۲۷ دسامبر ۲۰۰۸

مردانگی و حرف حساب

Courage and talking sense


نقل است از یک پدرآمرزیده ای که او هم از پدرش شنیده و پدرش هم از پدر اینکه «ستارخان» عجب مرد بزرگ و میهنی بود. خوب! خواهی گفت که فلانی، اینرا که می شود از تاریخ فهمید. یعنی نشست و تاریخ خواند. و یکجا به این نتیجه رسید. حالا چرا بی مقدمه نقل قول می آوری که نه سرش پیداست، نه ته اش!

اولاً تاریخ هم از این نقل قولهاست. یعنی به واسطه همین نقل هاست که باقی می ماند. آنچه که در کتابها می خوانی حتماً یک سرش هم به دل مردمان آن مرز و بوم بند است. والا نمی شد صد سال از یک داستان بگذرد، هنوز یاد و خاطره اش در دلها باقی مانده باشد. حالا بگذریم که چقدرش راست است، چقدرش دروغ. این هم بر عهده وجدان عمومی.نگو که وجدان عمومی معنا ندارد! اگر "عموم" معنی و مفهوم دارد، وجدان عمومی هم هست. و یک نوع ارتباط نامرئی را با مبدأ و منبع خودش حفظ می کند. حالا ما دو نوع تاریخ داریم. دوگونه تاریخ داریم. یکی آن تاریخی که می خواهند ما بشنویم، دیگری آنکه نمی خواهند ما بدانیم. خیلی فرق است بین این دو. هر دو هم در رگ و ریشه ها و پی مردمان زمانه جاری است. این نمی شود که فقط به کتابهای رایج استناد کرد. گهگداری بد نیست جویای کتابهای خاک گرفته و پاره هم شد. همان قسم کتابها که زمانه عیان شدن حقیقتی را بر آنها نمی بخشد. خلاصه مقایسه ای بین آنها صورت داد، سبک سنگین کرد. هرجا هم که این ممکن نبود، هر دو روایت را یکجا نقل کرد و خلاص! همه این تفاسیر حالا به کنار. عرایضم یک ثانیاً هم داشت. خیلی وقتها یک صفای دیگری دارد هم سفره شدن با دوستی، رفیقی یا آشنایی که بیان شیرینی هم داشته باشد و «آنچه گذشت» را با آب و تاب برایت شرح بدهد. اگر مراد شرح ماوقع است که می شنوی، دلت خواست می توانی رویش تحقیق هم بکنی. یا تحقیق مکتوبی را راجعش بخوانی.


نقل است که روزگاری، آنوقت که مشروطه خواهان را گرفتند به چهارمیخ کشیدند و هرکس هم که صدایی داشت نفسش بریدند، یکی از بستگان میرزا آقاخان کرمانی مشرف می شود به دیدارش در زندان. فلانی را با بیست نفر دیگر از همقطارانش ایستاده به زنجیر کشیده بودند. آنقدر فشار زنجیر زیاد بود که گردنهایشان را خم کرده بود و خراش هم انداخته بود. خلاصه، این پدرآمرزیده اجازه پیدا می کند برود عیادتی هم از آقاخان کرمانی بعمل آورده باشد. خوب، کار نیک هم که بی ثواب نیست. گناه دارد یک نفری یکجا در ماتم باشد نروی سراغش. نقل است که او همانطور که به زنجیر بود، به سختی سرش را بالا آورد و پس از حال و احوال پرسی شروع کرد به خطابه گفتن و این حرفها. یکجا می رسد از ستارخان دفاع می کند و شرح حالش می گوید. آنقدر جدی شرح حال می گوید که پنداری روح ستارخان در او باشد. می گوید آنوقت که روس چپ و راست کاغذ فدایت شوم برای ستارخان می نوشت، یکروز سردار ملی به فرستاده آنها می گوید: «زکی! من بیایم زیر پرچم روس! من میخواهم هفت کشور زیر پرچم کشور من باشد.» نه اینکه مردانگی داشت، دو کلام حرف درست و حسابی می زند.


بزرگ مردی بود. از این مردان بزرگ باز هم داریم. هم اکنون هم داریم. نمی شود که یک قوم، یک قبیله، یک ملت، هرچه، از آن جنس انسانهای آسمانی تولید نکند و آنوقت نسلهای پیاپی هم باقی بماند. هر نسل انسانهای بزرگ خودش را دارد. آنها که به فراخور شرایط دست اندر کار خیر می شوند و این وسط نان شرق و غرب و شمال و جنوب را نمی خورند. دستشان به جیب خودشان است. با ملت خودشان نشست و برخاست می کنند. کاسه گدایی پیش اجنبی دست نمی گیرند. آبشخورشان میان آن ملت است. به همان مختصر نان لواش و کمی پیاز و کاسه ای ماست قناعت دارند. از من اگر بپرسی خیال می کنم همان کربلایی قربان که پسرش شد امیرکبیر مملکت نیز مرد بزرگی بود. یا مشتی حسین نامی که صبح به صبح از سر تا ته کوچه ات را چنان جارو می زند پنداری خانه خودش است، نیز مرد بزرگی است. نه اینکه دل به کارش دارد و از سر و ته اش نمی زند. همین کفایت می کند برای اینکه بزرگ باشی. بقول مرحوم بازرگان همین "بینهایت کوچک ها" هستند که گهگداری دست به کارهای بی نهایت بزرگ می شوند.

۲۵ دسامبر ۲۰۰۸

شغال و سگِ زرد؛ یک لفاظی موزیکال

Jackal and (yellow) Dog; A Musical Rhetoric
-
به: سارا میرزایی
-
{جایی میان بهشت و جهنم: یک پیرزن خیلی سالخورده ی کچل و چلاق به اسم «خرکیمون» می آید روی صحنه:}

{ریتم بچه پسند}
دخترا و پسرا، ای بچه های نانازی؛
ما باهم دوست بودیمو، همیشه دوست میمونیم. من براتون قصه می گم، قصه به رسم شهر قصه می گم.
از همه جا و همه چیز، من براتون حرف می زنم. رسم خودمونو میگم، رسم شماهارو نشون میکنم.
ماهمه برابریم. مثلاً برابریم. بعضی هامون برتریم. بعضی ها که برتریم، خیلی زود یاد می گیریم، تو سر هم بزنیم.
اما این خطاست؛ وای وای خطاست، یه خطای بی حیاست!

آخه یکی بود یکی نبود. بجز یک خدای خوب، دیگه هیچکی نبود. هیچکیه هیچکی نبود. خداهِ مارو آفرید، مثل پشکل آفرید، ولمون کرد و جلی رهید.
حالا ما بی صاحب شدیم، تو سر هم میزنیم. نفس هم می گیریم، بابای هم میدریم.
دخترای نازنازی. خوشگلای مامانی. این چیزا خیلی بده. همشون مال خره:
نکنه یه وقتی، بجای عروسکِ دم تختی، بری سراغ جارختی. بعضی چیزا مال تو نیست. آخه رسمش اینجوری نیست. رسمشو من نمی گم. رسمشو اینطوریها، این تویی که دوست داری. هرکی که دختر میشه، خداجون دوسش داره، باید دختر بمونه، تا خداجون راضی باشه.
هرچی که مال توهِ، یه روزی خراب میشه. اون وقته که باید، بجای جیغ جیغ زدن، یا سر مامانی هوار زدن، یا تو سر بابا زدن، بری بهترشو گیر بیاری.
خودت زحمت بکشی؛ این تویی که دوست داری، همیشه تلاش کنی.
{دست دست}
آفرین دختر گل، ملوسکم دسته ی گل.


{بچه ها با اردنگی بزرگترها از تئاتر بیرون می شوند،«خرکیمون» مثل یک فاحشه جیغ می کشد و در می رود. دلقکی بنام «شامیرزا» با کت و شلوار و کروات گل گلی، و هزار رنگی و کلی بوی عطر یاس، پیروزمند با یک گونی پر از اسکناس می پرد وسط صحنه:}
{صدای گرم با ریتم مردانه}

خانومها بفرمائید.
ما همه جا همینطوریم. ساز و دهل خوب میزنیم. حرف راست کم می زنیم. کتکم خوب میزنیم. سبیلهای قیتونی، به به، هیکلهای اونطوری، کرواتمون کجه، کلاهامون لچکه! تو سرامون خالیه، کله هامون کچله. خانومها کجا میرید؟ ما خیلی خوب بلدیم، شماها را یواشکی، سر ذوق بیاریم. سر ذوق که آمدین، سبیلهامونو می زنیم. کتامونو در می آریم. کلاهامونو کج میذاریم.
کتکم خوب می خوری؟ کتکم خوب میزنیم!


{«شامیرزا» با یک چشمک میپرد بیرون و رقاصه ای به اسم «نینون» با یه لباس خواب مضحک و خنده دار بر روی چادرنمازی که بر سر دارد جلی میپرد روی صحنه:}
{با ناز و اشوه}
آقایون خوش آمدید. خیلی خیلی خوش آمدید.
ما همه دسته گلیم. خوشگل و بانمکیم. ساز و آواز بلدیم. رقص طناز بلدیم.
وقتی مفتی خر میشیم، مفتی هم خر می کنیم.
هرکی میاد از این ورا، ما می بریمش پیش خدا!

{دوست «نینون» با سر و وضعی مشابه او همین لحظه به آرامی وارد صحنه می شود:}
{لامذهب اشوه را دوچندان بکند}
خواهرم شراب بیار. شهوت و مرام بیار. دود و دم باهاش بیار. مرد خر باهاش بیار.
بگذار یه امشبو، حالا که دور همیم، دستعجمعی مست کنیم، دل آقاها رو، دودستی سست کنیم.
اما وقتی فردا شد، ما ازشون جدا میشیم.
مثل اینکه این عالیه، خوشتیپ و خرخاکیه. باسواد و قدبلند، نگاهاش خیلی قشنگ.
اطوارش خیلی مردونس. شلوارش یه تک دونس.
وای خواهر یه جوریم شد، زندانیم آفتابی شد.
آقاهه کجا میری؟ آقاهه منو میخوای؟
لب سرخم ندیدی، ساق پامو ندیدی. تو بگو آخه چرا، من لختو ندیدی؟
اگه تو «گی» نباشی، یجوری خول نباشی. من لختو میدیدی. سر لختم میدیدی.
{ریتم شش و هشت}
ولی اشکال نداره، نصیب من یه خول شد. یه خوله که خیلی نازه. زود خر میشه و پیازه.
یه شب هزار شب نمی شه، دل تو ازم رد نمیشه،
قبول دارم یه وقتی، وقتی نگام نکردی، بهت گفتم عزیزم، امشب کارتو ساختس.
امشب از اون شبهاست که، شبهای بی هواست که؛ توی بیچاره خوشبخت میشی. من و تو آخه باهم میشیم.
{بازگشت به ریتم ملودی}
میدونم که خوب میدونی، این باهم بودن، خیلی زود تموم میشه. آبروی منو تو خیلی زود حروم میشه.
{ریتم عوض می شود}
حالا بیا و شوهرم شو. مفتی سگِ خونم شو. بابت این همه لطف، کلفتِ سر تا پام شو. لیاقتت همینه. جز این کسی ندیده.
{ریتم شش و هشت}
پس بیا یه بازی، بازی زبون درازی.
سر لختم مال تو، تن لختم مال اون. حواسم مال تو. هوسم مال اون.
آخه من حروم شدم. با تو بی نشون شدم.
از وقتی تو اومدی، دل من زندونی شد. بهار خونه ی من، پائیز بی کسی شد.


{«نینون» و دوستش از صحنه بیرون می روند، «شامیرزا» وارد می شود:}
{با ریتم، صدای گرم مردانه، فریبنده}
آقایون بفرمائید، خانومها بفرمائید.
صفِ ویزا اینوره، به همه ویزا میدیم. به هرکی یه جور میدیم.
به یکی شش ماه میدیم. به یکی دو ماه میدیم. به یکی لباس خواب و دو سه دست جهاز میدیم.
به هرکی خوب شلوغ کنه، فمینیسم هوا کنه؛ یا اینکه از سر بی کسی، هی هوار هوار کنه؛
جا مکان میدیم و زود. دلار و ریال میدیم. قلم طلا می دیدم. شرف و جرعت میدیم.
حرف رمزش همینه. الکی شلوغ کنه. هی شلوغ پلوغ کنه. مثل خر حرف بزنه، یه بند چرت و پرت بگه.
آی پلیسه کجا میای؟ بسیجی برو عقب، خط پاهاتو ببین، مرز مارو هم ببین.
ما اینجا دلالیم و لب مرز؛ کنج قفس، دنبال یه لقمه نون، بی نگاه به این و اون.
سفیر سفارتیم، منجی و بی ادبیم، زور سگ داریم، هوار کرکس داریم.
این خطِ آزادیه، اونطرف، بیخ گوش تو، هرکی هرکی و بی کسیه.
برو به صاحبت بگو، هسته هاشو قبول داریم.
هرجا میخواست بکاره، عوضش رشوه میخوایم. رشوه ی خوب خوب میخوایم.
اما نکنه، یوقت هوس کنه، تو سر کسی بزنه، بیگدار به آب بزنه.
ما هواشو هم داریم. زیرمیزی آخه ارتباط داریم.
چندتا هسته بسازه، قال قضیه رو بکنه.
{دست دست}
ما دیگه خسته شدیم. ایفی جون خسته شدیم.
{بازگشت به ریتم سابق}
اینجا ما ویزا میفروشیم؛ نیم بند و قراضه میفروشیم.
به اونا که خر نبودن، تو سر هم بزنن. همه رو جلی کنن، خول و چل و روانی کنن.
هرکی که خوشبختره، سال به سال یکجا میبره.
خانوم جون کجا میری؟ شوهرت بی پدره؟ چپ و راست دستور میده، راست و چپ کتک میزنه؟ پس حالا وقتش شده، که بیای آزاد بشی. دُمت رو کولت بذاری، بری بی حیا بشی.
ویزای بهشت میدیم. به هرکی یکجا میدیم. به یکی شش ماه و به اون یکی دو سال میدیم.
اما هرکی پولدارتره، توی G8 میبره.

