۲۸ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 11

"... دو دلیل دیگر دارم برای اینکه ضمانت ما بی معنی و بی حاصل است: یکی اینکه ما کمپانی (فالکن هاگن) را دعوت نکرده ایم، و اصرار نکرده ایم که بیا راه بساز که ضمانت بکنیم. او خود آمده است. اگر من دعوت بکنم و اصرار بکنم البته باید ضمانت بکنم. دیگر اینکه اگر این راه منفعت دارد و یقین حاصل است، دیگر من چرا ضمانت بکنم؟ اگر نفع ندارد و ضرر دارد، همچه راهی را چرا می سازند؟" کاغذ شاه به میرزا حسین خان برای ارسال به سفارت روسیه تزاری


مجموعه این اصول را سبک جدید مملکتی خواندند که هم شاه و هم روشنفکران زمانه بر لزوم اجرایش انگشت نهاده بودند. قصه از اینجا آغاز می شود که ترقی سریع ژاپن گویی هوش را از سر سپهسالار می پراند. مملکت را بسیار عقبتر از آنچه سابقاً تصور میکرد می یابد از اینرو تعالیمش ناخواسته با تحکیم و اضطراب درهم می آمیزد. ببینیم داستان ژاپن که تا سی سال قبل از آن چون ایران کشوری عقب مانده محسوب می شد به کجا کشیده بود. ژاپن عصر ترقی را همزمان با امیرکبیر ما آغاز می کند منتها بی توقف در این جاده می راند و ما مرتبط می ایستیم! حقیقت اینکه میرزا حسین خان دولتش را همزمان با دیوان اصلاحگر «مدحت پاشا» در عثمانی و نخست وزیر «ایتو» سلسله «میجی»[i] در ژاپن آغاز میکند. هر سه یک منش و یک مسیر را دنبال می کردند بدون اینکه باهم در ارتباط باشند. از این میان تنها «ایتو» عاقبت به خیر می شود و کشورش! آن دو دیگر به زودی سقوط می کنند و کشورهایشان نیز اینچنین. در سیاست جهانی آنروز، ایران بیشتر از عثمانی و عثمانی بیش از ژاپن به صرف "جسم عایقی" می ماند که مابین دو قدرت روس و بریتانیا مدام از تحرک باز می ایستد.
در این میان اما هم دخالت بیگانگان در ایران شدید بود و هم مخالفان قدرتمندی از طبقه همانهایی که تا دیروزش در مقابل امیرکبیر ایستادگی می کردند در جامعه رخ می نمایاندند. در تواریخ نیز آورده اند که جمع کثیری از مخالفان مشیرالدوله او را به تلاش در تغییر مذهب مردم و "عیسوی کردن همگان" متهم کرده اند! چه خیال ابلهانه ای! اولاً اینکه مگر مسیحیت چه تحفه ای بیش از اسلام دارد؟ اینرا نمی دیدند. و دوم اینکه مگر مذهب مذهب نیست؟ چه خوب یا چه بد، یک چیز است. آنرا که درک نمی کردند نمی توان انتظار داشت اینرا بدانند که ظرف یک سال، ده سال، و سی سال نمی توان آئین کهن یک ملت را بکل از ایشان ستاند... آری! دفترچه اصلاحاتمان را که ورق می زنیم به این نتیجه نامبارک می رسیم که در کل، اتمسفر سیاست بین الملل هیچگاه ما را از چرخ آسیاب قدرتهای اطرافمان بیرون نراند که به حکم ضرورت بر دو پای خود ایستادن بیاموزیم و نقشه ترقی به قامت میهنمان بیارائیم. اما "بودند مللی که به پای خود برخاستند و به مستعمره داران غارتگر انگلیسی و سردمداران آمریکایی و قزاقان سوسیالیست مآب فاشیست مسلک روسی – درس عبرت دادند."[ii]
میرزا جعفر حکیم الهی که مجتهدی از زمره فلاسفه ایرانی زمان خودش بود و دل اندر حرکت مترقی سپهسالار داشت. فی المثل در کاغذی تاسیس روزنامه جدیدی را به نخست وزیر تبریک می گوید که این عمل "نتیجه بکر عقل است" و "مقدمه فکر و دانش و بینش" نزد مردم. همزمان حاجی ملا صادق نامی بود از مجتهدین مردم قم بحساب می آمد. ایشان هم در قضیه کشیدن راه آهن با سپهسالار هم صدا می شود و میفرماید: "به یقین اگر راه آهن من البر الی البحر متصل شود، مملکت گلستان و رفع شکستگی و پریشانی جمهور خلق می شود." اسم راه آهن آمد چند جمله گفته باشم اینکه: چه آن قراری که با کمپانی بریتانیایی بسته شد و به بار ننشسته فسخ گردید و چه آن قرار که با کمپانی روسی اصلا پانگرفت، تلاش و کوشش بیگانگان بود در بسط قدرت و تحکیم نفوذ سیاسی شان در ایران. ایران هم تکاپو می کرد از زیر بیرق اینها رهایی یابد. چند صباح موفق می شد و مابقی اوقات شکست می خورد. دو همسایه ی قدرقدرت شمالی و جنوبی ایران: روسیه و بریتانیا هم که سر هر چیز در رقابت شدیدی بودند. خلاصه آنکه آنچیز که بدان توجه نمی شد سرمایه گذاری در پیشرفت اقتصادی ایران بود و بس! که این مغایر با منافع این دو قدرت جهانی بود و اجازه اش نمی دادند. هر وزیر و وکیل مردمداری هم که در مقابلشان می ایستاد به طریقه ی امیرکبیر از سرراه بر می داشتند. برویم سراغ روحانیون فهمیده که نگذاشتند تاریخ نام مجسمه بلاهت بر قامتشان بدوزد. در میان روحانیون فهمیده و طرفدار ترقی و پیشرفت، شیخ مجتهد دیگری بود بنام میرزا نصرالله مجتهد خراسانی که حتی در "تغییر خط" و "اختراع خط جدید" در آنجا که "موجب تسهیل تعلیم و تعلم" گردد، بدون اینکه نخست وزیر به چنین خیالی باشد به ایشان فرموده بودند که "مطلقاً جایز است."[iii]
بد نیست در فهم اقتصاد سیاسی قرن نوزدهم ایران زمین کمی همت کرده باشیم. داستان توسعه از این قرار است که تا پیشرفت اقتصادی حاصل نشود خبری از ترقی سیاسی نخواهد بود. اما از طرفی ترقی سیاسی مدیون امنیت اجتماعی است و امنیت اجتماعی بستر مناسبی برای جذب سرمایه فراهم می آورد. ممالک غربی که وارد گود اقتصاد نوین شده بودند، ممالک شرقی نیز آرام آرام در قرن نوزدهم تکیه ی تمام و کمالشان بر اقتصاد کشاورزی را رها کردند و دانستند که در جهان نوین، صنعت حرف نخست را می زند. برای صنعت هم سرمایه می خواستند: ثروت و علم. هر دو سرمایه در مغرب زمین بود و در انحصار اروپائیان و آنها هم به راحتی دست از انحصار خود بر نمی داشتند. تنها یک راه باقی می ماند. اینکه دولت شرقی تمام همت خود را در ذخیره ی سرمایه موجود داخلی بکار گیرد یا بتواند سرمایه خارجی بی انتظار (مثلا از راه جذب گردشگر) ذخیره کند تا آرام آرام چرخ کوچک صنعت شرقی به حرکت درآید. حالا بدترین بلا و بزرگترین طاعون بر این روند همان تغییر متناوب قدرت، شورش و بلوا و اغتشاش، برانداختن امنیت اجتماعی به هر دلیل و ایجاد درگیری بین المللی و به جنگ کشاندن دولت ضعیف شرقی با دولتهای قدر غربی است. حالا این به کنار، چیزی که تا به اواسط قرن بیستم از دیدگان بسیاری رجال مشرق زمین پنهان بود و امروز عمومیت بیشتری دارد اینکه نفس «سرمایه خارجی» بنگاههای تجاری غربی نه تنها ضامن رشد اقتصادی نبود بلکه در عمل بدبختی و مصیبت برای یک ملت شرقی به همراه داشت. امروز می دانیم که در همان قرن نوزدهم، اروپائیان در عثمانی، مصر و چین سرمایه گذاریهای کلانی در جهت راه اندازی صنعت داخلی انجام می دهند که در نهایت آن کشورها تبدیل به دستنشانده ها و مستعمرات اروپایی شده، به واسطه نفوذ همان سرمایه به تمام ارکان اجتماعی و فرهنگی جامعه شرقی دسترسی می یابند.
رمز ورود، تجارت آزاد بود که امروزه هم به جهانی شدن تغییر نام داده است. در میان ممالک شرقی تنها کشوری که متوجه این شارلاتانیزم اقتصادی غرب می شود ژاپن است که در همان دوره ی امپراتوری «میجی» علارغم کپی برداری هایش از سبک زندگی غربی در مقابل تجارت آزاد می ایستد. حقیقتاً تجارت آزاد یا قوانین پیرو «جهانی شدن» در آنجا برای ممالک شرقی سودآور است که صنعتش به رده صنایع رقیب رسیده باشد والا تماماً ضرر خواهد بود. در ایران، اولین فردی که به این بینش می رسد قائم مقام است. دومین امیرکبیر است. سومین سپهسالار. اینقدر گفته باشم که میرزا حسین خان در گذرگاه تاریخ در پی به راه انداختن آن دسته از سرمایه خارجی بود که به تحول عمیق داخلی منجر شود. در این باب هم از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. بصیرت سیاسی اش را هم کنار نگذاشت که غریب اکثریت سرمایه ی خارجی آن دوران صرفاً مرض وابستگی داخلی را نه تنها درمان نمی کرد که احوال اجتماع تماماً وابسته به علم و صنعت و تکنیک را بدتر هم می کرد. مابقی رجال قرن نوزدهمی ما جملگی در فهم این مکانیزم خاموشند. با کمال تاسف و با دلی سرشار از اندوه می بایست عرض کنم که بیست سال قبل از آغاز سیر ترقی کشور ژاپن، امیرکبیر ما می آموزد که توسعه بجز بر محور اقتصاد و مدار سیاست ممکن نیست حال اینکه کار به اجرا که می رسد مجالش نمی دهند و از میان می رود. بیست سال پس از او نیز سپهسالار در می یابد که عنصر ترقی منهای امنیت اجتماعی وهم است. به او به شکل دیگری مجال نمی دهند...

***

قصه مشیرالدوله و غم مشروطه اش همین بود. هم او سی و اندی سال قبل از پیروزی جنبش مشروطه غم ترقی داشت و هم توسعه مملکت با او داغدار سومین توقف اصلاحی خود شد. آری، طرح های مشیرالدوله نیز بیشتر روی کاغذ جا ماندند یا مثال امیرکبیر در ذهنش خشکیدند و به زیر خاک رفتند، قبل از آنکه مجال اجرا بیابند. گمان می کنم به برخی ریشه های چرایی جنبش مشروطه اشاره رفت. امروز که حرف سپهسالار پیش می آید، ملت یاد مسجد و مدرسه اش می افتند. آنچیز که آن انقلاب که بیست و پنج سال پس از کشته شدن میرزا حسین خان، «مجلس شورای ملی» نامید و الحق که بزرگی کردند سرداران مشروطه بدین همت، خانه اش بود. جایی بود که خطابه هایش را می خواند. اولین جرقه مشروطه از همان جایگاه وعظ برخاست. به حق خانه اش خانه ی ملت شد. یک مسجد هم کنار آن خانه برای اهل دین ساخته بود. مدرسه ای را هم در همان کنار برپا کرد و کتابخانه ای را وقفش کرد. تمام آن زمینها را که میدان بهارستان را برآن برپا کرد و این عمارتهای را دور و کنارش ساخت، به حساب شخصی از پاشاخان امین الملک خریداری کرده بود.
و این خانه چه فراز و نشیبها دید. صد و سی سال بالا و پائین شدنها و تکانهای پی در پی. گاه ایوانش می شد محفل خطابه گویان دولتی، گاه سرایش سنگر آزادیخواهان؛ زمانی روشنایی آزادی مشروطیت بر آن چیره می شد، به دوره هایی سیاهی و ظلمات استبداد بر طبقات این خانه حاکم می شد. یکجا محفل شور و امید خلق می شد و یکجا آرامبخش درد ملی. چکمه پوشی پیدا می شد دربش را تخته می کرد، قزاقی دیوارش را به توپ می بست و... اما هنوز هم این خانه داستانها از سر می گذراند.

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.
[i] سلسله «میجی» در ۱۸۶۷ میلادی توسط امپراتور میجی و با براندازی سلسله امپراتور «توکوگاوا» توسط کمک پیشمرگان وطن پرست «سامورائی» برقرار می گردد که تا ۱۹۱۲ میلادی برپا می ماند. این دوره را آغاز عصر روشنگری در خاور دور دانسته اند که مصادف است با اعتلای سیاسی و اقتصادی سلطنت ویکتوریای بریتانیا که سرتاسر جهان را درنوردیده بود و خود را "کبیر" می نامید! پیش از روی کار آمدن «میجی»، سیاست انزواطلبی رژیم «توکوگاوا»، ژاپن را در مقابل دولتهای مطرح اروپایی بضعف کشانده بود و همچنین یک شکست نظامی را از آمریکای تازه کار تجربه کرده بود. در حقیقت دربهای کشور ژاپن تا قبل از این تاریخ برای سده ها به روی بیگانگان بسته بود، هر بیگانه ی راه گم کرده ای را گردن می زدند. فقط مامورین ویژه برخی قدرتها با اجازه مخصوص حق ورود مختصر و محدود به برخی نواحی ژاپن را دارا می شدند. در میان مامورین ویژه نیز ماسیونرها را فوراً گردن میزدند و کشیشان مبلغ مسیحیت را ابتدا شکنجه کرده، سپس اعدام می کردند. امپراتور میجی به کمک سامورائی ها این نظم را برهم می زند و آغاز اصلاحات کلان را اعلام می کند. او بسیار دلبسته نظم اروپایی بود و نخست وزیر مطلوبش "ایتوی کبیر" حتی نحوه سیگار کشیدن «بیسمارک» ملت آلمان را تقلید می کرد. این سلسله با تمام قوا میخواست ژاپن را بشکل اروپا درآورد. گرچه مخالفتهایی در لایه های مختلف جامعه ژاپنی علیه این ایدئولوژی مطرح می شد اما نظم امپراتور «میجی» بی توقف تا جنگ یکم بین الملل ادامه می یابد. محققین دلیل این پیروزی را در دوری اروپا از خاور دور و ضعف ایالات متحده آمریکا در آن دوران برشمرده اند وگرنه بعید نبود ژاپنی ها نیز همانند ایران بگونه ای متناوب از ترقی باز بایستند. به هر روی، عنصری که متاسفانه ایران بدان حد خوشبخت نبود که چون ژاپن به آن دسترسی داشته باشد، محدودیت انزوا گرایانه ی جغرافیایی بود که ژاپنی ها را از شر بیگانگان برحذر می داشت تا خود ابتدا مقدمات اصلاح را فراهم کنند. موقعیت جغرافیایی ویژه ایران هیچگاه نگذاشت بوقت لزوم منزوی شده مورد هجوم ددمنشانی چون ترکان و تازیان و مغولان نشویم و بکل تمدنمان را از کف نبازیم.
[ii] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۱۶۹.
[iii] نقل از دکتر فریدون آدمیت در "اندیشه ترقی ..."، ص. ۱۵۹.

