۲۷ دسامبر ۲۰۰۸

مردانگی و حرف حساب

Courage and talking sense


نقل است از یک پدرآمرزیده ای که او هم از پدرش شنیده و پدرش هم از پدر اینکه «ستارخان» عجب مرد بزرگ و میهنی بود. خوب! خواهی گفت که فلانی، اینرا که می شود از تاریخ فهمید. یعنی نشست و تاریخ خواند. و یکجا به این نتیجه رسید. حالا چرا بی مقدمه نقل قول می آوری که نه سرش پیداست، نه ته اش!

اولاً تاریخ هم از این نقل قولهاست. یعنی به واسطه همین نقل هاست که باقی می ماند. آنچه که در کتابها می خوانی حتماً یک سرش هم به دل مردمان آن مرز و بوم بند است. والا نمی شد صد سال از یک داستان بگذرد، هنوز یاد و خاطره اش در دلها باقی مانده باشد. حالا بگذریم که چقدرش راست است، چقدرش دروغ. این هم بر عهده وجدان عمومی.نگو که وجدان عمومی معنا ندارد! اگر "عموم" معنی و مفهوم دارد، وجدان عمومی هم هست. و یک نوع ارتباط نامرئی را با مبدأ و منبع خودش حفظ می کند. حالا ما دو نوع تاریخ داریم. دوگونه تاریخ داریم. یکی آن تاریخی که می خواهند ما بشنویم، دیگری آنکه نمی خواهند ما بدانیم. خیلی فرق است بین این دو. هر دو هم در رگ و ریشه ها و پی مردمان زمانه جاری است. این نمی شود که فقط به کتابهای رایج استناد کرد. گهگداری بد نیست جویای کتابهای خاک گرفته و پاره هم شد. همان قسم کتابها که زمانه عیان شدن حقیقتی را بر آنها نمی بخشد. خلاصه مقایسه ای بین آنها صورت داد، سبک سنگین کرد. هرجا هم که این ممکن نبود، هر دو روایت را یکجا نقل کرد و خلاص! همه این تفاسیر حالا به کنار. عرایضم یک ثانیاً هم داشت. خیلی وقتها یک صفای دیگری دارد هم سفره شدن با دوستی، رفیقی یا آشنایی که بیان شیرینی هم داشته باشد و «آنچه گذشت» را با آب و تاب برایت شرح بدهد. اگر مراد شرح ماوقع است که می شنوی، دلت خواست می توانی رویش تحقیق هم بکنی. یا تحقیق مکتوبی را راجعش بخوانی.


نقل است که روزگاری، آنوقت که مشروطه خواهان را گرفتند به چهارمیخ کشیدند و هرکس هم که صدایی داشت نفسش بریدند، یکی از بستگان میرزا آقاخان کرمانی مشرف می شود به دیدارش در زندان. فلانی را با بیست نفر دیگر از همقطارانش ایستاده به زنجیر کشیده بودند. آنقدر فشار زنجیر زیاد بود که گردنهایشان را خم کرده بود و خراش هم انداخته بود. خلاصه، این پدرآمرزیده اجازه پیدا می کند برود عیادتی هم از آقاخان کرمانی بعمل آورده باشد. خوب، کار نیک هم که بی ثواب نیست. گناه دارد یک نفری یکجا در ماتم باشد نروی سراغش. نقل است که او همانطور که به زنجیر بود، به سختی سرش را بالا آورد و پس از حال و احوال پرسی شروع کرد به خطابه گفتن و این حرفها. یکجا می رسد از ستارخان دفاع می کند و شرح حالش می گوید. آنقدر جدی شرح حال می گوید که پنداری روح ستارخان در او باشد. می گوید آنوقت که روس چپ و راست کاغذ فدایت شوم برای ستارخان می نوشت، یکروز سردار ملی به فرستاده آنها می گوید: «زکی! من بیایم زیر پرچم روس! من میخواهم هفت کشور زیر پرچم کشور من باشد.» نه اینکه مردانگی داشت، دو کلام حرف درست و حسابی می زند.


بزرگ مردی بود. از این مردان بزرگ باز هم داریم. هم اکنون هم داریم. نمی شود که یک قوم، یک قبیله، یک ملت، هرچه، از آن جنس انسانهای آسمانی تولید نکند و آنوقت نسلهای پیاپی هم باقی بماند. هر نسل انسانهای بزرگ خودش را دارد. آنها که به فراخور شرایط دست اندر کار خیر می شوند و این وسط نان شرق و غرب و شمال و جنوب را نمی خورند. دستشان به جیب خودشان است. با ملت خودشان نشست و برخاست می کنند. کاسه گدایی پیش اجنبی دست نمی گیرند. آبشخورشان میان آن ملت است. به همان مختصر نان لواش و کمی پیاز و کاسه ای ماست قناعت دارند. از من اگر بپرسی خیال می کنم همان کربلایی قربان که پسرش شد امیرکبیر مملکت نیز مرد بزرگی بود. یا مشتی حسین نامی که صبح به صبح از سر تا ته کوچه ات را چنان جارو می زند پنداری خانه خودش است، نیز مرد بزرگی است. نه اینکه دل به کارش دارد و از سر و ته اش نمی زند. همین کفایت می کند برای اینکه بزرگ باشی. بقول مرحوم بازرگان همین "بینهایت کوچک ها" هستند که گهگداری دست به کارهای بی نهایت بزرگ می شوند.

3 دیدگاه:

حامد گفت...

کلامت دل نشین است و مختص به خودت .. به غایت جالب نقل ماجرا کرده بودی و کاملا موافقم در آنچه گفتی .. بی نهایت کوچک ها و کارهای بی نهایت بزرگ .. داستان قبلی را هم خوانده بودم .. نظرم همان است که گفتم .. قلم بس توانایی داری ..

ستاره گفت...

تاریخ وقتی رنگ نقادی به خود گرفت یعنی ازقالب روایت محض خارج شد آنوقت همانی می شود که نقاد می خواهد(نقاد سیاست پیشه رامی گویم).
راویان واقعی تاریخ آنهایی بودند که قادرنبودند کلمه ای بیابند در نوشته هایشان تا نظراتشان رابه خورد خلایق بدهند(انسان پارینه سنگی رامی گویم)

ستاره گفت...

قسمت دوم نوشتارت نشان از روح عدالت پیشه و حق جویت است.احسنت به نگاه عمیقت!بله کاملا درست است قسمت عظیمی از تاریخ وام دار مردمان گمنامیست که تاریخ رابرگرده آنها پیش برده اند وآن علتها اصلا به حساب نمیایند یابه دیده اغماض گرفته شده.