{یک غربتی- ترجیحاً فلسطینی- که به خودش بمب بسته اشتباهاً عملیات فلان را در این سالن اجرا کند}
***
یادبودی برای هرولد پینتر (1930-2008)، نمایشنامه نویس، کارگردان، بازیگر، شاعر و فعال سیاسی برجسته بریتانیایی

۲۴ دسامبر ۲۰۰۸

اتاقِ کذایی زیرشیروانی

The Famous Room beneath the Gable Roof
-
به: پدرام آریایی با تبریکات کریسمس
-
بعضی ها زندگی شان آنقدرها جدی است که لحظه مرگشان به طریقه بسیار مضحکی می ماند. من...؟ قصه بافی نه، فقط روایت می کنم.

با آن پای چلاقش روزی چهل مرتبه می بایست پله های کذایی منتهی به اتاق زیرشیروانی عمارت «لُرد هاستینگ» را بالا و پائین بدود. دستکم چهل دفعه بدون احتساب دو دفعه آبیاری و نظارت بر شمعدانی های سرتاسر جدار بیرونی طبقه سوم، یک دفعه گردگیری روزانه و البته چند مرتبه ای نظارت بر گربه ی ویژه ی آقا. «سندرا» که می گوید چهار دفعه اما «مارگارت» معتقد است سه دفعه رسیدگی روزانه به «میشی» - گربه آنچنانی آقا - کفایت می کند. حالا سرانگشتی هم که حساب کرده باشیم، خرده فرمایشات آقا بیشتر از چهل دفعه بالا و پائین رفتن از هفتاد هشتاد پله را می طلبد. اما سندرا اصرار دارد که سی و پنج مرتبه و مارگارت می گوید: "نخیر! چهل و پنج مرتبه."
بیچاره خود «باربارا» با آن پای چلاقش. حالا از خودش صدا در نمی آید این دو تا برایش حساب کرده اند. فعلاً هم اینجا نیست. رفته بالا سوپ آقا را ببرد به اتاق کارشان. اگر از این دوتا بپرسی یحتمل یکی می گوید یک مرتبه رفته است و آن یکی می گوید نخیر می بایست سوپ را در دو مرتبه برده باشد تا مطمئن شود بر کاسه و بشقاب زیرش لکه ای نیافتاده باشد.

اصلا اینرا از من نشنیده بگیرید، او با خودش حرف میزند. گویی بلند بلند فکر می کند. همینطور که لنگ میزند و وزن سنگینش را روی پای چپش که سالم است می اندازد و قدم از قدم بر میدارد، از همه چیز و همه جا برای خودش تعریف می کند. اما از آقا بد نمی گوید. محال است حرف بدی از دهانش در بیاید یا احیاناً فحشی نثار کسی کرده باشد. حتی در خاطراتش. کافی است فقط پشت سرش باشی یا به نوعی در کنارش. پیرزن از فردریک دوم و تاریخچه جمهوری وایمار تا تکامل دولت هیتلر و هجوم بلشویکها به کارخانه شکلات سازی «هایم» گرفته تا اولین بوسه عاشقانه زیر درخت بلوط، پارادایم به انضمام تاریخ مد شدن دامنهای بی ناموسی و پاره شدن تنها جوراب زمستانی اش در سرمای منفی بیست درجه آلپ را برایت می گوید. تازه همه اینها را خیلی شاعرانه ربط می دهد به ترور کندی و تولید پارچه کتانی و سقوط شوروی و فواید گیاهخواری و دست آخر هم میگوید از «اوباما» خیلی خوشش می آید. و اینها را آنقدر زیبا و قشنگ بهم میچسباند که نگو. درست حدس زدی! اصلیتش آلمانی است و دهه ها پیش که آرام آرام مرزها را بین خودشان کمی باز کردند، او مهاجرت کرد و آمد به انگلستان. بینی و بین الله اگر بدانم این آدم چرا همچنین کاری کرد!

مادرش یک فاحشه رسمی با گواهینامه کسب از اتحادیه زحمتکشان اِس اِس به شماره 2852739/13 از دولت آلمان نازی بود و بیچاره هیچوقت هم نفهمید پدر بچه اش که بود. زنک بیچاره تا جان در بدن داشت کار کرد و خیلی هم زود جوانمرگ شد و رفت به بهشت. از همانوقت باربارای نوجوان شد کلفت این خانه و آن خانه. حالا از کی پایش چلاق شد، ما نمی دانیم! اگر میدانستیم هم نمی شد بدان وسیله ولو باری از دوش پیرزن بیچاره برداشت. اما بیست سالی هست که پیشخدمت مخصوص همین عمارت است. اگر اعصابتان را دوست دارید راجع به این آمار و ارقامی که درگوشی خدمت مبارک عرض کردم به سندرا و مارگارت رجوع نکنید. حالا خود دانید. از من گفتن. راستی تا هنوز برنگشته اینرا هم گفته باشم که سر تعداد پله های عمارت به طبقه ای که اتاق زیرشیروانی در آن قرار دارد نیز این دو باهم بحث و جدل دارند.

سندرا می گوید بیشتر از هفتاد و هشت پله در عمارت نیست اما مارگارت دست به کمر جلوش می ایستد و می گوید: "بازهم اشتباه کردی! خودم شمرده ام هشتاد و سه پله است." و سندرا همینطور که دارد گوجه فرنگی خورد می کند و نیم نگاهی به اجاق پشت سرش می اندازد که مبادا گوشت برّه در سوس مخصوص ته بگیرد یا بسوزد، می گوید: "خواهرجان! آن سه پله بعد از انحنای طبقه دوم که دیگر حساب نیست، آنقدر کوچک هستند که یک پله محسوب می شود." و مارگارت انگار می خواهد از ارث نداشته ی پدریش دفاع کرده باشد می گوید: "همانها هم حساب است. می دانی که نمی توانم قدمهای بلندی بردارم." در همین حین هم دیگر باربارا لنگان لنگان و در حالی که طبق معمول دارد با خودش حرف میزند یا خاطره ای را برای خودش بلند بلند تعریف می کند، می رسد به آشپزخانه. تا همانطور که دارد خاطره را بلند دنبال می کند؛ برای کی؟ معلوم است برای خودش، به سندرا یا احیاناً مارگارت هم بگوید که آقا سوپ را پسند کرده اند یا خیر، هنگام بردن غذای اصلی فرا رسیده است یا خیر، سقف اتاقک زیرشیروانی باز هم چکه می کند یا خیر، میشی سر جایش هست یا خیر، ...

سندرا سرآشپز نمونه و مخصوص آقاست. حقوق خوبی می گیرد که هر روز وقتی ناقوس کلیسای «کینگ جُرج» یک و هشت را می نوازد غذای آقا را طوری تدارک دیده باشد که در مقابلشان حاضر و مرتب قرار گرفته باشد. رأس ساعت. آقا هیچ توجیهی را نمی پذیرد. حالا او میخواهد هر وقت که دلش خواست به عمارت بیاید و هر وقت هم که خواست برود، فقط رأس ساعتهای یک بعدازظهر و هشت عصر غذای آقا می بایست روی میز دو نفره اتاق زیرشیروانی، آنهم مقابل صندلی روبه پنجره قرار گرفته باشد. صندلی پشت به پنجره همیشه در بودشان جای خانم خانه بود. حالا که خانم رفته است طبق تذکر موثق آقا به مارگارت کسی حق ندارد روی آن صندلی بنشیند یا چیزی مقابلش جز همان گلدان شمعدانی که هست، قرار دهد. حتی میشی هم نباید آن طرفها آفتابی شود. حالا باربارا معتقد است توری سفید روی صندلی را هم نباید دست زد اما مارگارت تأکید ویژه دارد که آنرا می بایست گردگیری کرد، ولی درست سر جایش قرار داد. خانم خانه هشت نه سال پیش ذات الریه گرفت و ناغافل تمام کرد. حالا اگر از سندرا بپرسی می گوید نه سال پیش بود در حالی که مارگارت سخت اعتقاد دارد ده سال و دو ماه و سه روز پیش بود که خانم فوت کردند. پاک داشت یادم می رفت مارگارت را حضورتان معرفی کنم. انسانی است به حد اعلی وسواسی، عصی غورت داده و سیخ! اگر خانم بچه اش شده بود، بی شک او مارگارت بود و نه هیچ کس دیگری! مقابل عکس قدی خانم در ورودی سرای عمارت، تنها جایی است که او به خودش اجازه نمی دهد دست به کمر بایستد. حتی اگر باربارا یا سندرا در همان نقطه خطایی مرتکب شده باشند. چه میدانیم؟ مثلا سندرا لخ لخ کند و راه رود، احیاناً گلاب به رویتان... میبخشید! یا باربارا سینی خالی را کج حمل کند. بگذریم!

حسابداری مخصوص املاک و مستغلات آقا بعلاوه ی کارخانه شمع و مرزعه پرورش خوک او را مارگارت بر عهده دارد. نماینده رسمی و غیررسمی آقاست برای بدرقه یا ملاقات هر کس و ناکسی که گذرش به عمارت افتاده باشد. همچنین اینکه دخل و خرج امورات عمارت را هم او رسیدگی می کند. و حالا چون چند کلاس بیشتر از سندرا و باربارا سواد دارد، فکر می کند هر وقت می خواهد با آنها همسخن شود باید دست چپش را مشت کند بگذارد به کمرش و کمی هم با تحکیم سخن بگوید. برویم سراغ نقشه ساختمان عمارت. یا حضرت عباس! یک چیز قمر در عقربی است که معلوم نیست کدام پدرآمرزیده ای در قرون گذشته مهندس معمارش بوده. حالا سندرا می گوید به گمانش نوساز باشد اما مارگارت با مدرک و سند و ادله محکم می گوید این بنا متعلق به عصر ویکتوریاست. این انگلیسی ها هر وقت میخواهند به چیزی افتخار کنند یا اعتباری کسب کرده باشند، در دیالوگشان یک کلام عصر ویکتوریا می پرانند و جملگی مدعوین غیرانگلیسی آنوقت میدانند که باید خفه شوند! حکم نقطه برای پایان جمله ی جدلی را دارد. سندرا اصلیتش از استرالیاست و باربارا هم که معرّف حضورتان هست. اما خودمانیم! فکر نمی کنم عمارت آنقدر قدیمی باشد که به صد و شصت هفتاد سال پیش بازگردد. یک چیزی بین حرف سندرا و مارگارت، محتمل است که به همان زمان روی کار آمدن چرچیل برگردد. از درب ورودی عمارت که وارد می شوی فکر می کنی آمده ای دیدن رئیس جمهور یا نخست وزیر جایی. لوسترهای آنچنانی با نقاشی های دیوار سبک لئوناردو؛ دو سری راه پله فراخ از دو طرف دیدگانت می رود به طبقه ی اول که آنجا هم یک سرسرا بزرگ با کلی تابلو و لوستر و مبلمان آنچنانی قرار دارد. عیناً مثال طبقه همکف. از قسمت شرقی سرسرای طبقه اول، پلکان تنگ و تاریک و مارپیچ مانندی شروع می شود به طبقه دوم؛ که هفت اتاق بزرگ - شمالی و جنوبی - در آن واقع شده است. اینبار از انتهای غربی طبقه دوم، پلکان مشابهی امتداد پیدا می کند به طبقه سوم که اتاقک کذایی زیرشیروانی و اتاق خواب آقا پس از فوت خانم و انباری کوچکی قرار دارد که میشی را آنجا نگاه می دارند.