۲۶ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 10

"من...هنوز به آرزوی خودم نرسیده ام؛ به آرزو رسیدن این نیست که بیایم در مسند صدارت بنشینم، آخرکار باید کاری هم بکنم، هنوز کاری نکرده ام."[i] میرزا حسین خان به میرزا فتحعلی آخوندزاده


تقریباً به پایان دفتر سیاسی زندگی میرزا حسین خان رسیده ایم. آنقدر کارشکنی کردند و زیرآبش زدند که از چشم شاه افتاد. خودش استعفا می نویسد و شاه هم فوراً می پذیرد. نهایتاً بسال ۱۲۵۹ خورشیدی از هر دو وزارتخانه معزول می شود. شاه هم با بی اعنتایی مخصوصی دستور می فرستد به مشیرالدوله بگویند، حق "فرنگ" رفتن هم ندارد! خوب می دانست که وزیر معزول ایرانی نزد ترکان عثمانی و اروپائیان مشهور می شود... روایت اجالتاً بس است، ببینیم این دو در واپسین نامه هایشان چه می گویند. سپهسالار خانه نشین شده، کاغذی در جواب عزلش می نویسد به شاه:
چون مرقوم شده بود اسم فرنگستان را نبرم، اطاعت نموده ذکری از ماموریت فرنگستان به زبان نمی آورم. لکن استدعایی که دارم امروز اذن و اجازه سفر زیارت عتبات عالیات به فدوی مرحمت فرمائید، و انشاءالله پس فردا عازم می شوم. و به قدر هشت ماه این سفر را طول می دهم، و سه ماه تمام در نجف اشرف توقف خواهم نمود... تا آن وقت اینها هم در کارهای خودشان مقتدر و مسلط و مطمئن می شوند. آن وقت فدوی معاودت نموده، در منزل مشغول دعاگویی خواهم بود. اگر رای مبارک به سفر عتبات اجازه ندهد، مقرر فرمایند باز عود نموده به رشت می روم. مردمان بسیار خوبی دارد، از اصل مملکت هم خوشم می آید، حکومتش هم با برادرم است... و هوای رشت در زمستان و بهار خیلی مساعد و خوب است. به هر یک از این دو فقره که زیارت عتبات یا مراجعت رشت باشد، ارادۀ همایونی علاقه گرفت و اشاره فرمودید، فردا صبح حرکت نموده عازم خواهم شد.[ii]
ناصرالدین شاه هم پاسخ می فرستد که:
جناب مشیرالدوله، رفتن به عتبات را اذن نمی دهم، رفتن به رشت بیمزه شده است. تعریف مازندران را همیشه از من شنیده اید که ولایتی است که مثل ندارد. هزار قسم کارخانه و آبادی آنجا می توان کرد، سرحد معظمی است، ساختن راه های آنجا، عمیر عمارات صفویه آنجا بسیار مناسب است. شما چطور وزارت کل ایران را می کردید، حکومت چرا نمی توانید بکنید؟ وانگهی سر و کار شما مخصوصاً با من است، شما چه کار به وزراء دارید، هرگز با شما رجوع نمی کنند. به خدا قسم مازندران ببینید مثل بهشت است. رشت و مازندران در حقیقت یکی شده، کارشان مضبوط می شود. پس وسواس در این امور نداشته باشید، جواب را زود عرض کنید.
کش و واکش ها به آنجا می رسد که شاه با حکومت او بر ولایتش قزوین موافقت می کند. اینرا به شاه میگوید که "هر وقت خدمات عمدۀ بزرگ خودم را به دولت و ملت، و حسن نیتی که درباره عظمت و انتظام امور داشتم به خاطر می آورم – می بینم مکافات فدوی اینها نبوده است." و به سمت زادگاهش که اینبار تبعیدگاه است، روان می شود. از آنجا هم کمتر به شاه کاغذ می نویسد. به حکومت قزوین ماند تا که فتنه ای در آذربایجان برخاست و شاه مادرمرده کسی جز سپهسالار را پیدا نمی کند که آنچنان در امور چیرگی داشته باشد که لازمه دفع فتنه است. کاغذ می نویسد به چاپار می دهد که به دست مشیرالدوله برسانند: "آب در دست داشته باشید، نخورده بروید به آذربایجان." می رود و غائله را می خواباند و در راه بازگشت متوجه می شود که تزار الکساندر دوم روس کشته شده است. دوباره به عنوان سفیر ویژه و به هوای اینکه در هنگام بازگشتن، دوباره نخست وزیر خواهد شد، فریب شاه را می خورد و عازم روسیه می شود. پس از بازگشت متوجه می شود جملگی وعده ها توخالی بوده است. اینبار شاه پیغام می فرستد که به امورات "آستان قدس رضوی" رسیدگی شود. و به فرمانروایی خراسان و سیستان ماموریت می یابد. عازم مشهد می شود. دو روز پس از آنکه می رسد به طرز مرموزی فوت می کند.
ذن ما به شاه است. خبر وفات را که می شنود فقط کمی ناراحتی می کند. یکجا هم می گوید: "این مرد به حالتی رسیده بود که جز مرگ بر او چاره نبود." گمان کنیم نمک نشناسی کرد و وزیر مجرب و مردمدارش را سم خورانید.
***
بسال ۱۲۶۳ خورشیدی، آنهنگام که دیگر میرزا حسین خان در قید حیات نبود، سفیر ویژه شاه قاجار در امپراتوری قدرقدرت رایش آلمان، میرزا محسن خان معین الملک کاغذی را از صدراعظم «بیسمارک» دریافت می کند که محرمانه برای شاه ایران نوشته شده است. بازهم همان نصایح قدیمی تکرار می شوند و بازهم گوشهای ایرانی سنگین است! باهم قسمتهایی از آن را مرور میکنیم:
اعلیحضرت ... از دوستی آلمان مطمئن باشند که در مقام ضرورت از مداخله و اقدامات دوستانه مضایقه نخواهد کرد. ولی در مقام خیرخواهی به شما میگویم که به حمایت و معاونت دیگران نباید خاطر جمع شده آسوده نشست ... باید هر دولتی در فکر استقلال خود باشد ... محرک چرخ پولیتیک دول، امروز افکار عمومیه است؛ ... قوه مالیه و ترتیبات اداره عسکریه ایران به درجه مطلوبه نیست؛ نواقص زیاد دارد. ولی استعداد هر نوع اصلاح، و ادوات آن در ایران موجود است ... مجدداً سرمشق نمودن دولت پروسیا را به شما توصیه میکنم که در بدترین احوال فکر و فلاکت بود، به همت و غیرت و صبر و قناعت بدین مقام قوت و سعادت رسید.

دولت سپهسالار و ایدئولوژی «سبک جدید»
اعتضادالسلطنه، مستشارالدوله، محسن خان معین الملک، حسنعلی خان گروسی، ملکم خان و میرزا محمدخان مجدالملک از رجال دولتی و کم و بیش از همکاران معتقد به اصلاحات و رفرماسیون فرهنگی مشیرالدوله بحساب می آمدند که دوش به دوش او با زمانه جنگیدند. تغییرات هم پدید آوردند. شاید دیگر لازم به توضیح نباشد که میرزا حسین خان "عنصر تحصیلکرده را به خدمات تازه گمارد، به ترقی و تربیت آنان توجه داشت؛ معیار ترقی را بر شایستگی فردی نهاد."[iii] «سبک جدید» از این اندیشه نشأت می گرفت که دستگاه صدارت متمرکز باشد اما دچار انحصار در امور نباشد. مشیرالدوله پیرو همین تدبیر قرار موقتی با شاه میگذارد که نخست وزیر به شاه جوابگو باشد و هیئت وزیران به نخست وزیر. داستان از این قرار باشد تا که لایحه «قانون مجلس وزیران» را بنویسد که در آن مسئولیت مشترکی برای وزراء و سیستم رأی گیری اکثریتی محاسبه شود. شاه هم می پذیرد. لایحه که به اتمام می رسد به امضاء مقام سلطنت ضمانت اجرایی می یابد. خواست سپهسالار چون امیرکبیر برقراری حکومت قانون بود. روزی که به نخست وزیری می رسد، بنابر همین قرار موقت، فرمانی را جهت آگاهی عمومی در روزنامه دولتی بچاپ می رساند. چندی بعد رئوس مطالب آن بعنوان مرام "سبک جدید" و سبک و سیاق دولت مشیرالدوله نزد ملت شناخته می شود. بهتر است تیتروار به آن موارد اشاره شود:
- روحانیون "به ذره ای در امورات حکومت اجازه دخالت نداشته" و به هیچ عنوان واسطه دولت و ملت نیستند.
- ثروت ملت و دولت می بایست فزونی گیرد و صنایع توسعه یافته و تجارت مابین همگان ترویج شود.
- ملت را می بایست ترقی و تربیت اهدا کرد که حقوق و حدود خود بدانند – در این راه باید مدارس مجانی احداث شود. بدین وسیله بصیرت مردم نیز افزوده گردد.
- تاسیس "قشون نمونه" که بتوانند در مقابل هر پیشامدی از حقوق ملت و مملکت پاسداری کنند. (مراد نیروهای ویژه کماندویی بود که در آن تاریخ به تازگی در میان اروپائیان رواج یافته بود.)
- "دفع ظلم و مبارزه علیه هرگونه تعدی و علیه هر متعدی و برانداختن رسوم کهنه و تاسیساتی که مانع اجرای عدالت هستند." تا اینکه "ریشه این ناخوشی مهلک که رشوه می نامند از ایران برکنده شود."
- "اصلاح مالیه و گمرک" و نظم دادن مالیاتهای "داخله به وضع اروپا ... به طوری که با مقتضیات مملکت موافق باشد."
- "ترویج آئین ناسیونالیسم (و وطن پرستی)..."
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.
[i] فریدون آدمیت، "اندیشه های میرزا فتحعلی ..."، ص. ۱۰۴.
[ii] شوال هزار و دویست و نود و هفت قمری
[iii] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۲۵۲.

۲۳ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 9

"من هیچوقت از صرفه و صلاح ایران تجاوز نمی کنم، و خیر دولت و ملت خودم را از دست نمی دهم... فریاد می زنم که من روس و انگلیس و فرانسه و اتریش و آلمان نیستم. من ایرانی می باشم و صرفۀ ایران را باید ملاحظه نمایم." از لابلای سخنرانی نخست وزیر مشیرالدوله ایران در اجلاس ژوئن ۱۸۷۸ برلن



