۱۷ نوامبر ۲۰۱۰

مردمان عرفان زده ی متوهم

شعر و عرفان به خودی خود بد نیست. کسی را نمیشود سراغ گرفت که از عقل سلیم برخوردار باشد و بگوید که شعر و عرفان بویژه نوع غنی شرقی آن در کل مضر احوال انسان و لاجرم بد می باشد. ادبیات عرفانی و شاعرانه در نوادر تمدنها رشد یافته اند. هر تمدنی به این کالای ناب فرهنگی مجهز نبوده که فرهنگ هزاران ساله ایرانی مفتخر به تولید و داشتن آن بوده است. اما به کلام ساده و بی آلایش دخالت منطق شاعرانه و عرفانی در تمامی ابعاد زندگی چیز ناپسندی است که به نوعی ریشه گرفتاریها و مشکلات اجتماعی ما نیز در این مقوله نهفته است. همایون کاتوزیان در همین رابطه می گوید: «کشور ما کشور عرفان و شعر است، و این فقط به روشنفکران مربوط نیست. عرفان مقام خود را دارد و شعر یکی از بزرگترین دستاوردهای تمدن این کشور است. ولی امور اجتماعی و اقتصادی را نمی توان با خواندن یک بیت شعر یا ارائه یک نظر عارفانه یا اسرارآمیز شناخت و حل کرد.»

بگذراید برای شیوایی بیشتر کلام به مثال روی آوریم. مثالی که می خواهم برایتان بازگو کنم دست بر قضا بسیار قرابت و نزدیکی با مثالی دارد که همایون کاتوزیان در اینباره مطرح کرده است. یادم می آید سالها پیش در یک محفل خانوادگی نسبتاً گسترده نشسته بودم. در آن محفل برخی برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات می کردند. توسط والدین به جمع اینطور معرفی شدم که در مغرب زمین درس فلسفه و علوم سیاسی خوانده ام. بالفور جمعیتی رو به بنده هرکدام سئوالی پرسیدند فی الحوالات سیاست روز مملکتی که قالبترین آنها چنین بود که اوضاع و احوال ما را چه خواهد شد؟ اصولاً مردمانی که اینگونه سئوال کنند نشان داده اند که خود نمی دانند که تنها خود آینده ی خود را خواهند ساخت، پس برای سئوال به خود رجوع کنند. باری، در مقام پاسخ از علم سیاست کمک گرفتم که یک به یک مولفه ها و متغیرها را مورد بررسی قرار می دهیم و بنا به وزن هرکدام در برآیندی از متن و محتوای مساله به حل صورت سئوال می پردازیم. کلام به نتیجه مزین نشده بود که متخصصین برق و کامپیوتر و منزلداری و عمران و خیاطی و ... هر کدام بر مبانی اسطوره ای و خرافی و گاهاً توهمِ توطئه ای به تبیین سیاسی آنهم با صدای بلند به جهتی سخن آغاز کردند. انگشت به دهان ماندم. دیدم در میان این قوم هرچه خرافی تر باشی، جوابهایت بیشتر مورد پسند واقع می شود. تبیین علمی گویی به کل جایگاهی ندارد.

متاسفانه این حقیقتی است که فرآیند توسعه در یک ملت بگونه ای همه جانبه رخ می دهد. نمی توان گفت ابتدا باید فلان توسعه را پیدا کنیم و سپس به بهمان توسعه برسیم. اولین هیاتی از دانش پژوهان ایرانی که پس از مشروطه راهی مغرب زمین شدند اینگونه تبیین شده بودند که به سرزمین آزادی و دموکراسی می روند اما می روند که تنها علم و فن و تکنیک بیاموزند، مبادا از فرنگ سوغاتی بجز علوم فنی آن به ارمغان بیاورند! حال اینکه تجربه نشان داده است نمی توان برخی را مورد توجه قرار داد اما بستر رشد آنان را نادیده گرفت. برای توسعه فکر می بایست همزمان توسعه فرهنگی و اقتصادی توامان درجریان باشد. شکمی که گرسنه باشد نمی تواند خون به بالاتنه پمپ کند. مردمانی که در خط فقر یا زیر آن سیر می کنند را که نمی توان انتظار داشت روزی نیم ساعت و یا بیشتر مطالعه کنند. قومی را که مدام از جانب حاکمان تو سری خورده باشد وانگهی حق و حقوقش پایمال شده باشد را که نمی توان وادار کرد حق و حقوق یکدیگر را محترم بشمارند، درست نشست و برخاست کنند، با اصول مناسب شأن و مقام متمدن خود رانندگی کنند و الی ماشاءالله.