از همان درب ورودی عمارت دو دقیقه ای طول می کشد به انتهای سرسرای طبقه ی همکف برسید. از آنجا یک راهرو شروع می شود به سمت قعر زمین، شیبدار و کج و ماوج. گویی وارد دهانه معدن طلا شده باشید. از بس هر پنج قدم یکبار یک درب گذاشته اند آنهم بی مقدمه. دربها نه طبقه ای را جدا می کنند نه نشاندهنده ی حدفاصل چیزی با چیزک دیگری هستند. درگوشی خدمتتان عرض کنم، معماری مزخرف انگلیسی همین است دیگر. معرّف حضورتان که هست. جمله یکی مانده به آخر را من که روای باشم نگفتم! شما از یکجا شنیدید خلاصه! حالا اگر جرأت کنید و دلیل این همه درب را در امتداد یکدیگر جویا شوید یحتمل شما را حواله می دهند به همان کلام معروف؛ عصر ویکتوریا! باور بفرمائید پنج شش درب را که باز و بسته کردید به یکجا می رسید که در سمت راست یک درب باز قرار دارد که روشنایی تمام این راهرو از آنجا تراوش می کند. آنقدر راهرو بی نور و آشپزخانه نورانی است که چشمتان را فوراً می زند. داخلش هم اکنون سندرا ایستاده است و چون تازه ناهار آقا را فرستاده است بالا، کاری ندارد که بکند با گوشی همراهش موزیک لاتین در آشپزخانه گذاشته است و به شدت اصرار دارد به ماگارت رقص «سالسا» یاد بدهد. زنک از آنهاست که وقتی جوان بوده طوفان به پا می کرده. هنوز هم آثار بر و رو در او باقی است. تنها آقاست که با دیدن او حالی به حالی نمی شود. هر پیر و جوان دیگری سراغ داشتیم با دیدن او یکجوریشان شد. حالا دیگر مهم نیست که کنار همین درب، درب دیگری هم هست که اکنون چراغش خاموش است. رختها را آنجا می شورند. یک دست ماشین بزرگ لباس شویی دارند پنداری وارد هتل پنج ستاره شده ای.

ساعت، دو یک ربع کم است. اینرا گفتم بعدها سندرا و مارگارت اگر سر گذری همدیگر را دیدند دوباره بحث و جدل روکم کنی شان را شروع نکنند. آخر خبر هنوز به پائین نشت نکرده است. سندرا به طریقه ی مشهودی روی ریز بودن قر کمرش تمرکز کرده، مارگارت به وضع غیرقابل باوری به حرکات موزون او چشم دوخته مادرمرده بعد از عمری سیخ ایستادن شاید قرکمری هم یاد گرفت برای شوهر بیچاره اش. آقا همین لحظه فوت کردند. باربارای بیچاره دارد گند و کثافت میشی را تمیز می کند، هنوز متوجه ماجرا نشده. باد ممتدی ازشان در رفت و سرشان تلپی افتاد روی بقایای سوس مخصوص خوراک برّه. حیف شد! همان بقایای سوس مخصوص را می شد با نان خورد و صفایی کرد.

۲۳ دسامبر ۲۰۰۸

هنر منزلداری

The Art of Housekeeping
-
به: عاطفه حجازی فر
-
آقای عزیز سخت کار می کند تا خانم عزیز از زندگی اش راضی باشد. هر روز صبح علی الطلوع بدون آنکه خانم عزیز را از خواب بیدار کند آرام بلند می شود. اما خانم عزیز خودش بیدار می شود و صبحانه ای برای آقای عزیز روبراه می کند. آقای عزیز صبحانه را که خورد، لباس می پوشد و وقتی درب خانه را پشت سرش می بندد هنوز سپیده نزده است. دو ساعتی را در راه است تا سر کارش حاضر شود. آقای عزیز دیپلمه فنی است با چهار پنج سال سابقه کار در یکی از کارخانجات اتومبیل سازی مملکت. کارگر سختکوشی است. از کارش نمی زند. نه اینکه فکر کنی ملاحظات کاری دارد. خوب، شاید ملاحظاتی هم داشته باشد اما از بچگی کاری و جدی بوده است. تازگی ها به سرکارگری ارتقاء پیدا کرده و حقوقش هم کمی اضافه شده. آقا و خانم عزیز بچه ندارند، یعنی هنوز بچه دار نشده اند.

خانم عزیز از فرق سر تا کف پا یک مؤمنه و محجبه است. و اینکه یک کدبانوی تمام و کمال هم هست. با اینکه تنها تا کلاس پنجم ابتدایی را خوانده اما علاقه وافری در خواندن روزنامه دارد. ناگفته نماند که خانم عزیز شاگرد پر و پا قرص کلاسهای هفتگی «رقیه خانم» است. رقیه خانم در محل کلاس نسوان برپا می کند. از نیکان روزگار است و چشم و دل پاک، دستی هم در ثواب دارد. هر هفته پنج شنبه ها از صبح، زنان متأهل محل منزل او جمع می شوند. ابتدا تفسیر قرآن دارند. رقیه خانم سالها حوزه درس خوانده و گویا سر و سرّی هم با معصوم دارد. اما اینرا به هیچکس نگفته و هیچکس هم نمی داند. اینکه چطور ما اینرا می دانیم اصلاً مهم نیست! هربار که ادعاهای اینچنینی از رادیو یا تلویزیون می شنود آنچنان عصبی و برآشفته می گردد که نگو و نپرس. دستان لرزانش را به حالت اشاره سمت دستگاه در هوا می چرخاند و پشت سر هم می گوید، "از خدا و پیغمبر بترس، از ائمه بترس؛ شیادی در پوستین اسلام نمی گنجد. استغفرالله!"

بعد از تفسیر قرآن، رقیه خانم منزلداری و آداب شوهرداری نیز تدریس می کند. بعد از آن هم پیشنماز می ایستد و دستعجمعی نماز ظهر و عصر را می خوانند و هرکس می رود سر خانه و زندگی اش. داشتم می گفتم، خانم عزیز اهل خواندن است. تقریباً هر روز در کنار روزنامه قرآن هم می خواند. طبق توصیه رقیه خانم یکبار به عربی با صوت و یکبار هم ترجمه فارسی را با تأمل برای درک مفهوم می خواند. خانم عزیز حتی از کلاس منزلداری رقیه خانم هم جسته گریخته جزوه تهیه کرده، فقط برای خودش. حتی اینرا به آقای عزیز هم نشان نداده. خجالت می کشد. نه اینکه خط خوبی ندارد و املاء بعضی از کلمات را هم درست نمی نویسد، می ترسد آقای عزیز مسخره اش کند. گفته بودم منزلداری اش حرف ندارد. از خودش بپرسی می گوید اینرا پس از مرحوم مادرش مدیون کلاسهای رقیه خانم است. از بس نوشته و خوانده میداند "خورشت خوب آن است که به مزاج شوهر خوش بیاید" یا اینکه "در منزل مسلمان چای همیشه باید تازه دم و خوش عطر باشد"، حتی در طول روز، که "مهمان سرزده با خلق گرفته از منزل میزبان نرود." و اینکه "کفشهای شوهر همیشه باید واکس خورده و مرتب باشند." و "شوهر که عصرها خسته به منزل می آید نیاز به ترنم و آسایش و آراستگی همسرش دارد." رقیه خانم در سلسله درسهایش حتی پیرامون مسائل رختخوابی هم سخن گفته اما از آنجا که خانم عزیز خجالتی است چیزی از آنها را در جزوه اش ننوشته. مثلاً اینکه زن مسلمان و پاکدامن آن است که در رختخواب برای همسرش چون یک فاحشه باشد و...

خانم عزیز که نمی دانست فاحشه چکار می کند تصمیم گرفت از آقای عزیز بپرسد. بنابراین یک شب پس از آنکه چای تازه دم دبش قند پهلویی را جلوی شوهرش گذاشت و قبل از آنکه نواری را آنطرف نشیمنگاه در ضبط بچپاند و در مقابل دیدگان آقای عزیز به رقص مشغول شود، بی مقدمه از او پرسید: "آقا، شما از من راضی هستی؟" آقای عزیز که متوجه منظور زنش نشده بود با تعجب پرسید: "چطور؟" و او در حالی که از خجالت سرخ شده بود و سعی می کرد سرش را پائین نگاه دارد دوباره پرسید: "یعنی منظورم اینه که شبا خوب میخوابین؟" آقای عزیز که از سرخ شدن زنش تازه داشت متوجه ماجرا می شد، دستی به ته ریشش کشید و نگاهی خریدارانه هم به زنش انداخت و گفت: "حالا اگه بعضی وقتا خودتو به خواب نزنی و پشتت به من نباشه..." و از آن وقت بود که خانم عزیز به تدریج حوری بودن فلانجور برای شوهرجان را هم آموخت. و به قولی ثواب اخروی اش را دوچندان کرد. خوب، حدس می زنیم آقای عزیز هم از همسر نمونه و کدبانویش راضی تر شده باشد. اما از بخت بد روزگار این رضایت طولی نکشید که تبدیل به نارضایتی شد.

آقای عزیز که حقوقش اضافه شده بود هوس بچه کرد. حالا نمی دانیم اول او هوس بچه کرد یا خانم عزیز یا هیچکدام، خانباجی های محل! دانستنش هم فرقی بحالمان نخواهد کرد. خلاصه آقا و خانم عزیز از آن پس دست بکار شدند و چند ماه گذشت. اما از آثار بارداری خانم عزیز خبری نشد که نشد. آنوقت دست بکار ورد و دوا و درمان شدند. از هرچه بگویی که به عقل جن هم نمی رسید و به نصیحت معتمدین محل ازجمله رقیه خانم تهیه کردند و به خودشان مالیدند، یا جوشاندند و خوردند. افاقه نکرد که نکرد. دست آخر هم پس از یکسال تلاش چشمگیر و طاقتفرسا در امورات رختخوابی، آقای عزیز اعصابش بهم ریخت و از این رو به آن رو شد. یکجا حوصله اش را از کف باخت و خانم عزیز را طلاق داد. البته خانم عزیز آنقدر علاقمند بچه دار شدن آقای عزیز بود که خودخواسته تن به این جدایی داد و با سرافکندگی برگشت خانه پدر افلیج اش. از آن پس هیچ کجا آفتابی نشد، حتی کلاسهای رقیه خانم هم شرکت نکرد. خانباجی های محل هم پشت سرش مدام می گفتند اجاقش کور است.

آقای عزیز دوباره لباس دامادی تن کرد و به پیشنهاد حاجیه خانم مادرش رفت به خواستگاری یک پیردختر محجبه که "نماز و روزه اش ترک نمی شود" در همان محل خودشان، که هفت هشتایی خواهر و برادر داشت و همین را حکم بر کور نبودن اجاقش گذاشتند. حالا ما نمی دانیم با چه سرعت سورسات عروسی را برپا کردند و دختر از کی به خانه بخت رفت. اگر میدانستیم هم دخلی به ماجرا نداشت. اما دومین همسر آقای عزیز با اینکه از نامحرم خوب رو می گرفت و چهارقدش همیشه بر سر بود، نقل موثق از خانباجی های محل، یک کمی چشمانش شیطان بود. البته از آنجا که عموم خانباجی ها نفری دوجین دکترا در روانشناسی و پیراپزشکی و فلسفه و سیاست و اقتصاد و مردم شناسی دارند بهتر می دانند و متخصص همه فن تشریف دارند؛ تجویز فرمودند که چیز خاصی نیست و حریص بودنش یحتمل بابت دیر به حجله رفتن بوده است و انشاءالله از حجله که سربلند بیرون آمد دیگر چشمانش پی نامحرم نمی دوند.

چند سال به خوبی و خوشی گذشت. نه، بیشتر از چند سال. ده دوازده سالی گذشت و آقای عزیز صاحب دو پسر و یک دختر دسته ی گل شده بود. پسرها دیگر مدرسه می رفتند و دختر قندِ عسل هم تازه به حرف افتاده بود و "بابا، بابا" گفتن هایش نمی دانی چه قندی در دل آقای عزیز آب می کرد. اما از روزی که پچ پچ های اهل محل شروع شد آقای عزیز هم کمی مشکوک به صورت بچه های قد و نیم قدش خیره می شد. پچ پچ ها چیز زیاد مهمی نبودند، از همان جنس حرفهای درگوشی که خودتان میدانید فقط خانباجی ها به ثمر تخصص جرأت بلند گفتنش را دارند. هر وقت آقای عزیز یا همسرش با بچه ها در محل آفتابی می شدند پچ پچ ها هم شروع می شد. یکجا آقای عزیز مریض شد. خانمش که میگفت از کار سنگین است. دروغ و راستش بماند گردن خودش. خیلی ببخشید، فلانجایش باد کرده بود. او را بردند مریضخانه و معلوم شد فتخ آقا مشکل پیدا کرده. آزمایش از پی آزمایش برایش صورت دادند. هی برو و هی بیا و اینرا ببین و آن را بخور و فلان را بمال تا اینکه یکروز دکتر مربوطه آقای عزیز را تنها کشید برد به اتاقش.

گفت، "برادر جان! مشکل شما آنچنان هم مشکلی نیست. این نسخه را تهیه بکن و انجام بده، طولی نمی کشد که خوبِ خوب می شوی. خوشبختانه باد فتخ شما صدمه ای فرای آن صدمه مادرزادی به جوارح وارد نکرده." آقای عزیز که کلمه "مادرزادی" را شنیده بود مثل فشنگ از جایش پرید و با تعجب فراوان از دکتر پرسید: "آقا دکتر، چی مادرزادی؟ من که مادرزادی مشکلی نداشتم!" دکتر که اینرا شنید دستی به کله ی طاسش کشید و چرخی زد و رفت سراغ پرونده آقای عزیز که روی میز ولو بود و چند برگ از نتایج آزمایش را بیرون کشید و گفت: "عزیز برادر این آزمایشها نشان می دهند شما از وقتی هم که بالغ شدی نطفه ات مشکل داشته و باردار نمی کرده، البته این روزها به کمک پیشرفت علم می توان اینرا برطرف کرد. اصلاً غصه نخور! هزار راه برایش هست. خوشبختانه خطر اصلی رفع شد، حالا شما هر وقت بچه خواستی به همراه حاج خانم تشریف ببرید بالای شهر کلنیک خانم دکتر فلاحت پیشه که آنجا با گرفتن نطفه و ترمیم آن به صورت تزریق شما را صاحب فرزند می کنند."