مشیرالدوله را در رشت و حکومت گیلان رها کردیم و با کاروان از اروپا بازگشته ی گیج و مبهوت ناصرالدین شاهی به تهران رسیدیم. شاه بالفور مستوفی الممالک را نخست وزیر جدید می نامد و دولت آشفته را به او می سپارد. بیچاره اگرچه وطن پرست بود و به اجنبی باج نمی داد، شریف بود و عزم رفع مشکلات کرده بود، اما کفایت و لیاقت میرزا حسین خان را نداشت. یکسال می گذرد و اوضاع بدجوری قمر در عقرب می شود. وزارتخانه ها به هم می ریزند، شورای دولت یکی درمیان تشکیل می شود و همان هم می شود محفل باندبازیهای دربار و شاهزادگان، وظایف دیوانی مدام در هم ادغام می شوند و انجام امورات مردمی بیجا به بن بست می رسند، تا اینکه شاه فکری به سرش می رسد.
میرزا حسین خان در این یکسال می چسبد به حکومت گیلان و کمافی سابق نامه نگاریها و درددلهایش با شاه را ادامه می دهد. کاغذها دیگر غمنامه شده اند. او از گیلان برای شاه غصه در نامه می پیچد و این هم از تهران برای او صبر و تحمل حواله می دهد. شاه گهگداری مشورت هم می خواهد و گلایه می کند که امورات مملکت سخت درهم شده اند. ناگفته نماند که اطرافیان سپهسالار در گیلان نقل کرده اند که او هر روز در هراس و واهمه بسر برد که به سرنوشت امیرکبیر دچار شود. اینرا هم گفته اند که امر بر او مشتبه شده بود که به زودی از جانب ارتجاع به سراغش آمده، همان خواهند کرد که با میرزا محمدتقی خان امیرکبیر کردند. به هر روی، به سال ۱۲۵۳ خورشیدی این کابوس پایان می یابد؛ شاه با عزت و احترام بسیار از او می خواهد گیلان را رها کرده به سرعت برای نجات پایتخت برآشفته به تهران بیاید. اینرا هم گفته باشم که پس از صدارت، دیگر آن اعتماد سابق مابین شاه و وزیر هیچگاه برقرار نشد. اینطور می شود که مدت کوتاهی را برای شاه ناز می کند. نهیب می زند و گله دارد که ناصرالدین میرزا چرا فاقد اقتدار در رای و نظر هستند و مثال عوام در رای خود نااستوار. هرچه شاه میگوید بیا و نخست وزیری را در دست بگیر، او جواب می دهد که دیگر به تهران نخواهد آمد. "سخنان تنبیه آمیز (در نامه هایش به شاه) می گوید، به مقام صدارت به ظاهر بی اعتناست، در بند حیثیت انسانی است، به پاکدامنی خویش می بالد. تنها یکجا ضعف نفسانی نشان می دهد که از دربدری می نالد؛ این جنبه ضعف شخصیت اوست. می بایست بداند صدراعظم اصلاحگر در نظام دولت فاسد – دربدری دارد، خانه نشینی دارد، دشمن و بدخواه دارد. مرد استوار بزرگ منش نه هیچگاه می نالد و نه زبونی می نماید. اما هیچکس جامع فضایل نیست؛ آدمیزاد است و ضعف های آدمی."[i]
شاه الحق سر و ته غائله کافر شمردن مشیرالدوله را هم می آورد و یکسال پس از آن بلوای بیهوده است که میرزا حسین خان وارد پایتخت می شود. رسماً مقام مشاور نخست در امور مملکتی را بدست می آورد. همزمان شاه مسئولیت دو وزارتخانه «امورخارجه» و «جنگ» را هم به او می سپارد که بدین واسطه برای بار دوم به مقام سپهسالاری اعظم نائل می گردد. با در دست گرفتن وزارت جنگ، اینبار دست به یکسری اقدامات کلیدی می زند: تغییر قوانین نظام سربازی، برقراری تشکیلات تازه در وزارتخانه، بنای مدرسه "اتاماژوری" و تاسیس چند کلاس زبانهای خارجی، بکارگیری معلمان نظامی اتریشی، ایجاد روزنامه «نظامی»، خرید اسلحه جدید از اروپا، و تاسیس یک کارخانه اسلحه سازی دیگر در کنار آنکه امیرکبیر ساخته بود از جمله تلاشهای میرزا حسین خان است در وزارت جنگ.
البته اینکه بعدها تحت فشار عنصر «روس» مجبور می شوند "قزاقخانه" تشکیل بدهند و همان آرایش نظامی را برپا کنند که ارباب شمالی خوش داشت؛ تا اینکه هر وقت اراده کردند پارلمان دولت مشروطه ایرانی را که به تمرین دموکراسی قدم آغاز کرده بود به توپ ببندند، بحث دیگری است! بله عزیز جان، روسیه چشم نداشت ببیند ولو یکی از ممالک اطرافش به سبک و سیاق «پارلمانتاریسم» اداره شود. "پس از دوره سپهسالار که قدرت سیاسی و نظامی ایران کاهش پیدا کرد – نیروی قزاقخانه افزایش یافت. و سرانجام به عنوان عامل سیاسی مهمی در آمد – عاملی ویرانگر و دشمن حکومت ملی ما. با گسترش تشکیلات قزاقخانه، مدرسه اتاماژوری از رونق افتاد و عنصر قزاق جای افسران تحصیل کرده آن مدرسه را گرفت. منطق وجودی قزاقخانه با اساس مدرسه اتاماژوری تضاد عینی داشت. پس شگفت نیست که از زمان لیاخوف و شاپشال تا استراسلسکی به هر صورت قزاقان بودند که ضربه های مهلکی به حکومت مشروطیت ایران زدند. پارلمان را هم به توپ بستند."[ii]
اصولاً تغییرات عجیب و غریبی در معمای توزیع قدرت رخ داده بود که به تاریخ ایران تازگی داشت. گفتم معما چون عنصر مشروعیت در حکومت که تا دیروزش بستگی تام به آسمانها داشت امروز آرام آرام قرار بود به زمین و ساکنان آن واگذار شود. دیگر قرار نبود سلطان با تکیه بر آیه و نشانه و کتابی، خودش را به حاکم آسمان گره بزند و مردمان چون گله های ذلیل و نفهم ارباب آسمانها مطیع اراده ی او شوند. آزادی در معنای وجودی خود رهایی زمین بود از چنگال آسمان. مهم نبود که برخی همچنان علاقمند بودند دستان خود را در امور سیاسی نیز به سمت آسمان دراز کنند، مهم این بود که دیگر نتوانند بدین واسطه زمین را بهره کش خدایگان جبار ادیان آسمانها نگاه دارند. این بینش با شکوفایی تمدنی کم نظیر در غرب که از یکطرف بر استدلال یونان باستان ایستاده بود و از طرف دیگر چهارچوب حاکمیت قانون تمدن کم نظیر دیگری چون روم را به دوش می کشید، به آرامی در عرصه مطرح شدن بود و از مرزهای غرب درگذشته بود. دیگر سو اما زمینی کردن مسیحیت قرار داشت. همت آغاز شده بود به گسترش تفکر ماتریالیستی در دل دین. مسیحیت؛ پروتستانتیزم، انگلیکانیزم، کالوینسم و ... پرچمدار سکولاریسم شده بودند. آری! سکولاریسم آزادیبخش؛ اعلام جنگ زمین به آسمان از اصلاح دینی چند سده قبل آغاز شده بود. و با انقلاب کبیر فرانسه به عرصه ظهور رسیده بود. قرار بر این شده بود که دیگر زمینیان؛ چه نفرینیان خاک باشند چه اربابان طلا، در اداره ی زمین گوش به هزاره ها «حرف مفت» خرافی ندهند. پس سند زمین در زمین صادر شد.
بازگردیم به روایت خودمان! مقام صدارت هم که پس از ورود مشیرالدوله به پایتخت به صلاح دید شاه بین او و مستوفی الممالک تقسیم می شود. شاه فکر کرده بود که سپهسالار را از اذهان عمومی پنهان نگه دارد و امورات لشکری را به او بسپارد؛ مخفیانه هم از او مشورت بگیرد در امورات کشوری که برعهده مستوفی الممالک نهاده بود. از یکطرف می خواست امورات مربوط به ترقی مملکت لنگ نماند و از طرف دیگر قشر مذهبی و شاهزادگان فرصت طلب مدام به هر بهانه ای چرخ دولت را لنگ نگذارند. این دوگانگی در صدارت تا ۱۲۵۷ خورشیدی برجا می ماند. «قانون تنظیمات» این رویه را توجیه کرده بود اما نه اینکه مملکت فاقد یک نخست وزیر باشد. اینکه کشور دارای دو مقام اول در امور اجرایی باشد را نه قانون توجیه کرده بود و نه عقل سلیم و حکمت سیاسی. کار عبثی بود و نشاندهنده ی پیچیدگی اوضاع. از همه مهمتر نشانه ای بود بر ضعف شاه در تصمیمگیری صحیح.
منش و رفتار سیاسی میرزا حسین خان کاملاً مغایر با ریاست مستوفی الممالک برپایه مشورت و تکیه بر نظر جملگی متخصصین و وزرا بود. بدین حالت دولتگردانی می کرد که راجع به هر تصمیم کلان مملکتی، هیات دولت و متخصصین را تنها می گذاشت تا به مشورت بپردازند و پس از اتمام رای گیری به میانشان می رفت. مستوفی الممالک این روش دموکراتیک را بر نمی تابید. این منشاء تضادهایشان شد. از مملکتی که این حال و روزش بود دیگر نمی شد انتظار داشت در مقابل دسیسه های سفارتهای روس، بریتانیا و فرانسه بایستد و ملعبه دست اجنبی نشود.
یکجا مشیرالدوله پیرامون خرید کشتی برای خلیج فارس از شاه جواب می خواهد. جوابیه شاه اما خواندنی است: "من کلیه امور ایران را به شما و مستوفی الممالک رجوع کرده ام، و در حقیقت خودم هیچ کاره ام. نه پول بده هستم، نه وزیر داخله؛ هرچه میخواهید باید از آنها مطالبه بکنید. چنانچه مسئولیت را قبول کرده اند باید از عهده برآیند."[iii] مشکل در این منش شاه بود. تدبیرش بجا بود ولی اگر ابتدا مملکت را مشروطه کرده بود. در عرف و قانون، تمامی قدرت را در ید خود گرفته بود و همگان نیز او را همه کاره ملک می شناختند اما نه قدرت را تمام و کمال به نخست وزیران می سپرد و نه حوصله میانه داری و مملکتداری منسجم داشت. تا دیروزش آشپز یکی بود و غذا مدام شور می شد. امروز که آشپز دوتا شده بود دیگر نوبر بود. اوضاع قمر در عقرب تر شد. کار به جایی رسید که مثلا جناب عموی شاه ظل السطان حاکم اصفهان هر وقت به تهران می آمدند، هوس می کردند ریاست شورای دولت را برعهده بگیرند و به امورات جیب خود رسیدگی کنند. از آنطرف کامران میرزا (فرزند ناصرالدین شاه) که دیگر بزرگ شده بود در مال اندوزی به رقابت با او پرداخته بود. خلاصه اینکه شاهزادگان و درباریان هر دو نخست وزیر وامانده در این گود سیاست را آلت دست خود کرده بودند.
در همین زمان در گیلان آشوب می شود. به شور می گذارند و مستوفی الممالک مسئول می شود تا برود غائله را بخواباند. داستان از این قرار بود که برخی از ملایان سر مخالفت با دولت وقت بر می دارند و خواستار الغاء قانون تنظیمات می شوند تا که از تهران و جانب دولت تلگراف فرستاده می شود بدین مضمون: "خاطر همایونی از رویه خصومت آمیز علما بسیار متغیر است – خاصه اینکه منظور تاسیس مجلس تنظیمات فقط رفاه و آسودگی خلق، و رفع تعدی ماموران دیوان از عامه مردم می باشد. اگر هنگامه ای که برپا داشته اند فرو ننشیند، معلوم است زیر این کاسه نیم کاسه ای هست."[iv] مشیرالدوله که ریاست دو وزارتخانه کلیدی را برعهده دارد همان موقع می رود سمت دربار و رضایت شاه را در ارائه تصمیم قاطع و متحد با دولت جلب می کند. باد ارتجاع به وزیدن گرفته بود. نجواهایی در این هنگامه شنیده می شد.
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.
[i] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۲۷۳.
[ii] پاورقی "اندیشه ترقی ..."، ص. ۴۳۳.
[iii] نقل از دکتر فریدون آدمیت در "اندیشه ترقی ..."، ص. ۲۹۰.
[iv] اسناد وزارت امورخارجه دولتهای بریتانیا "کبیر" – خانه عوام پارلمان لندن – هجدهم ماه می ۱۸۷۵ میلادی.

۲۰ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 8

"... در این سفر و حکومت از پیشکش و غیره یک قران مخارج نخواهی داشت... شما هم باید در مازندران در تعیین حکام جزء به همین وتیره رفتار نمائید، و یک دینار به هیچ اسم و رسم نه خودتان، نه منشی، نه صندوقدار و قاپوچی و فراش از آنها دریافت ننمایند. و آنها نیز بجز مالیات دیوانی چیزی دریافت نکنند..." بخشی از نصیحت ناصرالدین شاه به عمویش حاکم مازندران «بهرام میرزا معزالدوله»


