ها و متغیرها را مورد بررسی قرار می دهیم و بنا به وزن هرکدام در برآیندی از متن و محتوای مساله به حل صورت سئوال می پردازیم. کلام به نتیجه مزین نشده بود که متخصصین برق و کامپیوتر و منزلداری و عمران و خیاطی و ... هر کدام بر مبانی اسطوره ای و خرافی و گاهاً توهمِ توطئه ای به تبیین سیاسی آنهم با صدای بلند به جهتی سخن آغاز کردند. انگشت به دهان ماندم. دیدم در میان این قوم هرچه خرافی تر باشی، جوابهایت بیشتر مورد پسند واقع می شود. تبیین علمی گویی به کل جایگاهی ندارد.

متاسفانه این حقیقتی است که فرآیند توسعه در یک ملت بگونه ای همه جانبه رخ می دهد. نمی توان گفت ابتدا باید فلان توسعه را پیدا کنیم و سپس به بهمان توسعه برسیم. اولین هیاتی از دانش پژوهان ایرانی که پس از مشروطه راهی مغرب زمین شدند اینگونه تبیین شده بودند که به سرزمین آزادی و دموکراسی می روند اما می روند که تنها علم و فن و تکنیک بیاموزند، مبادا از فرنگ سوغاتی بجز علوم فنی آن به ارمغان بیاورند! حال اینکه تجربه نشان داده است نمی توان برخی را مورد توجه قرار داد اما بستر رشد آنان را نادیده گرفت. برای توسعه فکر می بایست همزمان توسعه فرهنگی و اقتصادی توامان درجریان باشد. شکمی که گرسنه باشد نمی تواند خون به بالاتنه پمپ کند. مردمانی که در خط فقر یا زیر آن سیر می کنند را که نمی توان انتظار داشت روزی نیم ساعت و یا بیشتر مطالعه کنند. قومی را که مدام از جانب حاکمان تو سری خورده باشد وانگهی حق و حقوقش پایمال شده باشد را که نمی توان وادار کرد حق و حقوق یکدیگر را محترم بشمارند، درست نشست و برخاست کنند، با اصول مناسب شأن و مقام متمدن خود رانندگی کنند و الی ماشاءالله.

باری؛ این قصه سر دراز دارد و می توان تا بینهایت از آن گفت و مثال آورد و مقایسه کرد اما آنچه مهم است ارایه راهکاری به درد بخور و قابل اجراست. به نظر می آید جامعه آشفته ی ما اسیر تراکم جمعیت باشد. این مساله باعث می شود تا در تمامی احوالات اجتماعی آشفتگی و اضطراب نمودار باشد. مملکتی که وسعت فراخ دارد اما کاهلی مسئولین آنهم بصورت تاریخی در آن باعث شده باشد دو سوم مساحت آن فاقد معیارهای نوین زندگی باشد، جامعه ایست که تمرکز بیش از حد در نقاطی خاص داشته باشد و همین به عنصری سرطانی و مانعی علیه توسعه مبدل گردد. جامعه ای که دغدغه اسکناس دارد در حقیقت هم از مذهب به دور است و هم از اخلاقیات. مادامی که در پی اسکناس دوان باشد نمی توان توجه اش را به چیز دیگری جلب کرد. حداقلی از رفاه لازم است تا اجتماع گوش شنوا پیدا کند و از بالادستان خود بیاموزد. جامعه ای که صدایش شنیده نشود سرخوده می گردد. از برکات دموکراسی یکی هم این است که حتی خیلی ظاهری به مردمان خود نشان می دهند صدای آنان شنیده می شود. همین که قومی تصور کنند مسئولین به درد آنان گوش می دهند تسکین می یابند و اضطراب از زیر پوست شهر خارج می شود. آنگاه دیگر خبری از بومی ستیزی و بیگانه پرستی که ایرانیان بسیار به آن معتاد شده اند، نخواهد بود.

بد نیست تحقیقاتی صورت پذیرد در این مهم که چگونه می توان فلسفه حیات را در جنب آراء ایرانیان از حول مفاهیم «جامعه کوتاه مدت» یا «جامعه کلنگی» که هر کس تنها به فکر خویش است و می خواهد از آب گل آلود ماهی گرفته و برود به آنجا رساند که همگان به دنبال سرمایه گذاریهای بلند مدت و انسان دوستانه باشند و به این فهم اصیل برسند که نفع شخصی در طولانی مدت بگونه ای انسان دوستانه بسیار بیشتر از تکروی و خود بینی مغایر با ارزشهای اخلاقی است.

متاسفانه جامعه اسیر استبداد عوارضی دارد همچون انسان اسیر سرطان که جلوی هر کدام را بگیری، به اصطلاح هر کدام را درمان کنی، دو تای دیگر طغیان می کنند. استبداد چنانچه در جهان سنت فوایدی داشت در جهان کنونی تماماً به مضراتی علیه تمامیت موجودیت خود مبدل گشته است. آدمیانی که تحت استبداد چندین هزار ساله ایران زمین رشد یافته اند مثال آن کودک صغیری می ماند که آنقدر از پدر تو سری خورد که در لحظه مبادا آنهنگام که پدرش از احوالات او فارغ شده بود نتوانست از خود دفاع کند و تباه شد. آدمیانی که در دموکراسی ها رشد یافته اند مثال آن دست کودکان رشدیافته ای هستند که هرگاه سایه والدین بر سر آنان نباشد به خوبی می توانند برای خود تصمیم بگیرند، از خود دفاع کنند و به تنهایی به زندگی خود معنا ببخشند. آن اقوامی که در دورانهای مختلف از یک ملت-کشور ابرقدرت آفریده اند قطعاً مردمان صغیری نبوده اند که دیگری برایشان تصمیم بگیرد. بی شک مردمانی رهبرمنش و بلندقامت بوده اند. انسانهایی بوده اند خودساخته و متکی به نفس با فرهنگی غنی که به کرشمه ی گوشه چشم یک فرهنگ بیگانه شیفته آن نشده اند.

مونتسکیو، فیلسوف سیاسی عصر روشنگری در مغرب زمین، به واسطه تحقیقات جامع و نوین تطبیق تاریخی که صورت داده بود به این نتیجه میمون و مبارک رسیده بود که حکومتها آینه ی مردمان جوامع خود هستند. ما عادت کرده ایم مدام آینه شکنیم فارغ از آنکه آینه چون روی تو ... خود شکن آینه شکستن خطاست!

چاپ مطلب