در فصل سوم از اثر، نگارنده ی سخنان نظام الملک طوسی داستانی را از عبدالله بن عمربن الخطاب تعریف می کند که بگفته ی وی نشاندهنده خشم خداوند بر حاکمان است. در این داستان عیان می گردد که حاکم متوفی دوازده سال کفاره ی تنها شکسته شدن مچ پای گوسفندی را می پردازد که از روی پل ساخته شده توسط سلطان عبور کرده. بنابراین نتیجه آن است که حاکم هوشمند در زمان زمامداری خود به کوچکترین جوانب تصمیمات مملکتی می بایست آگاه باشد و تماماً صلاح خلق را مدنظر گیرد که صلاح خدا جز بر مسیر دانستن صلاح خلق خدا میسر نمی باشد.
«گویند عبدالله بن عمربن الخطاب، به وقت رفتن پدرش از دنیا - عمر خطاب - پرسید
که "ای پدر، تو را کی بینم؟" گفت: "بدان جهان." گفت: "زودتر می خواهم." گفت:
"شب اول یا شب دوم یا شب سوم مرا در خواب بینی." دوازده سال برآمد که او را به خواب
ندید. پس از دوازده سال به خواب دید. گفت: "یا پدر، نگفته بودی که پس از سه شب تو
را بینم؟" گفت: "مشغول بودم، که در سواد [=حومه] بغداد پلی ویران شده بود و
گماشتگانْ تیمار [=غمخواری] آبادان کردن آن نداشته بودند، گوسفندان بر آن می
گذشتند: گوسفندی را بر آن پل دست به سوراخی فرو شد و بشکست. تا کنون جواب آن می
دادم."» (سطور ۲۱ تا ۲۹)
2 دیدگاه:
سخن از حق الناس است. این جا حق الناس بر حق الله مقدم شمرده شده. اما واقعیت این است که ناس همواره فروتر و بندگانی بیش نبوده اند. با وجود این آموزه چگونه می توان انتظار داشت حتی خود مردم خود را برتر بشمارند.تناقضی نهفته در ...!
با شما موافقم. اما متاسفانه نمی شود در این مورد با گشایش آزادانه سخن گفت و ... را متهم کرد به اینکه دچار تناقضی بنیادین و عمیق است.
ارسال يک نظر