صورت آقای عزیز شده بود مثل لبو سرخِ سرخ. از پیش دکتر که آمد بیرون اول برخورد کرد به پرستار بیچاره و کلی سرنگ و شربت بیت المال را شکست، بعد هم که از پله ها افتاد غوزک پایش ضرب دید. دست آخر هم در پیاده رو یک موتوری داشت به او برخورد می کرد که سریع جاخالی داد. و همانجا نشست زمین و دو دستش را برد بالا چنان کوبید در ملاجش که هر کس و ناکسی در پیاده رو بود با تعجب برگشت سمت آقای عزیز. مدام هم زیرلب تکرار می کرد "از اول میدونستم هیچکدومشون شبیه خودم نشدند."

۲۰ دسامبر ۲۰۰۸

خواهرزادۀ شانس

Niece of Fortune
-
به: علی پرهام
-
- مطرود نبوده ام، نه. کاری نکردم که مطرود باشم. جسمم تنها بوده. روحم تجسم تنهایی شده است. و این تنهایی که ابتدا خوشایند بود ذره ذره وجودم را در خود حل کرد، تا اینکه مبدل به پتکی شد بر روانم. روان آدمی سیال است، می پذیرد. هر آنچه بر سرش بکوبی با جان و دل پذیرا می شود. یکجا هم می رسد که می پذیرد تنهایی مدام بر سر و تنش بکوبد. و چه شیرین توصیف می کند تورات. میدانستی میخوانم؟ تورات هم میخوانم این روزها. باور می کنی هرچه دستم می آید می خوانم؟ داشتم می گفتم. در تورات آمده که ما چون دانه های زیتون هستیم. مثل زیتون های رسیده. تنها هنگام له شدن است که جوهر خود را فریاد می کنیم.

اینها را که می گفت مثل همیشه روبروی پنجره قدی اش نشسته بود، قلمواش در دست و بوم نقاشی هم در کنارش براه بود. در همان اتاق همیشگی اش. اتاق کنار حیاط که تابستان و زمستان نورگیر نبود. حتی در طول روز می بایست دست به دامان لامپ شد. خودش که میگفت تقصیر این مثلاً آسمانخراش هاست. من که باور نداشتم. تقصیر را گردن آن صنوبر قطور جلوی پنجره می انداختم که مرحوم پدربزرگش وقتی بچه بود آنجا کاشتند. عجب لاکردار است روزگار. کاشتند و رفتند، صنوبرشان هنوز سه چهار نسل آنطرف تر پابرجا مانده بود. همین یک درخت، برگ برگِ خاطرات کودکی و جوانی و میانسالی او بود... بگذریم! تمام تلاشش را می کرد که نگاهش در تلاقی نگاهم قرار نگیرد. از بس که رنگ پاشیده بود به اطرافش که فکر می کردی در یک حوض هفت رنگ نشسته ای و او هم فرشته ای هفتاد رنگ است در مقابلت. فرشته هفتاد رنگی که چشمانش نمناک شده بود و سخت تلاش می کرد قطرات اشک بر گونه هایش نقش نبندند.

- چی شد که برگشتی؟ چیزی اینجا جا گذاشته بودی؟ نه اینکه فکر کنی شاکی ام از اینکه دوباره می بینمت، نه. اصلاً و ابداً. اما تو که رهایم کردی و رفتی. حق هم داشتی. هیچوقت بابت این سرزنشت نکردم. تمام این سالها فقط خودم را سرزنش کردم.

در این فکر بودم که چه جوابش را بدهم. برای اولین بار دیدم که جوابی ندارم. چیزی نداشتم که بگویم. اتاق کم نور و خورشید هم که آن روز اسیر بروبیای آسمان پر ابر شده بود. بیست سال می شد که همدیگر را ندیده بودیم. آنوقت بیست و پنج سال بیشتر نداشتم. تازه بازگشته بودم به وطن. بازگشتم بابت او بود. میخواستیم مزدوج شویم. او یکجا جا زد. گفت آمادگی ندارم. هرچه می گفتم که آمادگی نمی خواهد. مثل نماز خواندن است. نیت می کنی و بسم الله. به گوشش بدهکار نبود که نبود. خیلی تلاش کردم. بیفایده بود. همین باعث شد که دوباره برگردم به غربت سرد و شیشه ای. روزگار در این بیست سال بر او جفاها کرد. او که روزگاری خودش را خواهرزاده شانس معرفی می کرد، خیلی زود و در جوانی والدین اش را از دست می دهد. مادربزرگش را هم که تمام دار و ندارش بود چندسال پس از آنها از دست می دهد. آنوقت بی کس و کار می نشیند در آن خانه اجدادی که در هر گوشه اش خاطره ای نهفته بود و تکان نمی خورد. نه ازدواج می کند، نه برو بیایی راه می اندازد. همین. روزگارش می شود به سادگی نقاشی کشیدن ها و احیاناً دستی هم هرازگاهی به قلم بردن... فضا برایم سنگین شده بود. نمی توانستم دیگر وجود خودم را در آن فضا تحمل کنم. این شد که تصمیم گرفتم بزنم بیرون. قول دادم که زود بیایم دیدنش.

دفعه بعد که آمدم او آنجا نبود. کمی این پا و آن پا کردم و دست آخر از همسایه ها نبودش را جویا شدم. چندتایی که اصلاً او را نمی شناختند.

- وا! مگه اینجا کسی هم زندگی می کنه آقا؟ سالهاست این خانه بی صاحب اینجا افتاده. کسی هم رفت و آمدی به اینجا نداره...

چندتایی هم که منزل نبودند. هرچه شماره از او داشتم گرفتم، کسی جواب نداد. نگران و بی تاب تا سر کوچه رفتم. چشمم به بقالی حاج محسن افتاد. یادم رفته بود که حاجی از خیلی قبلها با خانواده او آشنا بود. داخل شدم و سئوال کردم... در سرمای زمستان گویی پارچ آب یخی روی سرم خالی شد. همانجا وسط مغازه نشستم زمین. باور کن چشمهایم سیاهی رفت.

او رفته بود. خودخواسته تمام کرده بود.

۱۹ دسامبر ۲۰۰۸

انگلستانِ انگلو-ساکسون - 6

Anglo-Saxon England - Part Six
-
انگلو-ساکسون ها به روایت موزه بریتانیا: اینکه در ادامه از دیدگانتان می گذرد، تمام آنچه در موزه بریتانیا (British Museum) درباب تاریخ بریتانیا گردآمده نیست. تلاشی است شخصی در جهت عکس برداری از قسمتهایی از آنها. همین. شاید بتواند ارتباط منطقی را ذهن مخاطب بر آنها پیدا کند. از این بابت توضیح مختصری ذیل آنها آورده ام.

ادوات مطبخ متعلق به عصر پیشا-رُمی (قبل از 43 میلادی)

تصویری از یک قبر متعلق به دوران پیشا-رُمی در جنوب شرقی انگلستان؛ از حوالی سده یکم قبل از میلاد، بومیان انگلستان اقدام جدیدی در دفن اجساد مردگانشان صورت می دهند. آنها را با کوزه های پر از غذا و نوشیدنی و گاهاً ادوات قیمتی مردگان دفن می کردند. البته بسیاری از اینها را از اروپا تهیه می کردند. ظرفهای سفالین را از فرانسه و کوزه های شراب و محتویاتش را از ایتالیا وارد می کردند. بدین وسیله نحوه جدیدی در ثروت اندوزی آغاز می شود و مردمان دارا به داشته های نوینشان فخر می فروختند.

تصویر شبیه سازی شده از بقایای یک قربانی انسانی متعلق به سده ای پس از میلاد مسیح؛ در اطراف منچستر انگلستان بقایایی از جسد تکه شده ی انسانی در جایگاه قربانی یافت شده است که خبر از رواج قربانی انسانی در روزگاران دور دارد.

نمونه پیدا شده از اجاق غذاپزی عصرتاریکی مردمان بریتانی؛ تصویر پشت، نمونه ای شبیه سازی شده از کلبه های آنان است.

نمونه ای از کوزه ها و سفالهای عصر تاریکی مردمان بریتانی

موقعیت جغرافیایی دیوار هادریان، دورترین مرز امپراتوری رُم - کمی بالاتر از حدفاصل کشورهای انگلستان و اسکاتلند کنونی

تصویری از منازل ساحلی اهالی بریتانیا در قرون وسطی

ادوات ساز و آواز انگلو-ساکسون ها

دیگ شاهانه

سپری مقدس برای ایام جنگ


سه تصویر بالا متعلق به بازمانده ای از قبور آنچنانی سرداران و سرکردگان رُمی در استان بریتانیای رُمی است که آرامگاه چون کاخ برای خود می ساختند.

بقایای تندیسهای کوچک و بزرگ رُمی ها

منبع: موزه بریتانیا

۱۷ دسامبر ۲۰۰۸

انگلستانِ انگلو-ساکسون - 5

Anglo-Saxon England - Part Five
-
پس از رُم: در آثار بجا مانده از رُم باستانی نامه ای در اختیارمان است از جانب سرداری بلندپایه بنام فلاویوس آئیتوس (Flavius Aetius) فرمانده کل استان بریتانیای رُمی خطاب به امپراتور وقت و اربابش ولنتینیان سوم (Valentinian III). تاریخ نامه مخدوش است اما گمان رایج بر اساس شواهد از این قرار است که بین سالهای 446 تا 450 میلادی نوشته شده باشد. نامه صرفاً گزارش وقایع است و گفتگوی سردار با امپراتور پیرامون آنچه در استانهای دوردست امپراتوری می گذرد.
میزان زیادی از آن در فراز و نشیب روزگار ناخوانا شده است فقط کلمات زیر را می توان دریافت:
«... ناله و شکایت بریتانی ها ... بربرها ما را به دریا می اندازند و دریا هم ما را دوباره به سمت بربرها پرتاب می کند. و دوگونه مرگ در انتظار ماست. ما یا قصابی خواهیم شد یا غرق می شویم...» (نقل از گیلداس *Gildas در پیتر بلر، ص.25)

به هر روی، رُم فرومی پاشد. مستعماراتش یک به یک از هم می گسلند و به دست بومیان و متجاوزین خارجی می افتند. دوره ی ملوک الطوایفی در اروپا آغاز می شود. بیشمار پادشاهی های محلی تشکیل می شوند. در جزایر بریتانی هم وضع بر همین منوال بود. در جنوب چندین و چند پادشاهی توسط انگلو-ساکسونهای مهاجم شکل می گیرد. در شمال بومیان همچنان حاکم بر سرزمین شان باقی می مانند. در جنوب این پادشاهی ها شکل می گیرند: ساکسونهای جنوب، ساکسونهای شرق، ساکسونهای غرب، انگلوهای شرق، انگلوهای میانه، مگون-سیتان (Magon-Saetan) و مرسیا (Mercia). در شمال منهای نواحی مرکزی که به دست ساکسونهای قدیم و پادشاهی دالریادا اداره می شد، پیکتها همچنان حاکم بر سرنوشت خود در شمالی ترین نقطه بریتانیا باقی می مانند. عصر تاریکی فرا می رسد. اروپا چندپاره می گردد. و برای چهار الی پنج سده متوالی صحنه درگیریهای بی امان قومی و نژادی باقی می ماند (منبع تصویر: صفحه 28 رساله پیتر بلر).


منبع تصویر: عکس شخصی از غرفه 49 موزه بریتانیا (British Museum)؛ تصویر در حال نشان دادن موقعیت جغرافیایی پیکتها و دوران قدرقدرتی و حیات آنها در شمال اسکاتلند می باشد.

یکی از دلایلی که باعث شد اقوام مهاجر و مهاجم اروپای برّی در جنوب بریتانیا سکنی گزینند عامل جغرافیایی بود. شمال بریتانیا -محدوده ای که امروزه به اسکاتلند شناخته می شود- متشکل از مجموعه کوها، تپه ها و صخره های نفوذناپذیری است که در طول تاریخ هر بیگانه ای را از تهاجم به آنها در نگاه نخست منصرف کرده است. علاوه بر اینها دارای آب و هوای سرد و خشنی است. جنوب بریتانیا اما - ناحیه ای که به انگلستان شناخته می شود- از سرزمینهای کم مانع و هموار تشکیل شده است. آب و هوای نسبتاً بهتری هم دارد. مهاجمان انگلو-ساکسون همین که مراکز دیده بانی رُمی ها در سواحل جزایر بریتانی را پشت سر می گذاشتند، قادر بودند به راحتی بر سرزمینهای بومیان احاطه پیدا کنند.

پیتر بلر معتقد است، رودخانه ها در انگلستان عامل اتحاد بحساب آمده اند (ص.26). آنها از هر سرزمینی که عبور کرده اند، عاملی شده اند برای اتحاد پادشاهی های آن سرزمینها.

منبع تصویر: صفحه 17 رساله پیتر بلر؛ جواهرات متعلق به سده های ششم تا هفتم میلادی در ناحیه وودبریج (Woodbridge) انگلستان. در این ناحیه نقطه ای توسط باستان شناسان کشف شده است که دو گورستان بزرگ تاریخی برآن قرار داشته. نام این نقطه را از متون تاریخی یافته اند که ساتون هو (Sutton Hoo) بوده است. ساتون هو برای دو الی سه سده گورستان اشراف و پادشاهان انگلوهای میانه بوده است. رسم بر آن بود که هنگام مرگ، زیورآلات متوفی را با خود او دفن کنند.