جناب میرزا ملکم خان در همان حوالی وزیرمختار ایران است در لندن. سخنی با «لرد گرنویل» وزیرامورخارجه وقت بریتانیا دارد بدین مضمون: "قصد پادشاه از مسافرت انگلستان این است که به شخصه پیشرفت این کشور را در جهان تمدن ببینند. مطلوب این بود که فقط چند نفری همراه باشند، ولی پادشاه علاقمند است جملگی وزیران از احوال مغرب زمین آگاه شوند – چه این خود وسیله بیداری افکار ایشان خواهد گشت و نقشه اصلاحات را نیکوتر پیش خواهند برد."[i] امروزه میبینیم که خیال هر دو باطل بود. میرزا حسین خان و ملکم خان هر دو بازنده ی تاریخ ما شدند، که آن درباریان عامی با سفر فرنگ هم آدم نشدند. این دو چه بسیار تلاش کردند تا جایگاه مناسبی برای ایران در سیاست بین الملل فراهم کنند که متاسفانه اکثر نقشه هایشان بابت کوته بینی اطرافیان و ارتجاعی که بر ذهن و فکر اکثریت جامعه ایرانی رخنه کرده بود، نقش بر آب می شود. به هر صورت کاروان ناصرالدین شاه قجر به همراهی «انیس الدوله»، سوگلی زیباروی شاه با دبدبه و کبکبه ای مشتمل بر وزیر و وکیل و دوجین شاهزاده مغز بسته به سمت سرزمین "کفار" براه می افتند در بیست و یکم صفر ۱۲۹۰ قمری (۱۲۵۲ خورشیدی). از روسیه، آلمان، بلژیک، انگلیس، فرانسه، سوئیس، ایتالیا و اتریش دیدار می کنند و پس از پنج ماه از راه عثمانی و قفقاز به وطن بازمی گردند. در همان ایام که مقدمات سفر را آماده می کردند، شاه دستخطی می دهد به مشیرالدوله. قرار بود نمایشگاه صنایع در وین بسال ۱۸۷۳ میلادی تشکیل شود. مطالعه این نوشته عمق اندیشه ی ناصری را برما آشکار خواهد کرد: "لازم است که از حالا باید در فکر باشید از امتعۀ ایران در کمال خوبی و تمیزی به دست تجار معتبر حاضر کرده، به اکسپوزیسیون وین بفرستید که در آنجا امتعۀ ایران حاضر باشد."[ii]
به قفقاز که می رسند از دارالخلافه[iii] خبر می آید که اکثر شاهزادگان و درباریان به همدستی جمعی ملایان در مقابل شورای دولت بست نشسته اند و خواستار عزل نخست وزیر هستند. از همان راه دور تحقیق می کنند و متوجه می شوند سفارت روس در این بلوا دست داشته است. اینکه شاه ایران به اروپا رفته بود و روابط حسنه با دشمنان روسیه برقرار کرده بود، آنان را سخت آزرده خاطر کرده بود. «میرزا سعید خان انصاری» که تمایلات روس مآبانه داشت کار را به نهایت رسانده بود و تمام مخالفین را یکجا جمع کرده بود. یکسری را هم اجیر کرده بود در بازار مردم را علیه میرزا حسین خان بشورانند. مخالفان دو دسته بودند. یک دسته که در پایتخت بلوا درست کرده بودند که بیا و ببین مشیرالدوله "مشرک" است! مردم را به دروغ و با سوء استفاده از احساسات مذهبی شان فریفته بودند و اعتصابات همگانی در تهران براه انداخته بودند. دسته دوم در همان کاروان شاه مدام اسباب آزار و اذیت می شدند. این دو باهم ارتباط داشتند تا منسجم علیه میرزا حسین خان شوریده باشند. او هم که می بیند کار از کار گذشته، حالا که کاروان در گیلان است، استعفا می دهد. شاه فردایش با "تاثر عمیق" می پذیرد اما یک روز بعد او را دوباره به نخست وزیری می گمارد. به رستم آباد گیلان رسیده اند.
دو روز دیگر سپری می شود. کاروان از "فرنگ" برگشته ی بخت برگشته به منجیل گیلان می رسد. یکباره می بینند که از پایتخت و از جانب مجسمه بلاهت زمانه «حاج ملاعلی کنی» آخوند جیره خوار که بسال قحطی "غله انبار داشت و مردم از گرسنگی می مردند... خرواری پنجاه تومان پول می برد و غله را به امید گرانتر فروختن نمی داد" و دستیارش «سید صالح عرب» که مشیرالدوله به همان سال قحطی "حفظ جان عهد و عیالش را" شخصاً برعهده گرفته بود کاغذ تهدیدآمیزی رسیده است که میرزا حسین خان "واجب القتل" است. مخالفان در شهر پر کرده بودند که نخست وزیر در فرنگستان شاه را چیزخور می کند تا با فرنگیان پیمان بسته مذهب کل مردم ایران را مثال عیسویان(مسیحیان) تغییر دهند! حالا از پیر و جوان را به خون مشیرالدوله تشنه نگاه داشته اند، ناصرالدین شاه بالاجبار و از سر عدم اقتدار استعفای دو روز پیش نخست وزیر را رسماً می پذیرد و به او می گوید صلاح نیست به تهران بیاید. او را همانجا که به قزوین نزدیک شده بودند به حکومت گیلان می گمارد و کاروان "فرنگ" رفته بدون نخست وزیر به دارالخلافه باز می گردد.
"سفر فرنگستان هیچکدام از انتظارات میرزا حسین خان را برنیاورد. نه در افق فکری آن کاروانیان تحولی پدیدار گشت، نه آنان را به ترقی مملکت مومن گردانید، نه در اخلاق سیاسی ایشان اثری نهاد. حاصل آنی آن برانداختن صدارت خود او بود و ایجاد بحران اصلاحات."[iv] کار اصلاحات فاقد رهبری قاطع می شود، هماهنگی از کار دیوان رخت بر می بندد. همان شب در پسمانده مسیر، پزشک بریتانیایی معالج ناصرالدین شاه به بالینش می رود. در دفترچه خاطراتش آورده است که داستانها در بدخواهی معاندین و دشمنان شاهان مقتدر بریتانیا برایش نقل می کند که او سکوت کرده و گوش می دهد. یکجا از او می پرسد که مبادا مثال سرنوشت شوم امیرکبیر، اجازه دهد مخالفین بر مشیرالدوله دست یابند. در اینجا ناصرالدین میرزا تکانی می خورد و با قاطعیت می گوید: "استغفرالله – تصمیم دارم همین که اوضاع را آرام کنم، میرزا حسین خان را به تهران بازگردانم." و البته چنین هم می کند.
میرزا حسین خان شدیداً به تطبیق نظام سیاست با روح زمانه معتقد بود. به حدی که پیشرفت و ترقی را جز از این راه مقدور نمی دانست. یکی از اصول بنیادین ترقی در آن زمان پیشرفت نظامی محسوب می شد. بیشترین گرفتاری ایران هم مربوط به همین موضوع بود. در همین سفر اروپاست که ناصرالدین شاه را به دیدار «بیسمارک» می برد. او نیز از همان نصایح را که سه ماه قبلش به هیئت ژاپنی[v] داده بود به عرض شاه و همراهان می رساند. لپ کلامش این است که ابتدا خود برای پیشرفت پیشقدم شوید و سپس از دیگران طلب یاری داشته باشید. برای سرمشق هم مدام به سیر تکامل دولت «پروس» و اتحاد آلمان حوالتشان میدهد. بعدها هم عین همان نصایح را به هیئت عثمانی ارائه می دهد. اما فقط ژاپنی ها گوش شنوا دارند. سپهسالار سخت تلاش می کرد جلب نظر دولت نیرومند آلمان تحت صدارت «بیسمارک» را در دعاوی بین المللی روسیه و بریتانیا به نفع ایران رویگردان کند که این دولت هم در آن زمان با دو قدرت روسیه تزاری و بریتانیای سلطنت ویکتوریا بر سر منافع ملی خودش دست به گریبان شده بود... از طرفی شاه بر سر تلاطم و رودرویی های سیاسی زمانه اش سخت بیم زده می شد. ناصرالدین شاه کمی ترسو بود. مشیرالدوله اما نصیحتش می کرد که بر سر پیکارهای سیاسی اولاً به راحتی اجازه ندهد ترس بر او چیره شود و ثانیاً سنگری را به آرامی به حریف واگذار نکند. دیگر نمی دانیم تا چه مقدار به گوش شاه افاقه کرده باشد.
به تاریخ روی کار آمدن مشیرالدوله چهار روزنامه برپا بود، سه تای آنها مضخرف نویس بودند و خالی از مغز، صرفاً به خرافات مذهبی مردم دامن می زدند و هیچ نقش روشنگرانه و سودمندی برای افکار عمومی نداشتند. «روزنامه دولت علیۀ ایران» که ادامه وقایع اتفاقیه یادگار امیرکبیر بود، «روزنامه ملت سینۀ ایران» و «روزنامه ملتی» که تحت هیچ شرایطی نمی توان نام روزنامه نگاری مترقی همان عصر را بر آنان نهاد. می ماند «روزنامه علمیه» که به سه زبان چاپ می شد و تلاش ارزنده ای بود در جهت آگاهی خلق که از قضا بخش فرانسه آن در نظارت مسیو ریشارخان فرنگی بود. مشیرالدوله که نخست وزیر می شود به شخصه چهار روزنامه برپا می کند: «وقایع عدلیه»، «نظامی»، «مریخ»، و «وطن». بعلاوه باعث و بانی انتشار روزنامه ای در شیراز و اولین سالنامه علمی مملکت می شود. در همین دوره آزادی روزنامه را اعلام می کنند؛ هنوز دستگاه سانسور و ممیزی و ... را ابداء نکرده بودند. هنوز دستگاه تفتیش عقایدی در کار نبود اما روزنامه نگاران خود حدی بر نوشتن می گذاشتند. یک دهه بعد، وقتی مشیرالدوله دیگر در قید حیات نبود، دستگاه عریض و طویل ممیزی به کار افتاد. اخبار را شبانه به حضور شاه یا شاهزاده ی مسئولی می رساندند، اگر اجازه دریافت می شد، فردا در جریده بچاپ می رسید.
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.
[i] نامه «لرد گرنویل» به «تامسون» - هفدهم ماه آوریل ۱۸۷۳.
[ii] اسناد ملکم خان - ۱۲۸۹ قمری (۱۲۵۱ خورشیدی)
[iii] به معنی پایتخت است در فارسی قدیم
[iv] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۲۷۷.
[v] شاهزاده «ایواکورا» و نخست وزیر «ایتو»

۱۸ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 7

"(زین پس همگان باید) سبک جدید را که به وجود شخص اول شروع یافته پیش گیرند (و ملت و دولت) سلیقه جدید ما را در حکومت بدانند... از خداوند عالم مسئلت می نمایم که عمری بدهد و ما و شما را موفق کند که آنچه از خدمات و اصلاحات و خیالات عمده که برای ترقی ملت و دولت در نظر است – کاملاً به انجام و اتمام برسد." از لابلای دستخط ناصرالدینشاهی به نخست وزیر مشیرالدوله – شوال ۱۲۸۸ قمری (۱۲۵۰خورشیدی)


پیرو این تدبیر روزنامه "وقایع عدلیه" را تاسیس می کند که در آن به مطرح کردن خط مشی سیاسی خود همت کند. متاسفانه پس از خروجش از قدرت، روزنامه را هم به باد می دهند. در ابتدا ریاست وزارتخانه های «عدلیه»، «اوقاف» و «وظایف» را دارا بود. سپس از سر اعتماد، «وزارت جنگ» را به او می سپارند. به همان سال ۱۲۵۰ خورشیدی برای نخستین بار به مقام «سپهسالار اعظم» دست می یابد. بعدها هم دوباره شاه این مقام را به او می دهد که شرحش خواهد آمد. آنگاه نوبت صدارتش فرا می رسد. یک روزنامه ی دیگر در کنار «وقایع عدلیه» بنام "وطن" منتشر می کند که تمام و کمال سخنگوی جهت و منش دولتش باشد. اگر به فلسفه رسانه در جامعه ی باز بنگریم متوجه می شویم که هم نشریات مستقل از ضروریات است و هم نوع وابسته اش به ارگانهای حاکمیتی. میبایست موازنه ای مابین اینها به نفع مردم برقرار شود. به هر روی، دو الی سه ماه پس از آغاز صدارتش به کمک مستشارالدوله اولین طرح قانون اساسی مملکت را به شاه تقدیم می کند که رأی نمی آورد. مشکل بیشتر در روح یک قانون اساسی بود و نه در چگونگی آن. ناصرالدین شاه از اینکه معیاری برای اعمال و رفتارش وضع شود هم بیمناک بود و هم اینکه توهینی به غرور شاهانه اش می دانست. البته آن طرح نخستین را نمی توان یک قانون اساسی تمام عیار دانست در حالی که موارد زیر را بخوبی در آن گنجانده بودند: "ایمنی اجتماعی"، "آزادی عقاید دینی"، "مسئولیت دولت در مقابل خیر عام جامعه"، "تفکیک سه قوه قانونگذاری و اجرایی و قضایی" و "جدایی سیاست و دیانت".
چون لایحه اول رد شد، میرزا حسین خان به تنظیم دومین طرح اقدام کرد. دست بر مصلحت اندیشی برد تا که بتواند قانونی را به امضاء سلطنت برساند. اینکه سلطنت خود را مطیع قانون بشمارد هنوز هم در ممالک آسیایی ایده مترقی و نوینی محسوب می شود. باری، در طرح دوم از سر تدبیر طرح تفکیک قوا گنجانده نمی شود. نهایتاً تلاشهایی که از امیرکبیر آغاز شده بود و به شاگردانش در حال انجام بود، بسال ۱۲۵۱ خورشیدی جواب می دهد. در دفترچه غرور تاریخیمان ثبت می کنیم که در این سال اولین قانون اساسی سرزمین فراخ ایران به امضاء ناصرالدین شاه قاجار می رسد. سی و اندی سال قبل از انقلاب مشروطه و بعد از هزاره ها، ایران زمین دوباره دارای دفترچه قانونی می شود که ایرانی برایش می نویسد و نه اجنبی. بدین احوال، همراه امضاء لایحه دستخطی از شاه موجود است که بیان کرده از این سلسله "قواعد" خوشش آمده است. جناب نخست وزیر که خبر تصدیق شاه را می شنود، سخت ذوق زده می شود. گویی انتظارش را نداشته است. هیجان عجیبی بدست می آورد. بالفور نامه بلندی در ستایش سلطنت و حقوق ملت می نویسد و از شاه سپاسگزاری می کند و با شوق فراوان طرح های بعدی خود را یکی یکی مطرح می کند. اما غافل از اینکه ناصرالدین میرزا از کودکی به جوانب امور بیش از حد بیمناک بود. حال و حوصله مملکت داری را آنچنان که باید و شاید هم نداشت. چه کنیم که اگر کل ملک هم اصلاح می شد، این روحیه شاه اصلاح پذیر نبود که نبود.
فی المجلس به دو اصل مهم و مترقی نخستین قانون اساسی مملکتمان که تحت عنوان «قانون تنظیمات» مشیرالدوله به امضاء شاه رسید، اشاره میکنم. یکی اینکه «حاکم هر ولایتی حق تقدم بر رئیس نظام خواهد داشت»[ii] در کلیه امورات محل حکومتش. این اصل از تمرکز قدرت در پایتخت می کاست و مقدمه ای می شد برای قدرت گرفتن حاکمیتهای بومی محلی. دوم اینکه کار لشکری از کارهای کشوری (امور داخلی) جدا بوده اما تابعی از فعالیتهای شورای دولت می باشد. مشیرالدوله حتی معتقد بر تفکیک قوه ارتشی و نظامی از مهندسی اجتماع بود آنهم در دوره ای که اینها بسبب استبداد تاریخی و جهالت در حکومتداری نوین سخت درهم تنیده بودند.
در این هنگام به شاه فشار می آورد که همراه او در عقد قرارداد با خارجیان به سفر فرنگ آمده شاید در تجدید عقایدش افاقه کند. هم می خواست دربار را به اروپا بکشاند تا پس از بازگشت گوششان به اراجیف مفتخوران بی سواد شرق و غرب ندیده بدهکار نباشد و هم خودش در عقد قرارداد با خارجیان لطفی به مملکت کرده باشد و سهمی در ترقی میهن ایفا کرده باشد. در میان ممالک اروپایی وقت هم فقط آلمان نگرش غیر استعماری به ایران داشت و مشیرالدوله اینرا فهمیده بود. حقیقتاً اینکه شاه استخاره می کند و بد می آید. مشیرالدوله که بدین اعتقادی نداشت تلاش مضاعف بخرج می دهد. برای ناصرالدین شاه هم البته سفر "فرنگ" هم فال بود و هم تماشا. کلی سیاحت بود! میرزا حسین خان زورش می کرد با او همسفر شود شاید در مسیر اصلاحات قرار گیرد. معتقد بود شاه باید با چشم خود ترقی را ببیند. این اندیشه ی فرهیختگان ممالک شرقی آنروز و برآمده از فلسفه رایج زمان بود که برای پیشروی، ترقی و درگذار قرار گرفتن به یک تمدن منحصربفرد، سران مملکت باید ابتدا بدان مسیر اعتقاد یافته باشند. من باب این اندیشه و در جهت متقاعد کردن ناصرالدین شاه کاغذی می نویسد به او:
فواید و معانی این سفر ... همایونی به فرنگستان در نظر اغلب عقلای ما هنوز به آن طور که باید معلوم نشده است ... این عزم ملوکانه محض سیاحت نیست؛ این یک شاهراه بزرگی است که از برای ترقیات ایران گشوده می شود. در این سفر تنها پادشاه ایران به فرنگستان نمی رود، در حقیقت تمام دولت ایران به جهت نجات این ملک به تفحص اوضاع دنیا می رود. هرگاه مقصودات عالیه... درست بعمل آید، نتایج آن بلاشک معظم تر از آن فوائد خواهد بود که نادر بواسطه فتوحات خود در سفر هند تحصیل نمود. پس از مراجعت... جمیع خیالات باطل و کل غفلت های کهنه تغییر خواهد یافت، و آن اشخاص که تا بحال بی آنکه ملتفت بشوند مانع ترقی بوده اند، و گاهی هم اصول تمدن را خلاف شریعت محمدی شمرده اند – بیش از همه کس مقوی منظورات عالیه... خواهند بود. علاوه بر هزار نوع فوائد دیگر، مراودات شخص اعلیحضرت... با سلاطین فرنگ ... دولت ایران آن وقت تازه داخل سلک دول متمدنه خواهد بود.[iii]
اما به مشیرالدوله هم خرده می گیریم که به صرف خود نشان دادن به اهل تمدن از آنان نخواهیم شد. خود را باید مثال آنان در تمامی جنبه های فردی و اجتماعی متحول کنیم تا ما را از خودشان قبول کنند. وگرنه مورد تمسخر آنان قرار خواهیم گرفت که متاسفانه از دو قرن گذشته به وفور چنین بوده ایم.
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.
[ii] نقل از دکتر فریدون آدمیت در "اندیشه ترقی ..."، ص. ۲۲۶.
[iii] اسناد ملکم خان – رمضان ۱۲۸۹ قمری.

