۲۵ اوت ۲۰۰۹

امین السلطانِ کاسه لیس روس

در آن زمان که مظفرالدین میرزا اوایل دوران سلطنت خود را می گذراند، درست پس از آنکه نتوانست و البته نگذاشتند که بتواند صدراعظم تجددخواه و ترقی پسندش «امین الدوله» را دوام بیاورد یکسری التهابات مملکت را به آشوب کشانده بود. خزانه خالی بود، فقر و نداری بود، فساد بود، چرخ روزگار به سختی می چرخید و خلاصه امورات لنگ داشت. «امین السلطان» وطن فروش دوباره به حکم همایونی به صدارت بازگشته بود و البته اینبار لقب "اتابک" هم گرفته بود و راه می رفت به خود مینازید! حالا چه شد که این بی وطن که آخرین صدراعظم ناصرالدین شاه بود دوباره به قدرت بازگشت بر می گردد به آنجا که امین الدوله با اجازه ی خود شاه خواست برای شاه و دربار مواجب تعیین کند.

یعنی همان کار را که پیش از او «سپهسالار» خواست به انجام رساند و نتوانست و پیش از او هم «امیرکبیر اتابک اعظم» خواست ... نتوانست، او خواست به انجام رساند. هوار هوار می کرد که به پیر و پیغمبر مملکت یک شاهی کف خزانه ندارد اینقدر بریز و بپاش نکنید! تا اینکار دست گرفت عده ای در دربار قرآن دست گرفتند و افتادند به پای شاه که او میخواهد استقلال سلطنت را از بین ببرد.

به باد هوا نخست وزیر عوض شد و آن شوم سیاه پیشینه که بلد بود چگونه به همه مرتجعین یک سودی برساند به مسند کارها برگشت. گفته می شود که روحانیون وقت هم یک نفس راحتی کشیدند اما چندی نگذشت که همین ها شاکی شدند. وطن فروشیهایش حد و حساب نداشت. یک رقم اینکه مقدار زیادی وام از دولت روس گرفت و با شاه و همراهان رفت سفر دور اروپا و وقتی باز می گشتند یک شاهی ته جیب نداشتند. مثلاً این وام می بایست صرف توسعه مملکت شود و بهایش گمرکات شمال کشور را گرو گذاشته بودند دست روس ها. دل به تمامی در گرو روسها داشت. آنقدر نوکری روسها کرد که شایعه افتاد خودش روس زاده است. بگذریم! اینرا می خواستم بگویم که در همین دوران نه او و نه شاه نزد مردم محبوبیت نداشتند. حالا چه کسی به مردم از همه جا بی خبر آنوقت خبر می رساند عرض می کنم.

دو – سه تا مطبوعه فارسی نویس که البته در داخل اجازه ی نوشتن نداشتند از مصر و هند کاغذ اخبار (هنوز اسمش روزنامه نشده بود) می نوشتند و عده ای معتمد هم در داخل به مجرد رسیدن اینها چیزی می افزودند و در غالب شبنامه در مملکت پخش می کردند. انجمن سرّی شکل گرفته بود و شبنامه کار آنها بود. در گیر و دار جنبش مشروطه بود. به تحقیق هشت سال پیش از انقلاب مشروطه. در طهران آنها که در کار تولید و توزیع شبنامه بودند «شیخ یحیی کاشانی» بود و «سید حسن» و «میرزا مهدی خان وزیر همایون» و «میرزا محمدعلی خان قوام الدوله» و «ناصرخاقان» و «موقرالسلطنه» و «مثمرالملک» و «میرزا سید محمد مؤتمن لشکر نوری» و «میرزا محمد علیخان نوری». در اصفهان هم انجمن سرّی دیگری شکل گرفته بود.

این بیچاره ها تقسیم کار کرده بودند و اخبار از روشنفکران تبعیدی می گرفتند و شبنامه نوشته به خوبی چاپ می کردند و تا کرده لای پاکت به نظافت تمام می گذاشتند و همه جا پخش می کردند. همین که یکی سواد دار پیدا می شد ده نفر دوره اش می کردند که شبنامه را برایشان بخواند. مدتی در مملکت از نانوایی و حمامی گرفته تا آژان و وزیر و شخص مثلاً شخیص شاه همه شبنامه خوان شده بودند. کار هم از همین آخری لنگ پیدا کرد. مظفرالدین میرزا هر چند روز یکبار یک پاکت روی میزش می دید که باز می کرد و میخواند. جالب اینجاست که صدایش را هم در نمی آورد و اصلاً برایش مهم نبود این کار کیست. گهگداری هم به ادبیات طنز برخی مطالب آن می خندید و کیفی هم می کرد. مطالب نیش داری داشت. بقولی که از بالا تا پائین مملکت را به باد انتقاد می گرفت و تمام فساد دولتی را افشا می کرد.