باری؛ این قصه سر دراز دارد و می توان تا بینهایت از آن گفت و مثال آورد و مقایسه کرد اما آنچه مهم است ارایه راهکاری به درد بخور و قابل اجراست. به نظر می آید جامعه آشفته ی ما اسیر تراکم جمعیت باشد. این مساله باعث می شود تا در تمامی احوالات اجتماعی آشفتگی و اضطراب نمودار باشد. مملکتی که وسعت فراخ دارد اما کاهلی مسئولین آنهم بصورت تاریخی در آن باعث شده باشد دو سوم مساحت آن فاقد معیارهای نوین زندگی باشد، جامعه ایست که تمرکز بیش از حد در نقاطی خاص داشته باشد و همین به عنصری سرطانی و مانعی علیه توسعه مبدل گردد. جامعه ای که دغدغه اسکناس دارد در حقیقت هم از مذهب به دور است و هم از اخلاقیات. مادامی که در پی اسکناس دوان باشد نمی توان توجه اش را به چیز دیگری جلب کرد. حداقلی از رفاه لازم است تا اجتماع گوش شنوا پیدا کند و از بالادستان خود بیاموزد. جامعه ای که صدایش شنیده نشود سرخوده می گردد. از برکات دموکراسی یکی هم این است که حتی خیلی ظاهری به مردمان خود نشان می دهند صدای آنان شنیده می شود. همین که قومی تصور کنند مسئولین به درد آنان گوش می دهند تسکین می یابند و اضطراب از زیر پوست شهر خارج می شود. آنگاه دیگر خبری از بومی ستیزی و بیگانه پرستی که ایرانیان بسیار به آن معتاد شده اند، نخواهد بود.

بد نیست تحقیقاتی صورت پذیرد در این مهم که چگونه می توان فلسفه حیات را در جنب آراء ایرانیان از حول مفاهیم «جامعه کوتاه مدت» یا «جامعه کلنگی» که هر کس تنها به فکر خویش است و می خواهد از آب گل آلود ماهی گرفته و برود به آنجا رساند که همگان به دنبال سرمایه گذاریهای بلند مدت و انسان دوستانه باشند و به این فهم اصیل برسند که نفع شخصی در طولانی مدت بگونه ای انسان دوستانه بسیار بیشتر از تکروی و خود بینی مغایر با ارزشهای اخلاقی است.

متاسفانه جامعه اسیر استبداد عوارضی دارد همچون انسان اسیر سرطان که جلوی هر کدام را بگیری، به اصطلاح هر کدام را درمان کنی، دو تای دیگر طغیان می کنند. استبداد چنانچه در جهان سنت فوایدی داشت در جهان کنونی تماماً به مضراتی علیه تمامیت موجودیت خود مبدل گشته است. آدمیانی که تحت استبداد چندین هزار ساله ایران زمین رشد یافته اند مثال آن کودک صغیری می ماند که آنقدر از پدر تو سری خورد که در لحظه مبادا آنهنگام که پدرش از احوالات او فارغ شده بود نتوانست از خود دفاع کند و تباه شد. آدمیانی که در دموکراسی ها رشد یافته اند مثال آن دست کودکان رشدیافته ای هستند که هرگاه سایه والدین بر سر آنان نباشد به خوبی می توانند برای خود تصمیم بگیرند، از خود دفاع کنند و به تنهایی به زندگی خود معنا ببخشند. آن اقوامی که در دورانهای مختلف از یک ملت-کشور ابرقدرت آفریده اند قطعاً مردمان صغیری نبوده اند که دیگری برایشان تصمیم بگیرد. بی شک مردمانی رهبرمنش و بلندقامت بوده اند. انسانهایی بوده اند خودساخته و متکی به نفس با فرهنگی غنی که به کرشمه ی گوشه چشم یک فرهنگ بیگانه شیفته آن نشده اند.

مونتسکیو، فیلسوف سیاسی عصر روشنگری در مغرب زمین، به واسطه تحقیقات جامع و نوین تطبیق تاریخی که صورت داده بود به این نتیجه میمون و مبارک رسیده بود که حکومتها آینه ی مردمان جوامع خود هستند. ما عادت کرده ایم مدام آینه شکنیم فارغ از آنکه آینه چون روی تو ... خود شکن آینه شکستن خطاست!