۱۴ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 6

کودکی و عزیمت به «فرنگستان»
میرزا حسین خان بسال ۱۲۰۶ خورشیدی در قزوین زاده شد. پدرش میرزا محمدنبی خان کارمند دیوان بود و او هم فرزند عابدین دلاک مازندرانی. بنا بر حکایت سفارت بریتانیا، میرزا محمدنبی خان "عنصر بیطرف" در رقابت روس و انگلیس بحساب می آمد و مناسب حال ریاست دیوان نبود!
"گشاده دست و بافهم" و باکمالات بود به حدی که دو فرزند خود میرزا حسین خان و میرزا یحیی خان را در کودکی به فرانسه برای تحصیل روانه می کند. ایشان اما قبل از عزیمت به فرنگ تحصیلات مقدماتی را در مکتب میرزا جعفرخان مشیرالدوله فرا میگیرند. بعدها مشیرالدوله در کاغذی به پاشاخان امین الدوله می نویسد: "حاجی میرزا حسین خان در جوانی پیش مخلص درس خوانده، به کفایت و هوش او بلدیت تام دارم...(و در کار او) بهیج وجه راه خبط و سهو بنظر مخلص نمی آید."[iv] اینها را کسی میگوید که به حکم تقدیر قرار است بشود رئیس دفتر سپهسالار آنگاه که او به حکم ناصرالدین شاه می شود نخست وزیر. به هر روی، سفر کودکی و جوانی به فرنگستان بعدها در نگرش و اندیشه حسین خان تاثیر شگرفی می گذارد. زبانهای فرانسه، انگلیسی و ترکی استامبولی را می دانست و به گفته همقطارانش شیفته مطالعه "کتب فرنگی" بود. کتبی را که بحال مملکت سودمند میدانست به وطن گسیل می داشت و کاغذی میانشان می گذاشت که از برای ترقی میهن بهتر است ترجمه شوند.
علاوه بر همه اینها آنچیز که خاص و عام در برتری میرزا حسین خان به مابقی هم نسلان خود متحدالنظر بوده اند فن سخنوری و پختگی هنر دیپلوماسی ایشان بود. رفتاری اروپایی پسند داشت. تنها فردی بود که در کاخ وزارت و صدارتش چون "بربرها" بی کفش راه نمی رفت اما در مقابل فرنگیان آنجا که ضرورت حکم می کرد از دادن پاسخهای تند پرهیز نمی کرد. در رفتار و کمالات مدنی و سیاسی همواره بزرگ امیرنظام را سمبل خود می شناخت. مانند امیر از ملاکین و اربابان بود که نیازی به حقوق دولتی نداشتند. از اینرو به زمان صدارتش چشم به مواجب دولتی ندوخت. "فرزانگی مشیرالدوله در این بود که روح تاریخ زمان را دریافت، با سیر تاریخ خود را منطبق گردانید، با جریان عصر خویش پیش رفت، و با ایدئولوژی ترقی بکار پرداخت."[v]
مسئولیتهای دیوانی و سیاسی:
آنگاه که امیرکبیر در قید حیات بود، بسال ۱۲۲۹ خورشیدی میرزا حسین خان را به سمت «کارپرداز» می فرستند بمبئی. چهار سال بعدش در مقام مشابه ای به تفلیس فرستاده می شود. یک سال پس از آن به عنوان وزیرمختار در استامبول ماموریت می یابد. در ماموریت عثمانی دفترچه بلندبالایی از مشاهدات سیاسی خود می نگارد و به دولت وقت ارسال می کند. در آن از هیچ تلاشی در جهت آگاه کردن مخاطب ایرانی کوتاهی نکرده است. رئوس مطالب آن دفترچه بر "ترقی و تربیت ملت"، "اصلاح طرز حکومت" و "توسعه صنایع و ترویج تجارت" است. در انشاء عبارات از هر فرصتی که می یابد گریزی میزند به احوالات ایران و خرده میگیرد از اوضاع مملکت. در یکجای گزارش می آورد: "(روزنامه که در کشورهای مترقی دستگاه منحصر بفردی است - در ایران ما به روزی افتاده که) بهیج وجه در داخله مملکت منافعی که از روزنامه مطلوب است، و باید با اطلاع و (حاوی) وقایع دنیا بوده، اسباب ترقی یک ملتی واقع بشود – حاصل نشده، و در (جنب دولتهای) خارجه اسباب مسخره است."[vi]
بسال ۱۲۴۱ خورشیدی در ماموریت مهمی روانه لندن می شود. دوران وزارت و صدارت سپهسالار از سالهای ۱۲۴۹-۵۰ خورشیدی آغاز می شود و تا ده سال ادامه دارد. گرچه دوران صدارت کوتاه دو ساله ای داشت، وزارتهای مختلفی را عهده دار بوده است. اوایل کار بسیار به پشتگرمی ناصرالدین شاه دلگرم بود. بدین پشتوانه از روز نخست با ملایان خاطی و اشرافزادگان مال مردمخور به تندی برخورد میکند. غافل از اینکه همین باعث تخته شدن درب دکانش خواهد شد. و عیناً همان که با امیرکبیر کردند را از او دریغ نخواهند داشت. البته ناصرالدین شاه همواره از مشیرالدوله حمایت کتبی می کرد اما هیچگاه حاضر نبود پایه های سلطنت خود را از برای اصلاحات صدراعظم های فرهیخته اش به خطر بیاندازد. در کاغذهایی که بین شاه و نخست وزیر مدام رد و بدل می شد بارها و بارها می خوانیم که مشیرالدوله ریشه ی تمام گرفتاریها را در سودپرستی اشراف و جهالت ملایان و توده ها می دانست، شاه هم تصدیق می کرد اما عیان نمی کرد. بگذریم! میرزا حسین خان مشیرالدوله با دو کار دل مردم را ربود و تاریخ را بنام خود کرد: یکم عنصر عدالتی که به دستگاه مریض احوال و ظالم پرور دادگستری تزریق کرد و دوم همتی که در واپسین سال قحطی (سالی که به صدارت رسید) از خود بجا گذاشت.
اولین اقدام ساختاری، تلاش مشترکی است با میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی در اصلاح دستگاه دادگستری که امر قضاوت از امر اجرا تا به آنجا که ممکن است متمایز و مبری گردد. نهایت تلاششان در جهت ایجاد محاکم قانونی عرفی است. این دو موفق می شوند که "قانون عدالتخوانه" در منطقی کردن رابطه حاکم و محکوم بنویسند. اما هرآنکس که در تاریخ ایران زمین به اصلاح ساختار قضایی برخاسته ابتدا خود را در مقابل ملایان دیده است. یکجا بسال ۱۲۴۴ خورشیدی مشیرالدوله در کاغذی به مستشارالدوله چیزها می نویسد که بعدها هم بخشی هایی از آن در اولین قانون اساسی مملکت منعکس می گردد. "اعتقاد من درباره حضرات ملاها بر این است که ایشان را باید در کمال احترام و اکرام نگاه داشت، و جمیع اموراتی که تعلق به آنها دارد از قبیل نماز جماعت و موعظه، به قدری که ضرر به جهت دولت وارد نیاورد، و اجرای صیغه عقد و طلاق و حل مسائل شرعیه ... به ایشان واگذار نمود. و به قدر ذره ای در امورات حکومتی آنها را مداخله نداد، و مشارالیهم را ابداً واسطه فیمابین دولت و ملت مقرر نکرد. والا وسیله بی انتظامی ها می شود، چنانچه شده است."[*]
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.

[iv] نقل از دکتر فریدون آدمیت در "اندیشه ترقی ..."، ص. ۱۲۵.
[v] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۱۴۳.
[vi] خان ملک ساسانی، "سیاستگران..."، ص. ۶۹.

[*] نقل از دکتر فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۱۷۹.

۱۱ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 5

"حکومت ایران نه به قانون اسلام شبیه است، و نه به قاعده دول و ملل دیگر ... حکومتی است مرکب از عادات فرس و ترک و تاتار و مغول و عرب و افغان و روم و ترکمان، مخلوط و درهم..." میرزا محمدخان مجدالملک نویسنده ترقیخواه سده سیزدهم


هر بار که در مقابل اصلاحات ایستادند، فکر ترقی گسترش بیشتری یافت. بمجرد هر مرحله مقاومت، توده های بیشتری به آن ایمان پیدا کردند. دوران پس از عزل امیرنظام بزرگ و صدارت آقاخان نوری را دوره فترت ده ساله نامیده اند. دورانی که مردم سه قحطی بزرگ را تجربه می کنند و یک سال وبای وحشتناک را از سر میگذرانند. چنین آورده اند که در فاصله سالهای ۱۲۴۳ تا ۱۲۴۸ خورشیدی در ولایات از خوردن گوشت سگ و گربه پرهیز نمی شد و در تهران به سبب وبا آنقدر تعداد مردگان افزایش یافته بود که کسی نبود به شست و شوی اجساد بپردازد. گرچه در این تواریخ غلو هم کرده اند اما دلیل نمی شود سختی و مشقت زندگی در دوران فترت را نادیده انگاریم. جمعیت کشور کاهش یافته بود و در فواصل هجده ماه باران یکبار می بارید. چنین شرایطی سبب می شود که عده ی بسیاری به عثمانی، بین النهرین، و قفقاز کوچ کنند. آمار متناقض بسیاری درباب جمعیت نفوس مملکت در آن دوره منتشر شده است که متاسفانه هیچکدام را نمی توان باور داشت. از چهار میلیون نفر تا به ده میلیون نفر، جمعیت ایران را به سال ۱۲۴۹ خورشیدی تخمین زده اند. به هر روی، دوره فترت دو الی سه میلیون نفر از جمعیت کشور را به دام مرگ می کشاند. همین ها باعث می شود که تنها تولید بالقوه ی اقتصادی مملکت در آن دوران – کشاورزی – با مخاطرات جدی روبرو شود. تولید اقتصادی به حداقل می رسد. فقر گسترش چشمگیری می یابد. تجارتی که از صدقه سر امیراتابک اعظم به راه افتاده بود از رونق می افتد. در چنین شرایطی اما ملایان سالی معادل صد هزار لیره استرلینگ از دولت مستمری دریافت می کنند.
لشکر روسیه تزاری در این سالها اغتشاشاتی را در منطقه ترکستان ایجاد کرده بود و در آن ناحیه دست به پیشروی میزد. ناصرالدین شاه از این بابت سخت در دلهره بسر می برد. اما شکایت چه سود؟ هربار که از بی نظمی کارها و بی کفایتی سیاست داخلی و خارجی صدراعظم گله می کرد جواب می شنید که "تصدقت شویم، کسی را نداریم؛ هرچه نگاه میکنیم جناب آقا (خان نوری) روی هم رفته از همه کافی تر است. به حرف غرض آمیز مردمان مفسد و عبث خودتان را بزحمت نیندازید، مردکه را دلسرد نکنید."[i] بسال ۱۲۴۹ شاه خسته می شود و علارغم میل دولت عزم سفر مذهبی عتبات می کند. در تواریخ آورده اند که به هر جا و "هر بلد که وارد همی شدی مردم گدای گرسنه فغان و فریاد نان و نان به تحیت آورده... و با این همه پریشانی و نابسامانی از جور حکم و اجحاف عمل دیوانیان همی نالند..."[ii] اینجاست که شاهنشاه از زیارت کربلا که فارغ می شود حکم در عزل آقاخان نوری می نویسد. سر راه به تهران «میرزا حسین خان مشیرالدوله» را بر میدارد و با خود به پایتخت می آورد. حکمی هم اندر حکومت او می نگارد. امین الدوله که آنزمان با شاه در سفر عتبات همراه است، در دفتر خاطراتش می نویسد که بمجرد این تصمیم عاقلانه مشخص شد که "بساط کهنه برچیدن و طرح نو افکندن محقق گردید."[iii] شاه عامی داستان ما دوباره ناخودآگاه بساط اصلاحات را پهن می کند. از این باب بر او درود می فرستیم. البته از یاد نبریم که بحران اقتصادی حاد مهمترین دلیلی بود که ناصرالدین شاه را به انتخاب سپهسالار کشاند. اینچنین شاگرد «میرزا محمدتقی خان امیرنظام» به جایش می نشیند و عصر میرزا حسین خان بعنوان اولین نخست وزیر ایرانی آغاز می شود. کسی که قرار است توجه اصلی اش را معطوف به تربیت و احیای حقوق ملت کند. برویم سراغ میرزا حسین خان.
در نوشته مرتبط با زندگی امیرکبیر گفتم که چرا و چگونه طبقه متوسط ایرانی به عرصه ظهور رسید. میرزا حسین خان نماینده سیاسی این طبقه است در دوران مسئولیتهای خطیری که برعهده داشت. گرایش این طبقه در سراسر جهان نوین و در هر دوره پس از قرن هجدهم میلادی، به حکم منطق وجودی اش پیرو فلسفه لیبرالیسم سیاسی است. به بیان دیگر اینکه پایه سیاست ملی می بایست بر اخلاقیات مدنی و عرفی استوار گردد یکی از باورهای کلیدی لیبرالیسم است. بکارگیری اصول سکولاریسم از دیگر فرعیات لیبرالیسم است. عرصه دیانت را به حوزه خصوصی و کاملاً فردی آدمیان مرتبط دانسته، سیاست را که لاجرم جمعی و عمومی است از امور دیانت برحذر داشته و بلعکس. طبقه متوسط نوظهور آنوقت جامعه ایرانی هم چنین رسم الخطی را در ذهن پرورانده بود. بعلاوه آغاز عصر سپهسالار مصادف است با رشد آگاهی ملی و ظهور وطن پرستی و ناسیونالیسم نوین ایرانی. میرزا حسین خان که در نیمه دوم سده سیزدهم رسماً نماینده این طبقه در بساط قدرت می شود، همان نتیجه را میگیرد که بیست سال قبلش بزرگ امیرنظام در سر می پروراند: اصلاح ساختار سیاسی و گسترش معرفت عمومی توده ها. اینکه عنصر «مشورت» در دولت مشیرالدوله نقش ویژه ای ایفا می کرد و اینکه تشکیل «شورای حکومت» و «مجلس تنظیمات» اولین بار به همت دولت او برقرار می شود، خود خبر از نظم جدید و کاملاً دگرگونه ای می آورد. از میان رجال فرهیخته و نسبتاً کارآمد دولت مشیرالدوله نام مستشارالدوله تبریزی می درخشد. او همکار و یار همیشگی نخست وزیر باقی ماند و بنا به تخصص حقوقی که داشت، بار سنگین تنظیم قراردادها و لوایح را بر دوش کشید. یکجا می رسد شاهزاده ها قدرت فئودالیته خود را در اثر گسترش مجالس عام المنفعه حکومتی در خطر می بینند. همانجا بساط اصلاحات دوباره جمع می شود. به وقتش اندر این روایتِ شکست عمیقتر می شویم. فی الحال، دو سه سطر باقی مانده از فلسفه سیاسی را باهم مرور کنیم که میرزا حسین خان در گذرگاه تاریخ منتظرما هستند.
دولت در اندیشه مشیرالدوله سه وجه داشت: یکم اینکه می بایست موتور محرک ترقی باشد، دوم اینکه عامل خیر و صلاح خلق مملکت باشد و آخر سر هم اینکه موازنه قدرت با ابزارهای واسطه و محدود کننده ای به نفع حقوق ملت صورت گیرد. برای تمام اینها هم یک تکیه کلام مشهور داشت. یکی از دوستانش، حاجی میرزا عباسقلی قزوینی در تاکید بر اهمیت اتحاد ملت نقل کرده است که ایشان مرتب گفته اند: "در طریق عقل اختلاف نیست." این باز میگردد به دوران تحصیلش در اروپا و اینکه با «ذهنیت تام» و «عقل عام»؛ میوه های نو رسیده ی عصر روشنگری تازه آشنا می شود.
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.

