۱۱ اوت ۲۰۰۹

اعتراف نامه ای برای آیندگان

قلم را بر می دارم. دسته کاغذی را می گذارم روبرویم. دستم نمی لرزد. قلم را سفت گرفته ام. مایل می گذارمش روی کاغذ و فشار می دهم. نوشته ام: اعتراف می کنم. فوراً دستم را می گیرم بالا. قلم را رها می کنم. نمی دانم چرا باید اعتراف کنم. به چه باید اعتراف کنم؟ به کرده ها یا ناکرده ها؟ به تلاشهای فردی یا سرخوردگی های جمعی؟ به امیدوار بودنم یا کوران ناامیدی اطرافم؟ نمی دانم! جواب هیچکدامشان را ندارم. تنها، چیزی درونم می گوید که باید اعتراف کنم. دقیق می شوم که بیابم آن چیست. می بینم که حسی درونم غلیان می کشد و به خروش می آید برای سخن گفتن خطاب به آیندگان. حالا چرا آیندگان؟ اینرا هم دقیق نمی دانم. اما حس می کنم بابت این است که همعصرانم می دانند تمام آنچیز را که می خواهم معترف شوم.

نهیبی درونم می گوید، خود را از نفرین آیندگان جدا کنم. اما مگر جدا افتاده ام از انبوه جمعیتی که تغییر می خواهد و بر این جهنمی که اسیرش گشته فریاد می کشد؟ نه، پس وظیفه دارم بدون نیابت از طرف کسانی، همگان را که چون من می اندیشند و سیر وقایع را آنگونه که شاهدم شاهد هستند از خشم و نفرین آیندگان مبرا سازم. اینکه چقدر موفق شوم را هم نمی دانم. بگذار اینرا نیز به قضاوت آیندگان بسپاریم.

چهل – پنجاه سال پیش از این زنده یاد پرویز خانلری در نامه ای خطاب به فرزندش می نویسد، «اکنون که این نامه را می نویسم زمانه آبستن حادثه هاست.» و همان چیزی را می گوید که قصد داشتم در آغاز بگویم. ادامه می دهد، «دوران ما عصر ننگ و فساد است و هنوز نشانه ای پیدا نیست از اینکه آینده جز این باشد...» می بینم که عصر مرا نیز در تصویر کشیده. و چه دقیق زوایای کمتر پیدای جهنم کنونی را عیان کرده، بی آنکه بداند، و صد البته، بی آنکه بخواهد. نمی خواست که دوران ما نیز چون عصر خود باشد که شد. بازهم ادامه می دهد، «... دشمن من که دیو فساد است درین خانه مسکن دارد من با او بسیار کوشیده ام همۀ خوشی های زندگیم در سر این پیکار رفته است او بارها از درآشتی درآمده و لبخند زنان در گوشم گفته است: بیابیا که در این سفره آنچه خواهی هست.» ذهنم باز می ایستد از حرکت. دستم شروع به لرزش می کند. با خود می گویم که در این چهل – پنجاه سال هیچ تغییری حاصل نشد؟ یعنی در همان حد از توسعه فرهنگی ماندیم که بودیم؟ چه تضمینی است برای آیندگان که جز این شود حال و روزشان؟ هیچ جوابی ندارم. حالا دیگر مصمم تر از گذشته می خواهم اعتراف کنم. می بینم که باز ادامه می دهد، «میدانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت امروز از آن قدرت و شوکت نشانی نیست ملتی کوچکیم و در سرزمینی پهناور پراکنده ایم درین زمانه کشورهای عظیمی است که ما در ثروت و قدرت با آنها برابری نمی توانیم کرد.»
آری، می نویسم تا به یادگار بماند برای آنها که امروز دو یا سه ساله اند. برای آنها که چشم در این خاک اسیر گشوده اند. برای آنها که دیر یا زود خواهند فهمید که در چه جهنمی پا به جهان گذاشتند. اعتراف می کنم برای شما. اعتراف می کنم که اسیر دژخیم بوده ایم. در اسارت ضحاک ماردوش بسر می بریم. این تنها حال امروز و دیروزمان نیست. قرنهاست که اسیر جغد شوم استبدادیم که در این خاک لانه کرده است. پیش از ما بسیاران بودند که در براندازی این لانه ی شوم رشادتها از خود بجا گذاشتند. رفتند و با خون خود آبیاری کردند این خاک تشنه را تا که به یادگار بماند برای ما و شما. هرازگاهی هم موفق می شدند لانه ی مصیبت را ویران کنند. اما همین که غافل می شدند، در ظلمات یک شب، آن جغد شوم با بالهایی گشوده بر اوج آسمان این خاک چرخی می زد و می نشست لانه ی فساد و تباهی و استبدادش را دوباره از نو می ساخت. می ساخت و می سوزاند. تباهی می ساخت و پوچی را باد می کرد، وطن را می سوزاند. فرزندان خلف وطن را در سیاهی شب می سوزاند. اعتراف می کنم که فرزندان بیشماری در نسلهای پی در پی از این خاک اهورایی بدست اهریمن تکه تکه شدند و هنوز هم داستان بر این منوال است.
ما نیز بسان آنان یا موفق می شویم چند صباحی بذر صلح و آزادی بر این خاک خسته بپاشیم یا که می رویم و همه چیز می ماند برای شما. اگر بماند؛ اگر این اهریمن که اینبار بر تار و پود این خاک چمبره زده بگذارد که چیزی به اسم ایران بماند، مانده است برای شما. تنها امید خود را از دست ندهید. دشمن شما، دشمن امید شماست و قاتل آگاهی. بر دانش و آگاهی خود بیافزایید و از امید پاسداری کنید و اگر چنین کنید، اعتراف می کنم که شما پیروز خواهید شد. به آزادی سوگند که پیروز خواهید شد.

3 دیدگاه:

سویدا گفت...

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود،ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم!
"زنده یاد امین پور"

آرش گفت...

درود
سهیل عزیز فوق العاده بود
به زودی در وبلاگ جدید که راجع به آن با شما صحبت کردم دوستان سبز هم مثل شما به همین چیزها اعتراف می کنند

سبز باشید چرا که سبزها زنده اند
آرش

هموطن گفت...

اعتراف میکنم پس به خودم افتخار می کنم یعنی حتما کار مهمی انجام دادم یه کار مفید بهجرم آزادی خواهی اعتراف میکیم ما عاشق پروازیم