آن بخت برگشته ی مسئول توزیع درون دربار، داماد شاه و جناب موقرالسلطنه بود. ای داد بیداد! هر روز می رفت یکی میگذاشت روی میز همایونی. دل شیر میخواست این کار. یکروز که از قضا تا مدتهای مدید بعدی همان شد شماره ی آخر و شعر دلچسبی هم درونش بود که نقل خواهم کرد و اصلاً بابت همان دو – سه بیت شعر بود که این همه تاریخ گفتم، جناب موقرالسلطنه، امنیت قضیه یکجورهایی از دستش در رفت و روحش شاد بی گدار به آب زد. شاه در آینه گوشه ی اتاق ایستاده و پنداری استتار شده بود، خود را می دید و قربان صدقه ی خود می رفت که از گوشه ی آینه دید یکهو دامادش آمد و پاکت را گذاشت روی میز و رفت.

بگذریم که نیم ساعت بعد وسط کاخ شاهی آنقدر موقرالسلطنه را فلک کردند که اسم همه را از حفظ تند و تند مثل بلبل گفت و ریختند همه را گرفتند و بدجور مجازات کردند. یکی دوتایشان هم که جرمشان سنگینتر بود و بقول امروزیها شدید سیاسی کار بودند بعدها سرشان رفت بالای دار و دیگر شبنامه بی شبنامه. حالا آن شعر واپسین چه بود؟ نقل می کنم برای بعضی ها بد نیست. بله، بد نیست به گوش بعضی ها برسد.

عاقبت خانۀ ظلم تو کند شاه خراب / پس چه حاجت که به افلاک کشی دیوان را / داس غیرت چو شود در کف ملت ظاهر / پاک از لوث وجود تو کند بستان را / کاسه لیسی تو از روس ندارد ثمری / کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

در وصف جناب اتابک سروده بودند بیچاره ها. همان وطن فروش کاسه لیس روسیه که از قضا زیاد هم قم می رفت و احتمالا مدام سر در چاه فرو می کرد. تنها یک مدتی آرامش بود. دو فصل نگذشته بود که چندین و چند انجمن سرّی در مملکت پیدا شد و دوباره شبنامه ها که دیگر تنوع هم پیدا کرده بودند به کوی و برزن سرازیر شد. آخر داستان، اتابک عزل شد و فرار کرد به اروپا. این عاقبت بعضی هاست که همین روزها یا شاید کمی بعد فرار کنند به مسکو یا ته چاهی در خانه ی فلان الله بیروتی مخفی شوند. ای داد بیداد!

6 دیدگاه:

parastookesefid گفت...

اين عاقبت بعضي ها هست فقط نميبينند و عبرت نمي گيرند.

مجید گفت...

سهیل عزیزم سلام...عجیب است که حدود یک ماه قبل و مصادف با سالروز اعدام شیخ فضل الله نوری و در یک جمعه که امام جمعه ای از امام جمعه های امروز مردم را به باد تهدید گرفت من پستی در وبلاگم گذاشتم با این عنوان:
حقا امام جمعه در دین یقین ندارد
این کار کار عشق است، ربطی بدین ندارد
و نکته جالب و عجیب اینکه آن یادداشت من دقیقا ادامه این یادداشت تو بود و این که چگونه طلاق زن موقرالسلطنه(دختر شاه) را گرفتند و او را به عقد امام جمعه دراوردندو...وقت کردی آن یادداشت را ببین عزیزم...شاد باشی عزیزم

سویدا گفت...

سلام
با وجود تلخیش خوندنی بود. بیان و لحن خاصی در روایت تاریخ دارید که این گزارش های تاریخی رو خوندنی میکنه. به قول گفته خودتون مدام در حال دور باطل زدن در تاریخیم. بعد از این همه هزینه برای استقلال این ملت باز هم کاسه لیسی روس...
یاد شعارهای مرگ بر روسیه مردم در نماز جمعه تاریخی افتادم.
سبز باشید.

ناشناس گفت...

فراخوان نماز عید فطر جنبش سبز
بیت آیت الله منتظری
قم - بلوار شهید محمد منتظری - .کوچه 12

green-wave گفت...

سلام استاد

ببخشید غیبتم طولانی بود امیدوارم عفو بفرمایید.

سهیل عزیز هر روز که به اینجا میام و برگی از تاریخ را می خوانم بیشتر به بی رحم بودن روزگار ایمان میارم. اما برایم این سئوال ها مطرح می شود که امثال این آقای اتابک شرح وقایع قبل از خود را مطالعه می کرده یا نه؟ آقایانی که امروز راس امور هستند چطور؟ سرنوشت امثال اتابک و سایر خائنین به ملت را می خوانند با فقط بخش هایی را می خوانند که به نفعشان است؟

سبز باشید چرا که سبزها زنده اند

green-wave گفت...

سلام استاد

ببخشید غیبتم طولانی بود امیدوارم عفو بفرمایید.

سهیل عزیز هر روز که به اینجا میام و برگی از تاریخ را می خوانم بیشتر به بی رحم بودن روزگار ایمان میارم. اما برایم این سئوال ها مطرح می شود که امثال این آقای اتابک شرح وقایع قبل از خود را مطالعه می کرده یا نه؟ آقایانی که امروز راس امور هستند چطور؟ سرنوشت امثال اتابک و سایر خائنین به ملت را می خوانند با فقط بخش هایی را می خوانند که به نفعشان است؟

سبز باشید چرا که سبزها زنده اند