[i] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۱۲۲.
[ii] خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، صص. ۱۰۶ و ۱۰۷.
[iii] میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی"، ص. ۳۴.

۸ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 4

در همان دهه سوم قرن سیزدهم خورشیدی، به همت ملکم خان اولین جمعیت سیاسی ایران شکل میگیرد. اهمیتش در مرام سیاسی مترقی آن می باشد و نقشی که در بیداری افکار داشت. هنوز تعریف جامعی از حزب سیاسی در اروپایش شکل نگرفته بود. حتی مترقی ترین احزاب اروپایی وقت نمی دانستند که پیرامون محور قدرت با حریفان خود چگونه زورآزمایی مسالمت آمیز داشته باشند. ایران عقب مانده که دیگر جای خود داشت. اصلاً حزب سیاسی برای آن مردمان تعریف نشده بود.
از اینرو ملکم خان به رسم دیگر ممالک همجوار آن دوران جمعیت مخفی بنام "مجمع فراموشخانه" به راه می اندازد که از قضا مشابه اش در چین، قفقاز، عثمانی و مصر آن روز بسیار طرفدار داشت. فعالیت سیاسی مدنی در این کشورها هم با محافل مخفی آغاز شده بود. بعدها حزب سیاسی جایش را گرفت. البته این هم نوعی کپی برداری غیرمستقیم از محافل سری فراماسونری اروپایی بود. میرزا فتحعلی آخوندزاده هم پانزده سال قبلش می خواست در قفقاز مجمع مخفی برپا کند.
اولا اینکه باور سیاسیون و اندیشمندان زمان به حزب سیاسی قد نمی داد، دوماً بستر فعالیت مسالمت آمیز و علمی سیاسی در آنروز خاورمیانه وجود نداشت. اگر قضیه احزاب فرمایشی وابسته به قدرت در ممالک آسیایی را به کناری بنهیم، امروزش هم آن بستر فعالیت مسالمت آمیز برای احزاب کاملاً مستقل از قدرت وجود ندارد. اصلاً چنین احزابی در غریب اکثریت رژیمهای استبدادی آسیایی امروزی ماهیت وجودی ندارند. به هر روی، ملکم خان می آید و کار بزرگی انجام می دهد. مواردی چون «اصالت عقل»، جایگاه والای انسان در ترتیبات اجتماعی و «اصالت فرد»، بهرگیری از «بیانیه حقوق بشر و شهروندان» قانون اساسی جمهوری فرانسه و تاکید بر همین حقوق بشر مفاد بنیادین مرامنامه مجمع فراموشخانه را تشکیل می دادند. مهمترین عنصر در این میانه تلاش برای دستیابی به حقوق اجتماعی برابر بود. جمعیت آن در اواخر به هزار و اندی هم رسیده بود. شاید بتوان چنین گفت که اولین تاثیرش بر روی جامعه برهم زدن موقتی عناوین ارتجاعی اشرافی فئودالیته بود. چون اولین و تنها محفلی بود که شاهزاده و وزیر و دیوانی و لشکری و ادیب و حکیم و مجتهد و تاجر و حتی مردم بی اسم و رسم را در کنار هم نشانده بود. به حکم سنت تاریخ نویسی، طوماری تهیه کرده ام از نام برخی از بزرگان آن محفل برای آنان که می خواهند نام وطن پرستان میهنشان را در خاطر داشته باشند، شاید روزی روزگاری به واسطه نام به اسم و رسم و خدماتشان پی بردند.
جلالدین میزرا، میرزا هدایت الله، میرزا محمدخان مجدالملک، ذولفقاربیک مهندس نظام، رضاقلی خان هدایت، محمودخان ملک الشعرا، سید حسن روضه خوان، حاجی سید صادق طباطبائی مجتهد، میرزا جعفر حکیم الاهی، و حسنعلی خان گروسی از جمله اندیشمندان آن دیار بودند که ضرورت عضویت در فراموشخانه را حس کردند. این محفل ناخودآگاه و بنا به ماهیت وجودیش، می بایست علیه دو ساختار نهادینه شده قدرتمند ایرانی قیام کرده باشد: طبقه اشراف و همچنین طبقه ملایان سنتی. گرچه ملکم خان در دفاعیه اش از محفل توضیح می دهد که بی هیچ عنوان مخالف سلطنت نبودند و قصد جمهوری نداشتند ولی لاجرم می بایست با متمولین بی مسئولیت اشرافزاده که حقی برای رعیّت نمی شناختند اعلان جنگ داده باشند. دکتر آدمیت بهتر از آنچه بنده توان قلمی کردن داشته باشم در این باب توضیح آورده است:
"... اینکه این مجمع مورد اقبال عمومی واقع گردید نشانه ای است از روح نوجویی زمان. اینکه کسانی از طبقه حاکم به آن روی آوردند، می رساند که در نظام اجتماعی و سیاسی رخنه و سستی راه یافته بود. و اینکه از همه طبقات به آن گرویدند، معلوم است که اندیشه تغییر و اصلاح از سطح بالای اجتماع گذشته و کم یا بیش به قشر پائین تر سرایت کرده بود... به هر صورت پیام فراموشخانه تهدید مستقیمی به نظام اجتماعی و سیاسی کهن بشمار می رفت. پس مقابله و تصادم آن با نظام حاکم، امری طبیعی بود."[iv]
قبل از آنکه ببینیم چه شد و فراموشخانه چوب چه کار نکرده ای را خورد، بهتر است بگویم آن دو طبقه ی غالب نظم آنوقت ایران (اشراف و ملایان سنتی)، کار خودشان را میکنند. فراموشخانه را در دربار عامل اصلی بلوا و شورش و یاغیگری مردم معرفی می کنند. حوادث جانبی در شهر رخ می دهد. قحطی وحشتناکی هم در پایتخت حاکم بوده است. هر روز شورش و بلوایی از بابت کمبود آذوقه به راه بود. اینجا بدین حد بسنده کنیم که در اثر کمبود نان، برخی زنان "هرزگی" پیشه کردند و عده ی دیگری "نجابت دور ریخته در کوی و برزن" مقابل "نامحرم صورت" نمی پوشاندند و کمک می خواستند. حتی روایت شده است که زنان گرسنه ی تحمل باخته، محرم شاهزاده ای را از اسب پائین می کشند و "سینه بنداش می درند". اینطور که می شود، ناصرالدینشاه لباس سرخ به تن می کند و دستور میدهد محمودخان نوری کلانتر پایتخت را تازیانه بزنند که "مردکه" توان و جرأت برقراری امنیت ندارد. وسط تازیانه زدن هم دستور از شاه می رسد که به دار بیاویزندش. بیچاره البته سپر بلا می شود. او را به سبکی ماکیاولی وار[v] اعدام می کنند و دو کرور قشون به پایتخت می آورند گوش چند مرد خاطی را در مسجد می برند و سردسته زنان خاطی را کتک می زنند و به زور چماق امنیت برقرار می شود. ناصرالدین میرزای عصبانی که از شکار بر میگشت شاهد غائله می شود، همه چیز را از چشم فراموشخانه و اصلاحات جدید می بیند. فوراً دستورات چند سال پیش را نقض می کند. تک تک فرمان انحلال شورای دولت و مصلحتخانه و فراموشخانه و ... را صادر می کند. "تردید نیست که مرام فراموشخانه تهدید مستقیمی بود به نظام اجتماعی حاکم. اما قدرتی برای آن جمعیت قائل بودند که به هیچ وجه نداشت. و این تصور نبود مگر نشانه ناتوانی دولت و فرسودگی نظام اجتماعی."[vi] لاجرم محفل فراموشخانه یک دهه هم دوام نمی آورد که بیشتر به روشنگری بپردازد. این هم می شود شکست اصلاحی دیگری که در ذهن مردمان آگاه پس از دوران امیرکبیر نقش می بندد. این طومار بلندبالای شکستهای پی در پی قرار است سی – چهل سال بعد انقلاب و بلوایی برپا کند که چنین هم می شود.
یک نفر بود که تحصیلات عالیه روز نداشت. اما بسیار شرافت داشت و عدالتخواه بود. با ملایان سنتی هم به فراخور گلاویز می شد. بسیار تلاش کرده بود تا ساختار عدلیه را که در آن کار میکرد رونق دهد و امروزی کند. شاه «دیوانخانه عدلیه» را در ۱۲۳۷ خورشیدی به او سپرد. الحق که برای ترقی دیوان بسیار زحمت کشید. یکی از مهمترین کارهایش این بود که جلوی دخالت حکام ولایتها را در امور قضایی گرفت. در غائله بلوای نان که مخالفان اصلاحات فرصت را غنیمت دیده بر امور چیرگی یافتند، دکان آن مرد شریف هم جمع شد. نامش عباسقلی خان معتمدالدوله جهانشیر بود. عدم پی گیری اصلاحات دولتی توسط همان دول نوین مملکتمان از برای یأسی بود که در ابتدای کار به افکار مسئولین وارد شد. هر ساختار سیاسی و کشوری که اصلاح شود و تغییر کند، در ابتدا نمی تواند با کارایی سابق به رفع امورات کشور مشغول باشد. تا ساختار نوین بجای نظم کهن پذیرفته شود مدتی را می بایست با آن مدارا کرد و صبر نمود. این چیزی بود که بمجرد شیوع وبا و قحطی در اراده ی شاه و اطرافیان سودجویش یافت نشد. به سرعت می خواستند بر مشکلات چیره شوند و متاسفانه ریشه گرفتاری را در تغییرات و تنظیمات نوین دیدند. "چون غائله برخاست – بجای آنکه در علل آن بیاندیشند، ساده ترین چیزها همین بود که بگویند هر تغییر و نوآوری مضر است، و هر قانون و قاعده جدیدی که شورای دولت وضع کند، حاصلش عجز و ناتوانی دولت خواهد بود. همچنین اگر مصلحت خانه به عیب جویی از دولت بپردازد (چنانکه در دستورنامه آن نوشته بودند) سبب فتنه و فساد خواهد گشت، و در اساس استقلال حکمرانی رخنه خواهد افتاد. به همان مأخذ هرگاه مجمع فراموشخانه برجای بماند، عامل هرج و مرج خواهد گردید..."[vii]
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.

[iv] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۶۹.
[v] در کتاب "شهریار" ماکیاولی که نخستین فیلسوف سیاسی جهان نوین در قرن شانزدهم فلورانس (ایتالیا) لقب گرفته است و نصایح سیاسی رئالیستی به «مدیچی» حاکم وقت فلورانس می رساند که در آن اخلاقیات در مقام چندم قرار دارند و همت نخست برخورد صحیح سیاسی با مقوله قدرت است، چنین می خوانیم که پادشاه اگر می خواهد در بلوایی مشهور شود و عوام از او خرده نگیرند بعلاوه به غائله هم فائق آید و شورش را بخواباند بهتر است بهترین جلادش را به میان مردم بفرستد و مخفیانه به او دستور دهد که تا میتواند قتلعام کند. آنگاه که نظم برقرار شد، خود به میان مردم آید و جلاد را گردن زند. با اینکار هم امنیت را دوچندان برقرار خواهد کرد و هم محبوبیتش افزوده خواهد شد. برای نویسنده ی این روایت شکی باقی نمانده که ناصرالدین شاه یا کتاب شهریار ماکیاولی را مطالعه کرده بود یا اینکه از اطرافیان کسی به او نصایح این کتاب را منتقل کرده، راه حل پایان غائله نان در تهران را در اجرای این سیاست می دانستند.
[vi] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۷۴.
[vii] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، صص. ۸۰ و ۸۱.