{ادامه دارد}


منابع:

- Blair, P.H. 2003. An Introduction to Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Cambridge University Press.
- Salway, P. 1981. Roman Britain. Oxford University Press.
- Stenton, F.M. 1971. Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Oxford University Press.


*: قدیس گیلداس مورخ متعهدِ مسیحی از 516 میلادی تا 570 میلادی در بریتانیا می زیست. شهرت او بابت گردآوری وقایع مندرج تاریخی برای بازشناسی گذشته ی بریتانیاست.

۱۵ دسامبر ۲۰۰۸

آتش را آفرید...

Created the Fire ...
-
«آتش را آفرید چون اخگری» اما اینجا نه آتش هویداست و نه اخگری! هوا سرد است. خیلی زیاد. سرما با پررویی تمام از پنجره ها عبور می کند، خودش را به زور از لابلای دو دست لباس عبور می دهد و می نشیند بر پوست و استخوانش.
جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده. غذا که نمی خورد. حقیقتاً غذا می خورد، اما مضخرف. نه سبزیجات، نه میوه ای. چیز بدرد بخوری در سفره ی روزانه اش پیدا نمی شود. به او می گویم، کمی هم بفکر خودت باش مرد. نمی شود که همه اش بخوانی و بنویسی. به گوشش فرو نمی رود که نمی رود. شاید بابت هوا باشد که سرد است.
امروز هم رفته بود پاتق همیشگی اش. کافه ی لهستانی سرگذر کتابخانه ی «هورنسی». جای دنج و آرامی است. مشتری های خودش را دارد. معمولاً ته کافه می نشیند. جای آنچنان پر طرفداری نیست. برای همین همیشه خالی است. او اینرا دوست دارد که همیشه یکجا بنشیند و آنجا برایش همیشه خالی باشد. بویژه وقتی هوا سرد باشد.
سر و کله اش که پیدا می شود، می رود یکراست سر میزش. کیفش را از کتف بر میگیرد، کُت رنگ و روباخته اش را در می آورد پرت می کند روی صندلی کنار دستی. شالگردنش را دست نمی زند. هوا سرد است. همین که می نشیند، دست می کند از کیفش کتابی و اگر بود روزنامه ای با قلم و چند دست کاغذ بیرون می کشد، میگذارد جلویش. سری تکان میدهد برای مسئول کافه، که مثلاً سلام و حالت چطور است و از این حرفها. او هم یادش می افتد که مثل همیشه کاسه ای از سوپ سبزیجات کمی تنداش بیاورد. باور بفرمائید، سوپ خوش خوراکی است. هوا هم سرد است.
نصف سوپش را که میخورد، دست می برد شالگردنش را کمی شل می کند. سوپ که تمام شد کمی کتاب می خواند. معمولاً کمی به کنار صندلی می جهد، وزنش را می اندازد روی یکطرف، یک پایش را روی آن یکی می اندازد و سرش را می برد روی کتاب. دیگر متوجه هیچ چیز دور و اطرافش نیست. دقیقاً نمی دانیم چه وقت اما کمی بعد دوباره سرش را بالا می آورد و اگر کسی پشت پیشخوان نباشد آنقدر منتظر می ماند تا یکی از آشپزخانه بیاید بیرون. هرکدام از خدمه ی کافه که بیرون بیایند میدانند او الان قهوه اش را میخواهد. مثل همیشه کمی شیر و قهوه ی تلخ را برایش می آورند. خودش دستی چند قاشق شکر اضافه می کند، مقداری هم می زند، قاشق را آرام به موازات فنجان میگذارد روی میز و آرام هورتی می کشد. یاد آن توجیبی زیبای پشت ویترین «آرگوس» می افتد. با خود فکر می کند که چاره ای ندارد و گویا می بایست آنرا تهیه کند تا همیشه کمی از کُنیاک خانگی اش را در این سرمای جانکاه بهمراه داشته باشد... قهوه اش داغ است. هوا هم سرد است.
می رود دوباره سراغ کتابش. «پرهامی» را همین چند روز پیش دیده بود. مثل همیشه قدم زنان گپی زدند، کتابفروشی رفتند، یکجا نشستند قهوه ای نوشیدند و «صلواتی» هم کتابی از پرهامی گرفت. همین کتاب را در کافه شروع کرده بود به خواندن. «تنهایی پر هیاهو» اثر «بهومیل هرابال» نویسنده فقید چک. پرهامی که خیلی تعریفش را می کرد. می گفت، صلواتی اینرا نخوانی نصف عمرت برفناست. آنشب هم هوا سرد بود.
از مقدمه ی کتاب چیز جالبی خوانده بود. قلمش را برداشت و روی ورق کناردستی اش نوشت:
«جمهوری چک جایی است که از پانزده نسل آنطرفتر یک بیسواد نداشته است. این یعنی توسعه. این یعنی فرهنگ غنی. آخر، فرهنگ چند هزار ساله ای که نتواند تنها درد بیسوادی ملکی را دوا کند که نشد فرهنگ! پس به چه چیزش باید مفتخر بود؟»
قلمش را زمین گذاشت. آخرین جرعه از قهوه را سرکشید. و بلند شد.
هوا همچنان سرد بود.

۱۳ دسامبر ۲۰۰۸

انگلستانِ انگلو-ساکسون - 4

Anglo-Saxon England - Part Four
-
با تاسیتوس آشنا شدیم. و متوجه شدیم که هیچکس قبل از او احوال بومیان اولیه جزایر بریتانی نپرسیده است. او که دولتمرد رُمی بود و همزمان مورخ، در سده ی یکم میلادی می زیست. به ادامه گفتار بازگردیم.
ریشه های انگلو-ساکسون: تاسیتوس، بومیان جزایر بریتانی را - پیش از اولین مهاجرت اقوام ژرمن تبار شمال اروپای برّی - نیز ساکسون می نامد. با این تفاوت که آنان را «ساکسون های قدیم» نامگذاری می کند. اعتراف می کنیم که از احوالات ساکسونهای قدیم چیزی نمی دانیم. آنان نیز یکی از مبهمات آزاردهنده تاریخ هستند. به هر روی، از آغاز سده ی یکم میلادی تا به فروپاشی امپراتوری رُم (اواخر سده پنجم) چند دسته مهاجرت عظیم از شمال اروپای برّی -فلاند و آلمان کنونی- به سمت جزایر بریتانی صورت می گیرد. در سده دوم میلادی، حدفاصلی که امروزه کشورهای انگلستان و ولز نامیده می شود به مالکیت رُم الصاق می گردد. برج و باروها در سرتاسر سواحل مرزی برافراشته می شوند و دیواری هم مملکت را از شمالش جدا می کند. حضور لژیونها در سرتاسر بریتانیای رُمی از سیل مهاجرت می کاهد. اما از زمانی که رُم به سمت زوال می گراید و حضور نظامی آنها در مرزها کاسته می شود، سیل مهاجرت اقوام بدوی به درون لایه های تمدن رُمی فزونی می گیرد.

«تاسیتوس» به اقوام ژرمن اشاره می کند که دسته ای از آنان در حدفاصل رودهای Weser و Elbe پراکنده در گروهای پرجمعیت می زیند. اینها را ساکسون می نامد. پراکندگی جغرافیایی آنان بسیار است و گاهاً فراتر از رودخانه Elbe نیز می زیند. در جهت شمالی ساکسون ها و پس از رودخانه Eider، او مدعی می شود که انگلو ها می زیند. آنان را Anglii یا Angles می نامد (پیتر بلر، ص.8).

زبانی که در مجموع ساکسون ها و انگلو ها تکلم می کردند، مشابهت بسیاری به زبان «فریزین» ها (Frisians) داشته است. فریزین ها را به نوعی می توان اجداد فرانسوی تباران سده های بعد به حساب آورد. اِستنتون همگونی زبانی فریزین ها و انگلو ها را نخستین حقیقتِ پذیرفته شده ی تاریخ انگلستان به حساب می آورد که بنا بر انبوهی از شواهد تاریخی قابل اثبات می باشد (اِف استنتون، ص.6).

منبع تصویر: صفحه هشتم رساله پیتر بلر؛ زادگاه برّی انگلو ها و ساکسون ها


در سیر مهاجرت های اقوام انگلو و ساکسون به جزایر بریتانی اختلاط نژادی نیز صورت می گیرد. همین پیش زمینه ای می شود برای اتحادهای استراتژیک بعدی میانشان. پس از فروپاشی رُم، زمانی که دیگر ارتشی برای محافظت از جان مردمان بریتانیای رُمی باقی نمانده بود، دسته ای از انگلوها از ساکسونهای برّی در مقابل هجوم و یورش بومیان شمال دیوار هادریان کمک می طلبند. اتحادی مابین آنان برقرار می شود و تعداد بسیاری از قبایل ساکسون به جنوب بریتانیا مهاجرت می کنند. پس از آن است که تاریخ، اقوام جدید جزایر بریتانی را - که به مرور زمان بر سرتاسر جزایر احاطه می یابند - به نام انگلو-ساکسون می خواند.

رُمی ها، انگلوها را به زبان خود-لاتین- Angli می نامیدند. در ساختار انگلیسی قدیم (Olde Englishe) انگلی به Engle مبدل می شود. آنان سرزمین شان را در ابتدا Englaland می نامیدند که به مرور زمان به England تغییر شکل می دهد و باقی می ماند.

منبع تصویر: صفحه 28 رساله پیتر بلر.

تصویر بالا پراکندگی قبور انگلو-ساکسونها در عصر تاریکی را نشان می دهد. هر نقطه سیاه نماینگر چندین گور فردی در کنار هم است. این رسمشان بود که مردگان را در قبرهای سطحی و کم عمق دفن می کردند و اسم و نشانه ای به صورت امروزین بر آن نمی نگاشتند. شاید بر روی سنگ قبر کلوخی چیزهایی نوشته باشند که اثر زمان آنان را پاک کرده باشد. به هر روی، علامت مشخصه ی تنومند و مرتفعی به قبر متصل نمی کردند. مصیبتی است برای باستان شناس عصر حاضر که نخواهد توانست به راحتی با مطالعه گورها به عوالم زندگان آن زمانها راه یابد.

{ادامه دارد}

منابع:

- Blair, P.H. 2003. An Introduction to Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Cambridge University Press.

- Salway, P. 1981. Roman Britain. Oxford University Press.

- Stenton, F.M. 1971. Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Oxford University Press.

۱۱ دسامبر ۲۰۰۸

انگلستانِ انگلو-ساکسون - 3

Anglo-Saxon England - Part Three
-
تاریخ را نمی شود مثل «میرزا نویس» از ابتدا تا انتها را یک بند بدون جا انداختن ولو یک واو نوشت. اگرچه سیر تکامل تاریخ اینچنین است اما حرکت آن بر آدمیان واضح نیست. تاریخ به سبک عریضه نویسی که بدرد نمی خورد. بر صدق گفتار شک می افتد. آخر، تاریخ متشکل از مجموعه وقایعی است که مورخ در صحت بسیاری از آنان شک و تردید دارد. مورخِ باوجدان آن است که شک و تردیدها را هم به لابلای گفتارش بکشاند تا که مخاطب همه چیز را دربست نپذیرد. اینچنین تأمل به قوه دریافت مخاطب وارد می شود. آنکه کار تاریخ می کند نمی بایست در پی فهماندن وقایع باشد. وقایع خود دارای قابلیت فهم اند. کار مورخ در شناساندن وقایع تاریخی است... باز گردیم به روایت. در ابتدای «عصر تاریکی» هستیم.

امپراتور بچه سال و بی تجربه ی رُم که دست حمایت از سر َانگِلو ها (Anglos) بر می دارد، سرتاسر ایالت غربی بدون روئسای دولت محلی و فرماندهان ارشد نظامی می ماند. فرآیند ضرب سکه در بریتانیای میراث رُم متوقف می شود. کارگاه های بزرگ کوزه سازی از کار می افتند. از دل این نابسامانی گروه های مختلف در نقاطی چند از ایالت غربی سر بر می آورند تا از جان مردمان خود در مقابل هجوم اقوام بیگانه دفاع کنند. اوایل سده پنجم میلادی است. بریتانیا نه کاملاً مستقل از رُم شده است، نه دیگر عضوی موثر و داخل مرزهای امپراتوری است. تمام بندهای ارتباط می رود که گسسته شوند. فقط کمی زمان می برد.


منبع تصویر: تارنمای «تاریخ ایرلند به روایت نقشه ها»

در نواحی شمال ایرلند پادشاهی نسبتاً قدرتمندی در میان ساکسون ها تشکیل شد که از رقبای پیکت و سِلتیک خود در میدان نبرد قوی تر عمل می کرد. از همان دوران مضمحل شدن رُم این پادشاهی ابتدایی روبه تصاحب سرزمینهای بیشتر آورد. سه شاهزاده با گروهی سرباز و خدمه و تعدادی از رعایا به نزدیکی های دیوار هادریان در قسمت شمالی مهاجرت می کنند. در آنجا دست به تشکیل دولت-شهری می زنند. جالب اینجاست که نام مورثی «دالریادا» (Dalriada) را بر شهر تازه تاسیس خود می نهند. به نظر می آید انشعابی در بین صاحبان قدرت در منطقه ایرلند رخ داده باشد که فرگوس (Fergus)، لوآرن (Loarn) و آنگوس (Angus) از آنان جدا شده و به جنوب اسکاتلند مهاجرت می کنند. مورخین سرنخ هیچگونه ارتباطی را پس از آن بین دالریادای تازه تاسیس و شعبه ایرلندی آن پیدا نکرده اند (رجوع شود به رسالات بلر و استنتون).


