- اشتباه است چنانچه رواقیون را تنها عزلت نشین عرصه فکر در سرای تکامل اندیشه یونان باستان دانسته باشیم. ایشان انسان را به رعایت اصول طبیعت و حرکت در تراز عقل تشویق می کردند. اخلاق رواقی وجه انسان سیاسی و اجتماعی دارد. انسانی که حضور مستمر و تأثیرگذار در عرصه اجتماع بازی می کند و مابین همه ی اقشار آن برابری حاکم است. رواقیون به جامعه بی طبقه می اندیشیدند. و از همین جا اختلاف فاحشی با مکتب اپیکوریان پیدا کردند. نزد اپیکوریان عدالت مفهومی انتزاعی است و انعکاسی است وارونه از هرآنچه در طبیعت پیدا و عیان است. انسان در نزد ایشان حیوان سیاسی ارسطویی نیست. او در جهان تنهاست. خدایان به او علاقمند نیستند. او تنها باید به فکر لذت بردن از زمان خود باشد. لذت جویی اپیکوری اما تنها کامجویی جسمی نیست که هرآنچه در آن غرق شوی عوارض جسمی حادث گردد بلکه کامجویی روحی است. اپیکوریسم آنگاه دسیسه فکری می گردد برای فرار از مشکلات اجتماع به سمت درون خود-انسان یا فرد-مدار و لاجرم غزلت نشینی، فرار از دیگری و بالا بردن درجه لذات اصولی مادی.
- با توجه به تاریخ تکامل تمدن انسانی معتقدم که پس از هر دوره ی عقلگرایی دورانی عقل ستیز حاکم گشته است. اما این به معنی منطق گریزی نیست که هر دوره منطق خاص خود را دارد و از آن بهره می گیرد. معتقدم مسیحیت در دوران عقل ستیز پس زمینه یا پس لرزه ی عصر منطق افلاطونی-ارسطویی با پیشینه ی مکاتب شک گرا، اپیکوری و رواقی حادث شد. پس از برآمدن آفتاب مسیحیت در مغرب زمین تا به عصر رنسانس، عقل یگانه شریان معرفت انسانی نیست.
1 دیدگاه:
سلام به سهیل عزیزم... مجددا جوانه زدن عشق در دلت و ازدواج عاشقانه ات را تبریک میگویم... راستش بسیار دلتنگت بودم و جای نوشته های دوست داشتنیت در سایبری بسیار خالی بود... اما حال و هوای واپسین نوشته هات در تاملات واپسین چنان بود که هیچ انتظار نداشتم اینجا هم مطلبی گذاشته باشی.. هرچند همین مطلب هم زمانی ازش گذاشته... راجع به رواقیون واپیکورین ها بد نبود که تاثیر گذاری فلسفه شون در ایران خودمون و بویژه تفکرات یک سده اخیر اشاره ای میکردی... مثلا اینکه چگونه رکن رکین فلسفه رواقی در دست داکترین مجاهدین خلق تبدیل به جامعه بی طبقه توحیدی شد... موضوعی که ماهیتش حتی برای ایدئولوگ های نخست سازمان به خوبی روشن نبود و سازمان را از بنیادگرائی کور به ورطه چپگرائی بدون ترمز انداخت و... و نهایتا چه نازنین جوانان دختر و پسر را بدست شیخ و شاه که نماد سیاسی اپیکورین های لذت طلب عصرما شدند، به کشتن نداد....
سهیل نازنین خودم هم خوب میدانم که چنان این روزها گرفتاری که به احتمال قوی این کامنت مرا نخواهی دید... چه کنم که همینجوری دلم تنگ شده بود برای حرف زدن با توئی که مثل خودم دلبسته تاریخ و فلسفه بودی.. افسوس که مثل تو چقدر کم پیدا میشود برای حرف زدن... هرجا هستی شاد و سرحال باشی عزیزم.
ارسال يک نظر