۶ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 3

"... طرحی ریختم که عقل سیاست مغرب را با خرد دیانت مشرق بهم آمیزم. چنین دانستم که تغییر ایران به صورت اروپا کوشش بی فایده ای است ..." ملکم خان در گفتگو با «ویلفرد بلنت»

رسیده ایم به حوالی ۱۲۵۰ خورشیدی. سی و پنج سال قبل از
انقلاب مشروطه. اولین جرقه های انقلاب را در لابلای سطرهای ورق کاهی این جزوات قدیمی می توان حس کرد. سقوط امیرکبیر انگیزه ی اصلی تفکر پیرامون «چه باید کرد؟» در طبقه ای می شود که خود امیر باعث و بانی شکلگیری اش شده بود. طبقه محصلین مدل غربی که بر خلاف مکتبی های تاریخ گذشته طوطی وار به بیان مفاهیم نمی پرداختند بلکه با نگرشی علمی به دنبال حل مسائل می گشتند. اینها که کمی بعد به عنوان طبقه روشنفکران شناخته می شدند تنها ایرانیانی بودند که با اروپای پیشرفته از نزدیک ارتباط برقرار کرده بودند و میخواستند عیناً مملکتمان را مثال اروپا کنند. «میرزا ملکم خان» اولین روشنفکر این دوره است. آنگاه که امیر دارالفنون را بنیان می گذاشت از ملکم خان تفاضا می کند در آن به تدریس مشغول شود. پس از امیر رساله ای می نویسد که شرحش در بالا آمد. بی شک جزء اندک رسالات فلسفه سیاسی معاصر ماست. از منظر دیگر، رسالۀ "دفتر تنظیمات" را بهتر است اولین اندیشه مشروطه دانست. او در سرتاسر رساله به شاه می نویسد. او را مخاطب قرار میدهد و فقط او را قابل برای اجرای مفاد مترقی حاکمیتی می شناسد. از او همت می طلبد تا که "دارالشورای ملی" یا "مجلس ملی" برپا کند که برآمده از رای "عام" باشد و ایشان "خاص" را در نظارت بر آن معیین کنند. چنین پارلمانی نظارت بر دیوان سلطنت را برعهده گیرد و سلطنت نیز قانون پذیر گردد. سپس از انواع حکومت در جهان می نویسد. شاه را از ترفندهای حکومتی آگاه میکند و دست آخر به بیان ضعف های سلطنت و دولت در ایران می پردازد. نقل شده است که ناصرالدینشاه رساله را می خواند و تحت تاثیر قرار می گیرد. تحکیم می کند که وکیل و وزیر و هر آنکه سواد دارد و از اشراف است می بایست رساله را دستکم یکبار خوانده باشد. متعاقبش سه ماه در مملکت بحث درمیگیرد که آیا میهن را به طریق «دفتر تنظیمات» اداره کنند یا کمافی سابق هردم بیل؟!
بعدها خود ملکم خان موخره ای را در قالب سرفصل به رساله اضافه می کند بنام "رفیق و وزیر" که دیالوگی است فرضی مابین دو شخصیت مملکتی. یکی رفیق سلطنت است و دوستدار ملت؛ آن دیگری وزیر نظام است و تنها بفکر منافع شخصی خود. «رفیق» به تاریخ واقف است. گویی سیر مادی تکاملی در تاریخ سراغ دارد و اصلاحات را گریزناپذیر میداند. «وزیر» به بی ثباتی و ضعف اراده ناصرالدینشاه واقف است. بخش هایی از آن را باهم مرور کنیم تا ببینیم در اندیشه ملکم خان ریشه اصلی واپسماندگی چه بود:
رفیق: "می گفتید شاه عزم را جزم کرده است که این قوانین را مجری بدارد." وزیر: "شاه بسیار چیزها را عزم میکند، اما از عزم تا اجرا خیلی راه هست ... چیزی که مرا فی الجمله مشوش دارد، این اصرار شاه است که گاهی در تغییر اوضاع ظاهر می نماید. من نمی دانم این تنظیمات فرنگی را چطور ذهنی شاه کرده اند. هرگاه شاه را به حالت خود بگذاریم، یقین بدانید که تا یکماه دیگر ما را مثل وزرای فرنگستان در میان قوانین محصور می سازد ... چیزی که به داد ما رسیده اینکه ما همه در دفع قوانین شریک هستیم، و خیال شاه را می تواینم به اندک تدبیر تغییر بدهیم. اول شاه هرچه میفرمایند، تصدیق میکنیم. بعد وقتی که پای اجرا به میان می آید، به هزار وسیله شاه را اینقدر خسته میکنیم که آخرالامر خودش از خیال خود متنفر شود. سه ماه هست که مشورت میکنیم مجلس تنظیمات بسازیم؛ هر روز خیال شاه را به یک مضمون تازه مشغول میکنیم..." رفیق: "قطعاً و یقیناً و مسلماً، شاه مجبور خواهد شد که اوضاع دولت را تغییر بدهد... اگر هم فرضاً پادشاه منکر تنظیمات جدید باشد، باز بالقطع تنظیمات خارجه در ایران متداول خواهد شد ..."[*]
نویسندگان وطنی دیگری نیز در این دوره قلم زده اند. متاسفانه این مجال بسیار مختصر است، فقط توانسته ام آنهایی را نام ببرم که تاثیرات شگرفی بر روی مردمان زمانه و حاکمانشان نهادند. وگرنه در همان دوره آغازین جنبش آزادیخواهی بیش از آنها که نامی برده شد، رسالات مترقی نوشته شده است. در میان تاثیرگذارترین ها اما فردی بود بنام میرزا ابوطالب که سالها دور از وطن زیسته بود. به روسیه، هند، عثمانی و مصر سفرها کرده بود و آنچیز که بر روی کاغذ می آورد بیشتر جنبه تجربی داشت گرچه علمی هم سخن میگفت. کتابی می نویسد از قاهره و یک نسخه برای ناصرالدین شاه می فرستد. رویه سخن گفتنش دوجانبه است؛ هم فرهنگ مردمان را مواخذه می کند و هم شاه را مورد سرزنش قرار می دهد. در آن کتاب دلایل انحراف و عقب ماندگی ایران را چنین متذکر می شود: پریشانی مردم، استبداد حکومتی، تعدی حکام، تغییر و انحراف مداوم رأی دولت (دولتی که برپایه قانون مستقر نگردد چنین خواهد بود)، عدم امنیت و اطمینان ملت از مال و جان، محرومیت حقوقی، رشوه جات، نبود قانون مالیات، نفوذ اجانب از جمله مهمترین دلایل اوست.[i] میرزا ابوطالب بهبهانی در کتابش بنام "منهاج العلی" شرط ترقی را در "اخذ رسوم و آداب و قواعد فرنگستان ... که تقدم جسته اند برکل دول روی زمین ... تا بجایی که منافی و مغایر با مذهب و شریعت اسلام نباشد" می داند. او بیشتر عمر خود را در قاهره سپری کرد و چنین آورده اند که شخص شاه کتاب او را نیز با تأمل مطالعه می کند.
شاه که بیش از مابقی رسالات تحت تاثیر "دفترچه غیبی"[ii] بود اصلاحاتی را شخصاً آغاز کرد. اما در این رابطه هم ایراداتی بر او وارد است. قبل از آنکه ساختار منسجم و کارآمدی را جایگزین کند، مقام صدارت اعظم را ملغی می کند. بجایش «شورای دولت» را تشکیل می دهد که مشورتخانه ای ابتدایی بود بدون قدرت و اختیاری با مسئولینی که هیچ اطلاعی از چند و چون این قبای فرنگی که به تنشان دوخته شده بود نداشتند. میرزاجعفرخان مشیرالدوله را به ریاستش بر میگزیند و او را مسئول ایجاد هماهنگی مابین وزرای دولت می گمارد. البته که بخودی خود تشکیل شورا اقدام مترقی محسوب می شد اما برایش ابتدا بستر مناسبی می بایست هموار می شد که نشد. شش وزارتخانه تعیین می شوند در اول راه و چندی بعد سه وزارتخانه علوم، تجارت، و صنایع به آنها اضافه می گردد. فی الواقع میرزا حسین خان سپهسالار (مشیرالدوله بزرگ) اولین نخست وزیر میهنمان است و جعفرخان مشیرالدوله اولین رئیس شورای دولت است و آقاخان نوری آخرین صدراعظم ایران. همانند «تنظیمات» عثمانی اولین اصلاحات شاهی در ایران در فضایی بسته به سال ۱۲۳۷ خورشیدی آرام آرام آغاز می شود. در دفترچه وقایع نگاری مملکتمان تاریخ تولد ایران نوین را مرقون بفرمائید: آخر محرم ۱۲۷۵ قمری که بقول اطرافیان، شاه تحت تاثیر امیرکبیر و رجال تحصیلکرده اش شروع میکند به صدور دستورات عجیب و غریب!
این تاریخی است که پس از آن ساختارهای کهن سیاسی رنگ تجدد نوع غربی بخود می گیرند. ریشه ای تر از اقداماتی که رضاخان میرپنج برای ایران انجام داد، تلاش های دایره اندیشمندان امیر اتابک اعظم بود که شالوده ی ایران نوین را پی ریزی کردند. دور از انصاف است که آغاز سلسله پهلوی را آغاز حرکت به سمت ایران نوین بدانیم. همانگونه که دور از انصاف است خدمات پهلویان را نادیده بگیریم. اما نود سال قبل از کودتای انگلیسی میرپنج، آهنگ اصلاح از دربار قاجار نواخته می شود. گرچه عمر کوتاه دو – سه ساله ای داشت و یکجا شاه میرزا جعفرخان را به ریاست آستان قدس می فرستد خراسان، شورای دولت را منحل می کند، همان اختیارات اندک وزیران را از آنان می ستاند. جملگی به اسم امنیت و کفایت! گویی جعفرخان مشیرالدوله برای قبور مردگان خراسانی مفیدتر بود تا رسیدگی به امورات کلان مملکتی که سالها در فرنگ درسش خوانده بود.
به فرمان شاه "مجلس مصلحت خانه" هم تشکیل می شود برای ایجاد شور و مشورت مابین خردمندان عامه مردم و برگزیدگان دولت پیرامون جملگی مسائل پیشرفت مملکت که آغشته به سیاست روز نبودند. شاه مجلس را از سیاست روز منع کرده بود اما در طرح مسائل آزادی کامل به شورا اهداء نموده بود. در فرمان سلطنتی دفترچه آغاز بکار محفل می خوانیم: "(خداوند) هر قومی را که میخواهد بنوازد و به اوج عزت برافرازد، عقل که اولین مخلوق و شریفترین موجود است در میان آنان زیاد میکند."[iii] جای بسی شگفتی دارد که طرح مسائل در آن مجلس آزاد بوده و هیچ خط قرمزی برایش تعیین نکردند الا اینکه به "مصائب پولیطیک روز" آغشته نباشد. شاه، دائی خودش را به ریاست مجلس گمارد و بیست و چهار نفر دیگر از اشراف، اعیان روشنفکر و دیوانیان را به مجلس فرا خواند. در میان این رجال نام رضاقلی خان هدایت، رئیس دارالفنون می درخشد. قرار بر این بود که "الی استمرار" هر روزه تشکیل جلسه دهند و هر آنکس از ملت که طرحی برای پیشرفت می دانست اختیار یافته بود به مجلس قدم بگذارد و درباب دفاع از طرح خود به مناظره با بیست و پنج عضو آن مشغول باشد. ار لحاظ ساختاری و به زبان سیاست امروزی، این مجلس بجز یک سنای در ید قدرت حاکم چیز دیگری نبود. اعضایش را شاه تعیین می کرد و اینان از دخالت در سیاست هم منع شده بودند. آنچیز که از مشابه اروپایی خود اما مترقی تر بود و اگر در ممالک آسیایی رخ دهد جای بسیار تعجب باقی می گذارد و هنوز که هنوز است مشابه اش در ممالک همجوار تشکیل نشده، این مفهوم که «رعیّت» ایرانی باسوادی که طرحی برای پیشرفت سراغ داشت می توانست با مسئولین مملکتی راجع اش بحث کند، مواجب و انعام هم بابتش بگیرد. اگر حرف حق میزد، به حکم شاه بی فوت وقت طرح او را با نظارت خودش می بایست به اجرا میگذاشتند. در اروپای مترقی، به آن تاریخ چنین مجلسی را سراغ نداریم. این محفل آنقدر فراتر از فهم زمانه مردمان مشرق زمین بود که به دو سال نکشید، آنقدر بلوا و سر و صدا ایجاد کرد که برای نفع عام هم که شده فرمان بستن اش صادر شد. عمر مصلحت خانه هم شد مثال عمر دولت مشیرالدوله. چند سال ناقابل.
{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.
- میرزا علی خان امین الدوله، "خاطرات سیاسی" به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، چاپ ۱۳۴۱.

[*] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی و حکومت قانون (عصر سپهسالار)"، ص. ۳۳.
[i] نقل از دکتر فریدون آدمیت در «اندیشه ترقی و حکومت قانون» با استناد بر نسخه خطی بجا مانده از اسناد سلطنتی که در اوایل روی کار آمدن پهلوی دوم در اختیار محققین قرار می گرفت. اکنون را نمی دانم این اسناد در ایران در کجا نگهداری می شوند. محتمل است که نسخه ای در کتابخانه ی ملی نگاهداری شود.
[ii] "دفتر تنظیمات" میرزا ملکم خان را تا مدتها دفترچه غیبی می خواندند چرا که تاثیری بس شگرف در اندیشه ناصرالدینشاهی ایجاد کرد.
[iii] فریدون آدمیت، "اندیشه ترقی ..."، ص. ۵۷.