اطلاعاتی که از مطالعات فرهنگی آن دوران بدست آورده ایم، این داده ها را تصدیق می کنند. پادشاهی های بدوی جزایر بریتانی بر مبنای زوربازو و سنگدلی برپا می شد. از میان مردمان هر قوم، آنکه توحش و سنگدلی بیشتری از خود نشان می داد، به مقام پادشاهی می رسید. خود به خود مدعی می شد که وارث روح خدایان و مالک جسم مردمان اش می باشد. سپس تا می توانست به زاد و ولد می پرداخت. اما از آنجا که سازمان خانواده در بینشان مرسوم نبود، اولاً فرزند به نام مادرش پیوند میخورد (معمولاً پدر فرزند مشخص نبود)، ثانیاً فزرندان یک مرد هرکدام زیرسایه ی یک مادر بزرگ می شدند و دارای غیرتِ اخوت و برادری در بین یکدیگر نبودند. بدین معنا که فرد، برادر تنی اش را برادر نمی دانست و فرقی بین او و دیگر افراد هم قبیله اش احساس نمی کرد. بنابراین پر واضح است که شاهزادگان بسیاری با پدران و مادران خود جنگ و دعوا داشته باشند و بیشمار اتحادهای موقتی مابینشان برقرار شود. البته این حال و روز اشراف بود. آنها که متوسط بودند، اگر شانس رسیدن به سنین بلوغ را پیدا می کردند با مادران و خواهران خود همبستر می شدند. این تسلسل تا به آنجا ادامه داشت که می توانستند مردی را که صاحب زنی بود در نبردی شکست داده و زنده بمانند. قبیله اینگونه بوجود می آمد و به مرور زمان گسترش می یافت. مردها به کارهای سنگین مشغول می شدند و زنان وظایف سبکتر را بر عهده می گرفتند.

منبع اصلی تصویر: ناسا؛ منبع ثانوی تصویر: اسکاتلند کشف نشده

تصویر، سده ی هشتم میلادی را نشان می دهد. البته نامگذاری مردمان ناحیه انگلستان در سده ی هشتم با عنوان «بریتانی» آنچنان صحیح هم نمی باشد. این نام به آنان زمانی اطلاق می شد که تحت حاکمیت رُم قرار داشتند. پس از سقوط رُم آنان را به انگلوها می شناسند تا اینکه قرون وسطی فرا می رسد و نامشان به «انگلیس» تغییر می یابد.


به هر روی، سه برادر آنطرف دیوار هادریان پادشاهی را بنیان می گذارند همنام پادشاهی پدرانشان در ایرلند. پادشاهی دالریادا (شعبه اسکاتلند) جسته گریخته خودش را با ملالتهای زمان حفظ می کند. تا اینکه در اوایل سده ی نهم میلادی در پادشاهی کلان تری مضمحل می شود. پادشاهی اسکاتلند از اوایل سده نهم به آرامی در ظرف چند دهه شکل می گیرد که تاکنون نیز برقرار مانده است.


ریشه های انگلو-ساکسون: به نظر می رسد که دو قوم انگلو و ساکسون از شمال شرقی آلمان کنونی در حوالی سده یکم میلادی به جزایر بریتانی مهاجرت کرده باشند. نخستین مرتبه که نام «انگلیس» بکار برده می شود در همان حوالی زمانی و در دایرةالمعارف تاریخی مورخ مشهور رُمی «تاسیتوس*» (Tacitus) می باشد.


{ادامه دارد}


*: تاسیتوس، مورخ و دولتمرد رُمی متولد 56 میلادی و متوفی بسال 120 میلادی است. شهرت او در زمان پس از حیاتش به مجرد آثار گرانقدر تاریخی است که در آن به روایت احوال اقوام زمان خود می پردازد. بیشتر اطلاعاتی که از مردمان خارج دایره ی تمدن رُمی در اروپا و نقاط دوردست جهان داریم به واسطه ی کتابهایی چون De origine et situ Germanorum (ریشه های اقوام ژرمن) و Histories (تواریخ) می باشد. دیگر اهمیت تاسیتوس در پیشگویی هایی است که در دایرةالمعارف تواریخ اش متذکر می شود. قریب اکثریت آنان به وقوع می پیوندند. یکی از آنها چنین است که او در سده ی یکم میلادی پیشبینی می کرد در آینده آزادی های سیاسی و مدنی شهروند رُم کاسته می شود و همین باعث زوال، افول و مرگ این تمدن خواهد شد. همین هم شد. در اواخر سده ی پنجم میلادی پیش از آنکه اقوام مهاجم گول و ژرمن تبار بتوانند از مرزهای امپراتوری گذر کرده و شهرها را یکی پس از دیگری به تصاحب خود درآورند، رُم از درون به فرسایش مبتلا شده بود. بقول ویلیام دورانت (نقل به مضمون) تمدن آنهنگام در جبهه خارجی شکست می خورد که ابتدا از داخل طعم شکست را چشیده باشد.


منابع:

- Blair, P.H. 2003. An Introduction to Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Cambridge University Press.
- Salway, P. 1981. Roman Britain. Oxford University Press.
- Stenton, F.M. 1971. Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Oxford University Press.

۸ دسامبر ۲۰۰۸

انگلستانِ انگلو-ساکسون - 2

Anglo-Saxon England - Part Two
-
این شاید تقدیر تاریخ باشد که هرگاه حکومتهای مرکزی به ضعف می گرایند، حکومتهای زیردستیِ محلی شان سر به طغیان بگذراند. در 383 میلادی، سرداری اسپانیایی تبار بنام مگنوس ماکسیموس (Magnus Maximus) که ژنرال ارشد لژیونهای مستقر در بریتانیا به حساب می آمد، سر خود تصمیم می گیرد که با تمام ارتش تحت امرش به ناحیه «گول» (Gaul) حمله کند. داشتن ایالت گول برای رُم بسیار حیاتی بود. ژنرال ماکسیموس گویا در محاسباتش دچار اشتباه یا خودبزرگ بینی می شود که تصور می کند با تمام لشکرهای مستقرش در بریتانیا می تواند گول را از رُم بستاند. ناحیه گول را امروزه بلژیک، فرانسه و شمال ایتالیا می نامیم. رُمی ها در آن روزگار قدرترین لژیونهای خود، کمی و کیفی، برای حفاظت از استراتژیک ترین ایالت فرمانروایی شان تدارک دیده بودند. امپراتور وقت فلاویوس گراتیانوس (Flavius Gratianus) - ملقب به گراتیان - از قضا در پاریس بسر می برد و سه مقابل آن ارتش ماکسیموس اطراف خود مستقر کرده است. اگرچه ضرب حمله و زیرکی نظامی سپاه ماکسیموس امپراتور را ابتدا به عقب نشینی وا می دارد، و در همین حین هم امپراتور بدست یکی از اطرافیانش ترور می شود، اما شکستِ نهایی در نهایت تقدیر ژنرال بریتانیایی است.

امپراتوری رُم در اوج قدرت - سال 116 میلادی


گراتیان بسال 383 میلادی در عملیات تروریستی کشته می شود، ماکسیموس پنج سال پس از او در واپسین نبردش بدون رسیدن به آرمانش در میدان نبرد کشته می شود. رُم از درون به فرسودن ابزارآلات نظامی خود مشغول بوده است. ایالتی علیه ایالت دیگر. اجالتاً به کمی قبلتر برگردیم. «پیتر بلر» مدعی است که بنا بر شواهد در تاریخ عزیمت ماکسیموس و سپاهش به گول هیچ لژیونی برای محافظت از دیوار هادریان باقی نمی ماند. (مقدمه ای بر انگلستانِ انگلوساکسون - ص.3) او هرچه مرد جنگ بهمراه داشت با خود به دنبال آرمانش کشاند. این صرفاً برای اینکه به یاد داشته باشیم دورترین مرز امپراتوری در چه زمانی و برای چه به امان خدا رها می شود.


سکه ضرب شده در عصر گراتیان - حروف اختصار D N GRATIANVS P F AVG مخفف Dominus Noster Gratianus Pius Felix Augustus در زبان لاتین می باشند که پارسی آن چنین خواهد بود: «ارباب ما گراتیان، همایونفر پرهیزگار و متین»


پس از کشته شدن ماکسیموس و پایان غائله ی جنگ داخلی، چندین سال طول می کشد تا که رُم دوباره قوای خود را بدست آورد. اما در فاصله ی سالهای 390 تا 410 میلادی، حملات گسترده و مداومی از جانب بیگانگان گوت (Goth)، سِلتیک و پیکت (Pict) صورت می گیرد. مرزهای شرقی، شمالی، شمال شرقی و همچنین شمال غربی در ناحیه ی مجاورت سرزمینهای ژرمن و اسکات مداوماً تهدید می شوند. رُم به سختی لژیونهایی را برای نواحی دوردست مرزی می فرستد. این نخستین بار در تاریخ هزاران ساله تمدن رُم است که ارتش در مرزهای امپراتوری به سختی حملات مهاجمان را دفع می کند.


گوتها مردمان فلات مرکزی اروپا بودند که سده ای قبل از شرق روسیه کنونی دستعجمعی به سمت دروازه های امپراتوری رُم هجوم آغاز کرده بودند. در ابتدا رُم تازه نفس بود و حملاتشان را به سادگی دفع می کرد. سرباز رُمی در دامان تمدن پرورش یافته بود. وظیفه اش در نبرد بود و شهرتش به آن وابسته. دوره دیده بود و با انگیزه. سرباز اقوام بدوی اصلاً سرباز نبود. یاغی دوره ندیده بود که صرفاً به جایی با توحش کامل هجوم می آورد. سرباز رُمی وقتی در مقابل سرباز پارسی قرار می گرفت، گویی با خودی دست و پنجه نرم می کرد که او هم محصول تمدنی بی رقیب و تاریخ ساز بود. اما در مقابل بربرها کارش به زنگ تفریح می ماند. اما تمدن رُم آنچنان خود را از درون فرسوده کرد که دیگر به سختی می توانست جواب حملات بربرها را بدهد. همینکه لژیونهای تازه نفس به بریتانیا گسیل داشته می شدند در نبرد با مهاجمان فنا می شدند و بریتانیای خالی از ارتش صاحب اختیار دوباره بی سرپرست باقی می ماند.

کار به اینجا که رسید، امپراتور وقت فلاویوس هونوریوس (Flavius Honorius) در حوالی 410 میلادی کاغذی می نویسد به فرماندارش، کفیل او در ایالت بریتانیا و چنین می گوید که دیگر قادر نیست برای امنیت خلق انگلوساکسون سپاه با ادوات نظامی ارسال کند. بهتر آن است که خود چاره ای برای امنیت ایالت خود بیاندیشند.


نقاشی «جان ویلیام واترهاوس» در 1883 با عنوان «علایقِ امپراتور هونوریوس»؛ شگفتا هرچه تمدن بر سالیان عمرش افزون می گردد، مردان و زنان تاریخ سازش مداوماً کوچک و کوچکتر می شوند.


{ادامه دارد}


منابع:

- Blair, P.H. 2003. An Introduction to Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Cambridge University Press.

- Salway, P. 1981. Roman Britain. Oxford University Press.

- Stenton, F.M. 1971. Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Oxford University Press.

انگلستانِ انگلو-ساکسون - 1

Anglo-Saxon England - Part one
-
پیش درآمد: گردآوری این مجموعه را بسیار مدیون دو اندیشمند مطرح آکادمیای معاصر می باشم. یکی پیتر بلر و دیگر سیمون کینز. اولی که اثر فوق العاده اش را در اختیار دارم و دومی را از طریق مقاله ی جامع اش در پارامترهای تعیین کننده تاریخ انگلو-ساکسون می شناسم. هر دو مدرس کالج تاریخ در کمبریج بوده اند. اولی چهل سال پیش و دومی در حال حاضر. گفتم که داد سخن را در ابتدایش داده باشم که روزگار بر من و ما سخت نگیرد یک وقت. همین.
-
انگلستانِ انگلو-ساکسون اصطلاحی است برای نمایاندن دوره ای از تاریخ جزایر شمال غربی قاره اروپا. این سلسله جزایر که شامل انگلستان، ولز، اسکاتلند، ایرلند و جزیره انسان (Isle of Man) می باشد را به جزایر بریتانی (British Isles) می شناسند. نام انگلو-ساکسون به دوره ای از تاریخ این سلسله جزایر اطلاق می گردد که از دوران زوال امپراتوری رُم آغاز می گردد و به عصر هجوم و یورش نورمن ها پایان می یابد. به تحقیق، این دوران را در تاریخ جهانی غرب به عصر تاریکی (Dark ages) و سده های میانه می شناسند. اگر قرون وسطی را به سه دوره تقسیم کرده باشیم، دوران آغازین آن عصر تاریکی و توحش، سپس قرون میانه و تثبیت مسیحیت غربی، دست آخر دوران متأخر قرون وسطی و برآمدن آفتاب رُنسانس نامیده می شود. اکثر مورخان و اندیشمندان نیز این تقسیم بندی را بکار گرفته اند. باری، سخن ما مربوط می شود به سده های سوم تا یازدهم میلادی. یعنی عصر تاریکی و قرون میانه. این دوران از تاریخ جزایر بریتانی را عصر انگلو-ساکسون ها نامیده اند. دوران بدویت، توحش، هرج و مرج، و چندگانگی فرهنگی.

تصویر ماهواره ای از جزایر بریتانی

پابلیوس آئلیوس هادریانوس - ملقب به هادریان - (Publius Aelius Hadrianus) از 117 تا 138 میلادی امپراتور رُم می شود. در میان اصلاحات و نام نیکی که از خود بجا نهاد، دستور به ساخت دیوار عظیمی داد که به نام او در تاریخ ثبت شده است. دیوار هادریان. چنین خواست که سرتاسر مملکت فراخ اش را دیوار بکشند تا بقول خودش تمدن اخلاقی و برتر از گزند اقوام بدوی همجوار در امان بماند. او شاید سرش را با آرامش زمین گذاشته باشد، اما آرمانش نزدیک به سه سده ی بعد درهم شکست. آن دیوار گسترده یکجا نتوانست از هجوم اقوام مهاجر به درون لایه های تمدن جلوگیری کند. فرسوده شد. فرو ریخت. وقتی که امپراتوری رُم غربی فرو می ریخت. در چهارصد و هفتاد و اندی پس از میلاد مسیح.

دیوار هادریان از جزایر بریتانی هم عبور کرد. انگلستان، غربی ترین ایالت امپراتوری رُم بود. دیوار را که در امتداد و موازات سرزمین فرانک ها و ژرمن ها کشیدند، به دریای شمال رسیدند. آنطرف دریا که وارد جزایر بریتانی می شدند، از تاین (Tyne) تا سولوی (Solway) دیوار را امتداد دادند و بدین ترتیب انگلستان و ولز از اسکاتلند و ایرلند جدا شد. قسمت جنوبی دیوار تحت حاکمیت امپراتوری باقی ماند. شمال آن دیوار، پادشاهی اسکات ها (Scots) و اقوام پیکت (Pict) و مردمان سِلتیک (Celtic) و ساکسون در اسکاتلند و ایرلند خارج از نفوذ رُم و فرهنگ یونانی-مدیترانه ای باقی ماند. بعدها هم که مسیحیت مرزهای امپراتوری را بسرعت در می نوردید، قسمت های شمالی دیوار هادریان به مذهب مورثی و بدوی خود باقی مانده بود. هیچگونه تاثیری از اخلاق، قانون و آداب مذهبی-فرهنگی اقوام اروپای مرکزی نبردند. تنها مردمان انگلستان بودند که با ورود ممتد اسقفان و کاردینالها تحت محافظت لژیون های امپراتوری، مسیحی شدند. از اواسط سده چهارم را عرض می کنم. زمانی که مسیحیت در بلاد رُم قانونی شد و از سده ها دربدری و مخفیگری نجات یافت.


تصویر 2: بریتانیای شمالی در سده س ششم میلادی؛ این تصویر نشاندهنده ی موقعیت جغرافیایی دیوار هادریان است.

حاکمیت سیاسی رُم بر انگلستان قریب بر پنج سده بطول انجامید. تاریخ برپایی دیوار تا سقوط آن کم و بیش تاریخ استیلای سیاسی رُم بر بخشی از مردمان انگلو-ساکسون است. رُم که به زوال خود نزدیک می شد، دیوار هادریان که شمالی ترین و دورافتاده ترین نقطه از حاکمیت رُم بحساب می آمد نیز به امان خود رها شد. بربرها و اقوام شمالی حملات ممتد خود را بدان آغاز کردند و چون مثال سابق لژیونی از آن حمایت نمی کرد، خیلی زود در سده ی هفتم میلادی فرو ریخت. فروپاشی رُم نماد آغاز عصر تاریکی است. عصر تاریکی در جزایر بریتانی با جنگ، خونریزی و قتلعام آغاز می گردد. سِلتیک ها و ساکسون ها که از بقایای دیوار می گذشتند، هرآنچه از ظواهر تمدن می یافتند، آتش می زدند. برایشان فرقی نمی کرد که در میان شعله های آتش، روستایی از کودکان، سالخوردگان و یتیمان باشند یا سنگ و چوب. زنان را به غارت می بردند و دستعجمعی با آنان همبستر می شدند. مردمان جنوبی دیوار که رنگ و بویی از تمدن فرا گرفته بودند، برای نجات جان خود دست به اتحاد در تشکیل پادشاهی می زنند. در هر نقطه گروهی دورهم جمع می شوند و از میان خود قوی ترین را به تاج و تخت می نشانند.

{ادامه دارد}

منبع تصویر و بخشهایی از نوشته: تصویر شماره دو برگرفته از اثر زیر (در صفحه 42) می باشد که در آن موقعیت دیوار هادریان را به پارسی مشخص کرده ام. برخی از اطلاعات ذکر شده نیز برآمده از اثر زیر می باشد:

- Blair, P.H. 2003. An Introduction to Anglo-Saxon England. 3rd Ed. Cambridge University Press.

۵ دسامبر ۲۰۰۸

زنوفان و مسأله خِرد

Xenophanes and the issue of Intellect
-
زنوفان - سده پنجم پیش از میلاد - بر وحدت وجود معتقد بود. اما وحدت وجودی معیار او بر منشایی استوار گشته بود که سرچشمه حیات نیز بحساب می آمد. او به طریقه شدیداً غیرقابل تعللی بر «هوش» یا «ذکاوت» و «خرد» بمثابه ی تمامیّت خداوند می اندیشید. باور داشت که باریتعالی جملگی خرد است و لاغیر. یا به بیان مشابه، هرآنچه خرد محسوب می شود الاهی است و متصل به شریان الوهیت.

عناصر آگاهی، هوش، خرد و تفکر در معیار زنوفان انعکاس مستقیم و بدون واسطه از منبع الاهی است. به بیان دیگر، اینها خود خداوند می باشند. او باور نداشت که خداوند از عناصر دیگری هم تشکیل شده باشد. مثلاً محبت یا عشق. اینگونه عناصر را واسطه یا ثانوی بحساب می آورد که آنچنان ارتباط مستقیمی با منبع الاهی ندارند. فرض که تمام حقیقت در بیان او نهفته باشد. مسأله در این است که پس چرا عده ای از آدمیان به طریقه ناجوانمردانه ای از خداوند محروم مانده اند؟ مورد انسانهایی را که از هوش نسبی برخوردارند اما دارای فهم نسبی نیستند یا خود را به نفهمی می زنند جدا کنیم. و فقط آن دسته را وارد محاسبه کنیم که بگونه ای بنیادین و از بدو تولد از هوش یا ذکاوت بسیار پائینی برخوردار گشته اند. مورد معلولین ذهنی. شکی نیست که ایشان هم انسان اند و از تمام حقوق انسانی برخوردار می باشند. کاملاً واضح است که خداوندِ زنوفان درکارش تبعیض به خرج می دهد. اما این چگونه خداوندی است که در عنصر اولیه ی حیات نیز تبعیض به خرج می دهد؟ آیا او می تواند همان باریتعالی باشد؟

گمان نمی کنم.

وجود «آگاه بر همه چیز»؛ کنکاشی برای فهم خدا!

Omniscient being; strive to know God!
-
خلاصه کرده باشیم مطلب را و ببینیم تا به اینجا چه دستگیرمان شده است.

الف- وجودی که به ازای هر ده به توان منفی چهل و سه ثانیه از تمامیّت زمان دارای پنجره ای در بطن کائنات می باشد، وانگهی خود خارج از گردونه ی گذر زمان واقع شده باشد، لااقل به حکم همین دو مولفه می بایست همان قادرمتعال و آگاه بر همه چیز باشد.


مخروط زمان کیهانی: مکانی که شما بر آن قرار دارید نسبت به تمامیت کیهان، نقطه ی A می باشد. محورهای xxf و yyf خط سیر نور از گذشته ی دور به آینده ی دور است. این دو محور ابعاد جهان را نشان می دهند. فرضاً اگر در دو میلیارد سال پیش در نقطه ی X ستاره ای متولد شده باشد و فاصله ی آن با ما دو میلیارد سال نوری باشد، شما امشب در نقطه ی A - که بر آن واقع شده اید - نوری را در آسمان می بینید. این همان نور انفجار اولیه ی تشکیل ستاره در دو میلیارد سال پیش است که امشب به شما رسیده است. همانند گذر نور، اجزای پیکره ی آدمی و کائنات نیز ارتعاشات مشابه ای صادر می کنند. بنابراین محتمل است که شما امشب در نقطه ی A ارتعاشی از خود به آینده ی دور در xf یا yf بفرستید که گرچه اکنون قابل رصد شدن نباشد، اما در فضای آینده به موجودات آینده منتقل شود. مکانیزم عملکرد زمان در کیهان را می توان به تابع گسترده تر درک واجب الوجود از زمان گره زد و به نتایجی مشابه دست یافت که «خدا» عملاً چگونه می تواند از آینده ای که هنوز نوشته نشده است، مطلع باشد؟
  1. برای درک هرچه بیشتر صفت «آگاه بر همه چیز» که برای الوهیت شناخته ایم ناگزیر از استدلال مثالی هستیم. چرا که ما میدانیم چگونه او بر صحت یا کذب گذشته و حال عالم است. ما نیز کم و بیش با ابزار مادی می توانیم به صحت اطلاعاتی که مربوط به گذشته و حال هستند دست یابیم. به حکم منطق کلاسیک، هر گزاره ی خبری می بایست یا صحیح باشد یا غلط. گزاره ای با ارزش میانه ی این دو نداریم. "اکنون باران می بارد" یا صحیح است یا غلط. نمی توان مدعی ارزش دیگری بر آن شد. موجودی که «قادر متعال» باشد و «آگاه بر همه چیز» نه تنها می بایست دانش مطلق گذشته و حال را داشته باشد بلکه می بایست آگاهی کامل از آینده داشته باشد. اما میدانیم که آینده هنوز فرا نرسیده است. پیرامون این مساله کمی تحلیل به خرج بدهیم. ابتدا گزاره زیر را از خاطر بگذرانیم: گزاره ی p می گوید «فردا راس ساعت یازده در سالن کنفرانس ph7 برای امتحان "روش شناسی گادامر" حاضر خواهم بود.» من نمی توانم در حال حاضر صحت این گزاره را تائید کنم. مادامی که ساعت یازده فردا فرا نرسد و من در جای خود ننشسته باشم صحت این گزاره مشخص نخواهد شد. اما عنصر «آگاه بر همه چیز» باید از صحت این گزاره باخبر باشد. اما او چگونه از ماجرا باخبر است وقتی آینده هنوز فرا نرسیده است؟


  2. آینده برای موجودات درون گردونه ی گذر زمان فرا نرسیده است. موجودی که زمان را بیکباره در تمامیت آن دارا می باشد پس می تواند هرآنگاه که اراده کند، به آینده ما نظر کرده و اطلاعات لازم را بازخوانی کند. اما این دلیل بر آن نیست که تصور کنیم آینده بسته است و از ابتدا تقدیر مشخص می باشد. آینده برای موجودی که دارای «اراده آزاد» می باشد همواره باز و نانوشته است. اینکه عنصر «قادرمتعال» از آینده خبر دارد، صرفاً به قابلیت او در اختیار داشتن تمامیّت زمان در یک آن و یک واحد باز می گردد.


  3. نظریه ی دیگری نیز مطرح است. برخی باور بر این دارند که عنصر «آگاه بر همه چیز» برخلاف انسانها و دیگر کائنات، دسترسی مستقیم بر بطن اراده ی موجودات دارد. بدین معنی که آدمیان - و دیگر کائنات - در آینده ی خود دست به انتخاب عوامل یا تصمیماتی می زنند که از قبل برای عنصر «آگاه بر همه چیز» عیان است. بنابراین، ما فقط دست به انتخاب مواردی در آینده ی حیات خود می زنیم که خدا می داند ما آنکار را خواهیم کرد. معتقدین به این نظر، دیگر، شرط محاط بودن مطلق عنصر «آگاه بر همه چیز» بر تمامیتِ زمان را ضروری نمی دانند. ایشان معتقدند «قادرمتعال» نیز از آینده بی خبر است! اما ایراد بر نظریه ی ایشان در همین جاست که برای عنصر مطلق، قدرتِ نسبی می شناسند. به حکم منطق وجودی، «قادرمتعال» نمی تواند در موردی دچار ضعف باشد.

ب- دیوید هیوم اعتقاد داشت تمام دعوای مربوط به مساله جبر و اختیار صرفاً یک سوءتفاهم کلامی است. و چنین می اندیشید که اگر تعاریفمان را واضح و مشخص اعلام داریم آنگاه به یک مولفه مشترک مابین جبر و اختیار خواهیم رسید. می بینیم که این دو در حقیقت جز یک بنیاد وجودی دارا نمی باشند. او می گفت که اگر "آزادی" - یا در تعبیر آکادمیک "اراده آزاد" - فردی را در جهت تطابق آن با واقعیات پیرامونی و خواست اراده تعریف کرده باشیم، آنگاه جبر و اختیار در حقیقت یک عنوان برای یک تعبیر خواهد بود.