۴ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 2

"عثمانیان اعتقاد داشتند که باید سلطنت تابع شریعت باشد. به مرور ایام دیدند که در این خیال باطل سهو غریبی کرده اند، و امور سلطنت و شخص پادشاه اسباب بازیچه و انگشترگردان علما و مولویها شده اند. و همان اسباب تباهی مملکت و آشفتگی بساط سلطنت گردید. پس سلطان محمود سوم دست بکار شد... هیچگاه به فرنگیان اعتماد نشاید. تا امروز صنعتی به ایرانیان یاد ندادند." میرزا ملکم خان



بازخوانی اندیشه های رایج عصر «مشیرالدوله» – عصر آغازین اندیشه مشروطه

ببینیم چه باورهایی جرقه ی انقلاب مشروطه ایرانی بوده اند؟ و از چه زمانی مطرح می شوند؟ چه مکانیزمهایی در اجتماع قرن نوزدهم ایران ساختارسازانه عمل کرده اند؟ بطن اجتماع ایرانی دستخوش چه عوامل تهدیدکننده ای بوده است؟ همچنین عنصر ضرورت را در دوران مورد بحث بازیابی کنیم ببینیم چه ضرورتهایی انگیزه ی تغییر را در تفکر ایرانیان شکل میدادند.[i] ابتدا جواب این سئوالات را بیابیم تا که جنبش مشروطه را بهتر شناخته باشیم و بتوانیم موتور محرک اولیه بر آغاز این جنبش را بهتر مورد بحث قرار دهیم. بزرگان در نظرات خود مختارند اما بنده نظر دگرگونه ای به جنبش مشروطه دارم که در پی اثبات آن دیدگاه این مبحث را قلمی می کنم. سه دلیل متصل و عیان برای ظهور مشروطه می توان شناخت. یکم مرگ عباس میرزای ولیعهد و پایان اصلاحاتش. دوم قتل امیرکبیر و پایان اصلاحات کلان حاکمیتی او. و سوم سقوط مشیرالدوله در صدارت کوتاه دو ساله اش. سه تجربه متصل شکست اصلاحی در ایران، طبقه نخبگان خارج از قدرت را که در همان قرن به همت علوم نوین اروپایی و ضرورت دسترسی به سواد زمانه پدیدار شدند به این اندیشه کشاند که برای تغییر می بایست ابزاری را در بطن توده ها بدست آورد. اینکه میدیدند اصلاح از بالا توسط برخی بالا نشینان مدام متوقف می شود دلیل قاطعی بود برای اینکه باور بیابند باید اصلاحات را از پائین و در قالب یک جنبش گسترده اجتماعی حتمی کرد. این نیازمند همتی بسیار در آگاهی بخشیدن به توده های شدیداً خرافی و کم سواد آنروز مملکت بود تا که پیشزمینه علمی نسبت به مسائل پیدا کنند. روشنفکر بودن در جامعه ای که تلگراف را "نفس اجنه" می داند، دشوارترین حرفه است. اینکه به تجربه بیاموزند آنچه عقل نمی پذیرد، پذیرفتنی نیست و حرف مفت است و اوهام نتیجتاً اینکه زندگی دنیوی در گرو خرد محیاست و نه خرافات، هم صبر ایوب می خواست و هم تلاش نوح. سخن کوتاه اینکه در پی ایجاد یک تحول کلان ذهنی در جامعه ایرانی بودند. این معلمان اولیه ملت ایران بی شک بسیار زحمت کشیدند وانگهی حد و اندازه ی بی سوادی ما به حدی بود که تلاش هایشان آنطور که می بایست کفاف نداد. پس خیال جنبشی در حد و اندازه جنبش کمونهای برابر انقلاب کبیر فرانسه به سر وارد کردند. بیست – سی سال زمان مانده تا چنین جنبشی در سرتاسر ایران آنروز قدرت گیرد. اینجاست که در بین طبقه فهمیده ی ایرانی این عصر، عتش و کشش فراوانی نسبت به نوشته های مرتبط غربیان با انقلاب کبیر فرانسه ایجاد می شود.
در گنجینۀ ادب و فرهنگ سیاسی دورانی که منجر به روی کار آمدن مشیرالدوله می شود، چند کتاب بسیار گهربار از نویسندگان ایرانی یافته ایم که کمتر کپی برداری سطحی از مشابه ای غربی بوده است. رساله "دفتر تنظیمات" بقلم میرزا ملکم خان. "کتابچه قواعد مجلس مصلحت خانه" بقلم و امضاء ناصرالدین شاه که تحت تاثیر دفتر تنظیمات سلسله دستوراتی را به وزرایش ابلاغ می کند که بعدها به «دستورنامه مشورت خانه» معروف می شود. در ادامه بیان خواهم کرد که چرا و چگونه سخن شاه را مدام نادیده میگیرند تا که سی و شش سال بعد کار به انقلاب و بلوای مشروطه بکشد. گویی در فرهنگ سیاسی ایرانی، بدست آوردن همواره در عرض خشونت ورزیدن بوده است و نه به سنت ترقی سیصد ساله اروپایی که حقوق ملت با گفتگو و مذاکره و میانجیگری ولو در زمانی طولانی اما مسالمت آمیز بدست آید. دفتر سوم رساله پر ارزشی است به قلمی ناشناس که بی هیچ پروایی تیغ تیزش را از خرخره ی قدرت دریغ نکرده است. از شاه تا پائین ترین مامورین مملکتی را مورد مواخذه قرار داده و نمی دانیم شخص شاه آنرا مطالعه کرده است یا که نه. بعید میدانیم چاپلوسان و مگسان گرد شیرینی که همواره حول قدرت در ممالک آسیایی چمباتمه می زنند، اجازه دهند حاکم آنچیز را که می بایست بخواند مطالعه کند. نام این مجموعه تند و تیز "شرح عیوب و علاج نواقص مملکتی ایران" است. نویسنده، مسلمانی است معتقد به شریعت اما حدود و موازینی برای دخل و تصرف شرع در دیوان و دولت می شمارد. جزوه ی دیگری یافته ایم در "افزایش ثروت" که گویی نویسنده آن تحت تاثیر رسالات معتبر اقتصاد سیاسی عصر خویش قرار داشته. میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی یکی از اندیشه وران بزرگ مشروطه در ورقی نوشته است که این کتاب از میرزا یعقوب خان مترجم سفارت روس است که پس از عزل مشیرالدوله به فرنگ تبعید می شود و دیگر هیچگاه بازنمی گردد.[ii] احتمالاً محصول دورانی است که بعنوان دانشجو به اروپا فرستاده شده بود و به کتب آدام اسمیت، کارل مارکس و از این قبیل دسترسی مستقیم داشته بسیار تاثیر مثبت پذیرفته بود. در این مقاله اشاره می کند که فقط از عصر عباس میرزا به دوران امیرکبیر، ایران سه مرتبه از ترقی باز می ایستد. لپ کلامش پیرامون محور ستمگری دولت بر طبقه کشاورزان که بار اصلی تامین هزینه مملکت را بر دوش می کشیدند می چرخد و اینکه طرحهایی در بازسازی ساختار اقتصادی و تجاری مملکت باتوجه به جلب توریست یا "بوالهوس های فرنگستان" ارائه می کند.
فکر آزادی و شرطی کردن حاکمیت به قانون، در حقیقت نفی قانون جنگل و استبداد فردی شالوده اصلی این رسالات گهربار و اولیه روشنفکران عصر ارتجاع و استبداد آقاخان نوری را تشکیل می دهند. بعلاوه چند جزوه دیگر هم پیرامون ترقی صنعت، تلگراف، تاسیس شورای دولت و غیره یافته ایم که جملگی عقل تیزبین و حکمت فعال روشنفکران عصر پیشا-مشروطه را نمایش می دهد. از آنطرف مخالفتهای بسیاری از جانب ارتجاع سراغ داریم. متاسفانه تفکر آقاخان نوری در جامعه ریشه داشت که هرآنچه غربی است برای اسلام و ایران ضرر دارد و چشم را باید بر روی آنان بی تفکر بست.

{ادامه دارد}

کتابنامه:
- میرزا ملکم خان، "روزنامه قانون" به همت هما ناطق، نشر امیرکبیر، ۱۳۵۵.
§ -- مجموعه آثار، به همت محمد محیط طباطبائی، نشر دانش، ۱۳۲۷.
- خان ملک ساسانی، "سیاستگزاران دوره قاجار"، نشر هدایت، ۱۳۵۲.
- فریدون آدمیت، "امیرکبیر و ایران"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه ترقی و حکومت قانون"، نشر خوارزمی، ۱۳۸۵.
§ -- "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، نشر خوارزمی، ۱۳۴۹.


[i] نویسنده ی این روایت به نظریه «داروینیسم اجتماعی» اعتقادی تجربی دارد. اینکه معتقدم چون هر ارگانیسم زنده که در حیات خود نیازمند مبارزه ای پایان ناپذیر با تهدیدات است و آنجا که مبارزه پایان یابد، آن ارگانیسم به مرگ خود رسیده است، اجتماع هم ارگانیسم زنده ی کلانی است که عناصر شکل دهنده ی آن در مبارزه ای بی پایان در مقابل هم قرار گرفته اند و در قالب نظم پذیرفته شده ی دوران، جملگی سعی در "باقی ماندن" و "بودن" دارند. برای مطالعه اجتماعات بشری، بویژه اگر کارمان با تاریخ سر و کار دارد از آنجا که انقطاع ناخوشایندی بین محقق و دوران مورد بررسی وجود دارد بگونه ای که هیچگونه ارتباط مستقیمی بین او و مردمان آن عصر نیست تا بتواند در نشست و برخاستها به دیدگاه ها و نقطه نظرات و مرامها و مذهبها و ایده های بنیادین آن عنصر در خاطر مردمانش دسترسی یابد لاجرم ناگزیر است در آزمایشگاه کالبدشکافی خود روشی را به اجرا گذارد از این طریق: ابتدا سعی کند مکانیزمهای دوران ساز بین المللی آن دوران را کشف کند تا که متوجه شود چه عواملی از قدرت بر اراده ی آن ملت تاثیرگذار بوده اند. پس به شناسایی بخشی از «عنصر ضرورت» دوران نائل شود. آنگاه مکانیزمهای درون-اجتماعی قدرت را شناسایی کند. شناسایی ایده های مطرح زمانه، او را یاری می رساند به شناسایی عناصر حاکم درون قدرت دوران مورد بحث. فی المثل مذهب گاهاً کاتالیزوری است در این جهت. در پاره ی دیگر از اوقات اوهامی است در برداشتن موقتی سختی مبارزه از دوش مبارزه گر مثل یک زنگ تفریح برای محصل که به بازسازی توان ذهنی و جسمی او می پردازد. در پاره ی دیگری از اوقات "تریاک توده هاست" و آنان را از مسیر اصلی زندگیشان دور می سازد... این روش را همواره در مطالعه تاریخ سیاسی بکار بسته ام. متاسفانه نمی توان به دقت و کثرت، تمامی این موارد را در نوشته بالا کلمه به کلمه و سطر به سطر با اثبات دنبال کرد تا که خواننده محترم به روش مطالعاتی نویسنده تسلط یابد. اما نتایج را سلسله وار هویدا کرده ام تا که بکمک این پاورقی، خواننده خودبخود در آن جهت قدم بگذارد تا اگر نقدی هست با آگاهی تمام بر نگرش نویسنده مطرح شود. حوصله ی انسان عصر بیست و یکم؛ یا به تعابیر «نوام چامسکی» (فیلسوف زبان شناس و منتقد سیاسی) و «رابرت نوزیک» (فیلسوف اخلاقیات و سیاست قرن بیستم) که جداگانه دوران ما را عصر پسا-مدرن نام نهادند، به مطالعه کتب قطور نمی آید. خاصیت این دوران است که بشر از بابت کار سخت و درگیر با ابزار تکنولوژیک آنچنان به خستگی ذهنی دچار می شود که مطالعه را در قالب تفریحات دیجیتال ترجیح می دهد به مطالعه عمیقتر و کلاسیک. این بشر بیشتر گرایشی سطحی از جنس دیجیتال و تصویری یافته است تا عمقی و مطالعاتی. از اینرو این نوشته هم اکنون تبدیل به یک طومار سیاسی شده است که متاسفانه بسیاری از مخاطبانش را از دست خواهد داد.

[ii] نقل شده از دکتر فریدون آدمیت در پاورقی یکی از کتبش که متاسفانه حضور ذهن ندارم دقیقاً کجا آنرا خواندم.

۳ دسامبر ۲۰۰۷

مشیرالدوله و غم مشروطه - 1

مقدمه ای از برای آغاز گفتار
ناصرالدین شاه بسیار احساسی و وابسته به مادر را شبی آنچنان مشروب می نوشانند که اختیار به تمام از کف بدهد. سلطان مقتدری نبود.
خیانتهایش به میهن از بابت عدم اقتدارش در مملکتداری بود. به شخصه آدم وطن پرستی بود. این وجه ناصرالدین میرزای قاجار را کمتر دیده اند. اما مسلمانی عامی هم بود که بر کجروی های ناخواسته خود، آگاه نمی شد. لاجرم بسیار زیرکانه مجبورش می کنند برخلاف نیت قلبی اش، زیر فرمان قتل صدراعظم نمونه و وفادارش میرزا محمدتقی خان (امیرکبیر) که از دیرباز با شاه محشور بود و باهم فراز و فرودها تجربه کرده بودند، امضاء بزند و خلاص! به چه راحتی می شود در یک لحظه مملکتی را الی الابد داغدار کرد. اندکی قبل از آنکه رگ آقامیرزا را در تبیعدگاهش کاشان بزنند، شاه وقت، آقاخان نوری را بجای صدراعظم افسانه ای نشانده است. فردی که در هیچ زمینه ای توان رقابت با امیرکبیر را نداشت. نه کفایت مملکتداری او را داشت و نه علمش را؛ نه مردمدار بود و نه مترقی؛ نه اسلام را می شناخت و نه عذاب وجدان داشت. سخن کوتاه یک عدد خشکه مذهبی بود که مثل همقطارانش فوق العاده بی سواد و سطحی، در خیانت گوی سبقت از هر وطن فروشی ربوده بود؛ کاملاً مثل هر چشم و گوش بسته دنیا ندیده ی به شدت مذهبی. کار به آنجا می کشد که به سبب وفور خیانت و وطن فروشی مردک، نه تنها اقلیت روشنفکر و فهمیده ی دربار که صدای همگان در خارج از گود سیاست روز هم در می آید. ناصرالدین شاه که هر از گاهی با رسالات و طومارها و سیاست نامه های تربیت شدگان دارالفنون دستپخت اتابکی آگاه می شد و نیم نگاهی هم به سیر تحولات ممالک پیشرفته ی غربی داشت و اندک اخباری با کاغذ روز از آن ممالک می گرفت، یکجا تحمل نمی کند و مردک سخت مذهبی ساده لوح و مرتجح را که حتی خیال بستن دارالفنون داشت، از صدارت برکنار می کند. در کاغذ لغو صدارتش توسط ناصرالدینشاه میخوانیم: "چون شما جمیع امورات دولتیه را برعهده خود گرفتید، و احدی را شریک و سهیم خود قرار نمی دادید...خبط ها و خطاها اتفاق افتاد و کم کم امورات دولت معوق مانده... لهذا امروز که روز بیستم محرم است شما را از منصب صدارت، و نظام الملک و وزیر لشکر را از مناصب خود مغزول فرمودیم."[i]
می شود سال ۱۲۵۱ هجری خورشیدی و شاه درمانده، ناخوداگاه دستپروده ی امیرکبیر را که بحق جایگزین اوست و قرار است همان اصلاحات اتابکی را ادامه دهد به صدارت می نشاند. او کسی نیست بجز مشیرالدوله یا میرزا حسین خان سپهسالار. خدایش رحمت کند.
باهم به قرن نوزدهم میلادی یا سیزدهم خورشیدی و پادشاهی پارس تکه شده و در گذار تکه شدنهای بعدی در تبدیل به ایران کنونی سفر کنیم.
{ادامه دارد}
[i] در کتابخانه «بریتیش میوزیم» موزه بریتانیا در لندن نسخه خطی این فرمان سلطنتی موجود است.