۳ دسامبر ۲۰۰۸

حواشی بر نقل قولی از گادامر

An explanation on a quote by H-G. Gadamer

-
بی زبان، هیچ نداریم. جزء یک هیچ بزرگ، هیچ نخواهیم داشت! زبان آینه ای است برای انعکاس حقایق از عالم عینیات درون به عالم خارج و شاید بلعکس. اولاً اینکه عالم درون را عینیاتی مفروض است و ثانیاً عالم خارج جزء از مسیر انعکاس درونیات دیده نمی شود. لااقل - تصور می کنم - هانس-گیورگ گادامر دارد چنین چیزی می گوید.

مسیر فهم، مسیر انعکاس است. انعکاس از آینه ی زبان در متن ادبیات. و چون ادبیات بخشی از فرهنگ است پس زبان در متن فرهنگ است که تجلیگاه حقایق می گردد.

بی زبان، هیچ نداریم. جزء یک هیچ بزرگ، هیچ نخواهیم داشت!


"هیچ چیزی موجود نیست مگر از طریق زبان."

"Nothing exists except through language." Hans-Georg Gadamer

*****

«گادامر» شناسی کنیم؟ نوشته ی «حمیدرضا فرزاد» درباره گادامر

-منبع: رجوع شود به "ادبیات و فلسفه در گفتگو" از هانس-گیورگ گادامر چاپ 1994 میلادی

۱ دسامبر ۲۰۰۸

زمانِ بی زمان در ید قدرت الوهیت

Tenseless Time as a Divine rule
-
بنابر نوشته ی مرتبط پیشین از سلسله مباحث متافیزیک زمان متوجه شدیم که ذهن آدمی قادر به دریافت دو تعریف از زمان است و بس. از آنجا که برای دریافت ماهیت اصلی زمان می بایست از تمام قیدهای مادی رها بود، لاکن چنین دریافتی بر انسان هیچگاه عیان نخواهد شد. اما او در نهایت فقط توان شبیه سازی از تمامیت زمان را دارا خواهد شد. ولو آنکه به تعریف وابستگی زمان (به اجرام مادی، تغییر و امتداد) معتقد باشیم، با اندکی تأمل خواهیم توانست چیزی مشابه ی آنچه را که واجب الوجود از زمان می شناسد دریابیم. سرکی بکشیم به اتاق آفرینش پروردگار احتمالی، ببینیم ایشان مولفه ی زمان را چگونه در ید قدرت خود آفریده اند و آنرا هدایت می کنند؟
۱- تصور بفرمائید در مقابل شما سه نمایشگر بزرگ واقع شده باشد. سه پنجره به سه زمان مختلف. اولی ۱۱۰۰ میلادی را نشان میدهد. نام این نمایشگر بزرگِ گذشته را t1 می گذاریم. دومی حال حاضر یعنی روز یکم دسامبر ۲۰۰۸ میلادی را نشان میدهد. آنرا t2 می نامیم. و سومی در حال نمایش ۲۴۳۵ میلادی است. آنرا که زمان آینده است t3 نامگذاری می کنیم. سه نمایشگر بزرگ در مقابل دیدگان ما قرار دارد که به واسطه ی آنها می توانیم به زمانهای ذکر شده سفر کرده و به عوالم کائنات در آن زمانها آگاه شویم. اراده ی الوهیت که در مقابل این سه صحنه بزرگ ایستاده است و آنان را مشاهده می کند µ می نامیم. آنرا می توان تقدیر الاهی، سرنوشت یا خواست ازلی نیز نامگذاری کنیم. علاوه بر اینها نیازمند تعاریفی چند نیز می باشیم. تمامیت زمان را از لحظه ی یکم آفرینش که ده به توان منفی چهل و سه از یک ثانیه است تا آخرین ثانیه (*) از آخرین لحظه ی برقراری هستی را T نامگذاری می کنیم. یعنی T مجموعه یا تمامیّت زمان برقراری خلقت می باشد. این داده ها را به دو فرضیه ی بنیادین متافیزیک وارد کنیم.


µt1 -> µt2 -> µt3 ->µT جبربنیادین


t1, t2, t3=µT اختیار بنیادین


(µ+t1, µ+t2, µ+t3) <∑=∑µT فرضیه تکامل هدفمند


۲- بنابر فرضیه ی جبر بنیادین ما آدمیان - همچنین مابقی کائنات - دارای هیچ قوه ی اراده ای نسبت به انتخاب مسیر زندگی خود نیستیم. هرآنچه برای ما اتفاق می افتد تقدیر الاهی و آسمانی است. ما بازیگران عرصه ی تقدیر الاهی هستیم و از خود هیچ اراده ای نداریم. در عرصه ی وقایع مادی و معنوی پیرامون تکامل تاریخ نیز داستان برایمان بدین شکل است. هر اتفاقی که برای بازیگران صحنه ی t1 رخ میدهد در ید شناخت و قدرت ایشان نیست. وانگهی تمامی افعال و اعمال ایشان نیز ناخودآگاه بگونه ای جبری اعمال و رفتار بازیگران صحنه ی t2 را هدف قرار میدهد. ایشان نیز از یکطرف اسیر اراده ی کائنات پیشین هستند و از طرف دیگر، در همان لحظه در اسارت µ قرار دارند. و بدین شکل الی آخر.

۳- اما بنابر فرضیه اختیار بنیادین، همه چیز قائم بذات خود است. در تمامی عرصه های تغییر و تکامل، این خواست بنیادین مولفه ی درونی اجسام است که مسیر آینده را برایشان هموار کند. هیچگونه جبری در زمانه برقرار نمی شود. مشیت الاهی در تمامیت زمان هویداست و آنرا نمی توان در لحظات کوچکتر از تمامیت به نظاره نشست. اراده ی الاهی در یک کل معنا دار است که می گنجد، نه در اجزاء آن.

۴- متاسفانه هیچکدام از این دو فرضیه ی بنیادی توان بازگویی حقیقت و متقاعد ساختن ما را ندارند. نیازمند گفتمان دیگری هستیم تا بدان واسطه بتوانیم ماهیت زمان، مکان و تعالی را درک کنیم. برای این مهم مولفه ی دیگری را وارد میدان محاسبه کنیم. نام آنرا هدف از آفرینش بگذاریم و نخواهیم که وارد چیستی یا چگونگی آن بشویم. آنرا ∑ بنامیم. آنگاه برآیند تمامی نیروهای زمانی و مکانی بهمراه مشیت الاهی که در جهت هدف آفرینش قرار داشته باشند، بر روی مشابه خود در دیگر زمانها و مکانهای مرتبط تاثیرگذار خواهند بود و در مجموع هدف آفرینش بهمراه مشیت الاهی و تمامیت زمان، ماهیت هستی را نشان خواهد داد. پس هستی چیزی جز مجموع (هدف از آفرینش،∑) و (تقدیر یا اراده الاهی،µ) و (تمامیت زمان،T) نخواهد بود. نام این فرضیه را تکامل هدفمند می گذاریم که بهتر از دو فرضیه ی پیشین قادر به توصیف مولفه های زمان، مشیت و هدف از هستی است وانگهی در زیرمجموعه ی تمامیّت زمانی است که به مولفه ی اختیار بها می دهد. بنابراین کائنات در لحظه مختارند تا به آنجا که اختیار ایشان مغایر با تقدیر الاهی و هدف از آفرینش نباشد.

۵- حال بهتر می توانیم به فرض ادا شده در فراز یکم بازگردیم. لحظه ای خود را در اتاق آفرینش پروردگار تصور کنیم. این اتاق را بینهایت مرتبه کوچک کنیم تا ذهن ما قادر به درک آن شود. در مقابل ما سه نمایشگر بزرگ واقع شده است به سه زمان مختلف از حیات آفریده شدگان در سرتاسر کیهان. ما نمی توانیم با وابستگی مادی به زمان قادر به درک آنچه می بینیم، باشیم. در مقابل دیدگان ما تحولاتی قرار دارند که در لحظه ی فعلی در سه زمان مختلف صورت می گیرند. در نمایشگر t1 شهاب سنگی را می بینیم که در شرف برخورد با جو زمین است. همزمان لشکری از صلیبی ها عزم حمله به سرزمینهای خاوری کرده اند و دسته دسته به فرماندهان خود می پیوندند. و دیگر وقایع مرتبط با لحظه ی t1 در مقابل دیدگان ما قرار دارد. در همان حین که این وقایع را می بینیم، می توانیم به نمایشگران t2 و t3 هم نگاه کرده، در کمال تعجب ببینیم که وقایعی در آنان نیز همزمان رخ می دهند. همزمان که نمایشگر t1 لحظات حمله ی صلیبی ها به اورشلیم در ۱۱۰۰ میلادی را نشان می دهد، نمایشگر t2 درحال نشان دادن خیل عظیمی از گردآمدگان ضدجنگ در میدانی در لندن بسال ۲۰۰۸ میلادی است. و در همان حین و بدون هیچ وقفه ای نمایشگر t3 در حال نشان دادن مهاجرت دسته ی عظیمی از انسانها از کره ی مریخ به سیاره ای دوردست بسال ۲۴۳۵ میلادی است. پر واضح است که هرکدام از این وقایع خارج از اتاقی که در آن قرار داریم در زمانه خودشان وقوع می یابند. برای ساکنان t1 فهم t2 و t3 ممکن نیست و برای اهالی t2 گذر به t1 یا t3 نیز ممکن نمی باشد. اما برای ما گویی در یک لحظه،زمان با تمامیتش رخ نشان داده است. ما در اینجا - که خارج از گذر زمان واقع شده ایم - زمان را بصورت یک بسته ی کامل در اختیار داریم.

۶- آری! زمان برای عنصر الوهیت فاقد مولفه ی تکامل است. حال تصویر ذهنی خود را بینهایت مرتبه بزرگ کنید. به تعداد هر ده به توان منفی چهل و سه از ثانیه که در مجموع زمانی که خلقت درکار است یافت می شود، نمایشگری در مقابل دیدگان پروردگار قرار گرفته که بدان واسطه به آن لحظه اشراف خواهد داشت. به بیان دیگر، برای هر ثانیه از واحد زمانی طول خلقت فقط میلیاردها نمایشگر برای او وجود دارند که او خارج از گود گذر زمان، همواره دسترسی بدان لحظه ی قلیل و کوچک برایش فراهم خواهد بود. برای او زمان در تمامیت اش معنی و مفهوم می یابد. او زمان را در تمامی در ید قدرت خود دارد. از ابتدایی ترین لحظه ی آفرینش تا به آخرین لحظه از حیات کائنات را در لحظه در اختیار خود دارد. برای او زمان فاقد مفهوم گذار است. برای او زمان نمی گذرد. چون کالایی است دستپرورده ی اراده شخصی و همواره در یک قالب در مقابلش قرار خواهد داشت. بنابراین طبق فهم ما، او می تواند هم در گذشته باشد هم در حال و هم در آینده بدون آنکه هیچگونه وابستگی زمانی داشته باشد. خود او خارج از این معادله ی موازنه شده ی زمان قرار دارد. برای او زمان در گذار نیست. ساکن است. بد نیست برای روشنتر شدن مطلب نقل قولی از جی. اس. مکنزی(**) آورده باشم تا اینکه قرائت او از فهم زمان را هم آموخته باشیم.

«...هیچ زمانی خارج از این فرآیند (تحول و تکامل کائنات) نیست. اگرچه تمامیت این فرآیند ابدی می نماید اما هر ذره از آن در نقطه ای از زمان واقع شده است. عنصر ابدی می پذیرد که بی زمان نیست اما تمامیت زمان را بکل در اختیار خود دارد... تمامیت فرآیند تکامل مادی، تا آنجا که ما قادر به فهم آن هستیم، در زمان واقع نشده است. بلکه این زمان است که در این فرآیند واقع شده است. زمان به سادگی نمایانگر جنبه ی امتداد است که یک فرآیند ابدی در خود مستتر دارد. خارج از این فرآیند، هرچه که باشد، نیازمند زمان هم نخواهد بود.»(&)


*****
(*) بنابر کشفیات کوانتومی فیزیک نوین، کوچکترین لحظه ای را که از زمان می توان جدا کرد، ده به توان منفی چهل و سه از ثانیه است. یعنی مقیاس زمانی کوچکتر از این وجود ندارد. لحظه ای کوچکتر از این نیست. بنابر هر دو فرضیه ی متافیزیکی وابستگی و قائم بذات، زمان از لحظاتِ بهم پیوسته تشکیل شده است. بنابراین کوچکترین لحظه ی زمانی از ۱ تقسیم بر ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ثانیه تشکیل شده است. لحظه ای کوچکتر از این ممکن نیست. مقیاسی کوچکتر از این زمان، ساکن و عدم می شود لاجرم دیگر از جنس زمان نخواهد بود. از قالب زمانی در می آید. شاید به بُعد دیگری تبدیل شود که دیگر از جنس زمان نخواهد بود.

(**) J.S. Mackenzie

(&) MACKENZIE, J. S. 1912. Eternity. In: J. Hastings (ed.), Encyclopedia of Religion and Ethics, New York: Scribner, P.404.