چاپ مطلب

۱۶ نوامبر ۲۰۱۰

از زبان صدراعظم اسبق آلمان غربی (6)

معاهده مسکو و آغاز حرکت به سمت "صلح نهایی"
برانت در اوایل دوران صدارت عظمای خود متوجه شد که در واشنگتن گرایش غالب در حفظ رهبری آمریکا در فرآیند تنش زدایی مابین دو بلوک می باشد بنابراین نمی توانست خلاف خواست باطنی خود روی این مساله مانور زیادی دهد. البته می توانست به سبک رهبران خاورمیانه منافع طولانی مدت مردم کشورش و همچنین صلح و آرامش بلکه چندین نسل از آنان را فدای بلندپروازیهای دفعی و غرور کاذب خود کند و در مقابل ابرقدرت ایستاده بدین واسطه برای خود مشروعیت از نوع دیگر بخرد اما در معادلات پیشروی سیاسی جهان شمال چنین نگرشی جایگاهی ندارد. رهبران جهان شمال به واسطه غرور خود تصمیم نمی گیرند تا یک شبه رفاه، صلح و آرامش میلیون ها نفر از مردمان خود را فنا کنند و جامعه خود را به جهنم ریاضت فرو کشانند. بقول معروف پا بر روی دم شیر نمی گذارند. آنها ترجیح می دهند در مقابل ابرقدرت ها سکوت کنند اما در رفاه اقتصادی، توسعه حد اعلی به دور از جنگ در آرامش و آزادی بسر ببرند. خوب یا بد، این منطق رهبران جهان شمال بوده است که بر معادلات قدرت نیم بیشتری از جهان سایه افکنده است.

باری، ویلی برانت در مقام صدراعظم آلمان غربی تلاش زیادی صورت داد تا کشورهای اروپایی بیش از پیش به یکدیگر نزدیک شوند اما خیلی زود متوجه شد این نیز مغایر با خواست وزیر امورخارجه وقت آمریکا - هنری کسینجر - بود که تمایل داشت از آب گل آلود ماهی بگیرد و دوست و دشمن را به جان یکدیگر بیاندازد اما در ظاهر دم از صلح و برابری فرصتها بزند. اما با تمام این تفاسیر، ویلی برانتِ صدراعظم موفق می شود تا همانگونه که در جوانی آلمان غربی را به ایالات متحده نزدیک کرده بود، معاهده صلحی را با اتحاد جماهیر شوروی امضاء کند و بنابراین قدمی دیگر در جهت اتحاد دو آلمان پیشروی کند. وی در 1970 راهی مسکو شد و در 1973 پذیرای لئونید برژنف رهبر وقت اتحاد جماهیر شوروی بود.

در این دو دیدار تاریخی اتفاقات جالبی رخ داد که بررسی آنان خالی از لطف نخواهد بود. در دیدار برانت از مسکو برنامه ای برای سخنرانی او گذاشته نشده بود که برانت در مخالفت حتی به تهدید در فرستادن اسنادی توسط هواپیمای حامل او بر فرای دیوار آهنین پرداخته بود. خود می گوید، می دانستند که در شوروی همه جا استراق سمع می کنند. بنابراین به زبان آوردن برخی مسائل در یک گوشه عموماً به گوش میزبان می رسید و چنانچه به ضرر او بود فوراً وارد عمل می شد. اینچنین برای وی مدت زمانی جهت سخنرانی در کنار رهبر اتحاد شوروی در نظر گرفتند. سه سال بعد در آلمان، رهبر شوروی، به گفته برانت، مداوماً مشروب می نوشید و سعی می کرد همگان را با لطیفه های روسی به خنده وادارد. به نظر می رسید برژنف بیشتر از همتایان غربی خود از معاهده مسکو مبنی بر اتحاد متقابل آلمان غربی و بلوک شرق به وجد آمده و خشنود می باشد، مقوله ای که شوروی ها تا به عصر گورباچف علاقه ای به عیان ساختن آن نداشتند.

به هر تقدیر تاریخ عیان ساخته است که رهبران شوروی سابق اساتید ریاکاری و تزویر زیرکانه بودند و به جای «مذاکرات مقتضی» اهل سخنرانی های طولانی و بی فایده بودند. برانت از ماه حسل مذاکرات چنین می گوید: «از بین رفتن شبح ابدی آلمان از اظهار نظرهای مقامات شوروی و تعالیم سیاسی به نیروهای رزمی این کشور - و در همین راستا حذف کارت ضد آلمانی از بازی میان کمونیست ها - نه تنها برای ما در بن مهم بود، بلکه برای سیاست اروپا نیز در کل اهمیت داشت.»

۱۵ نوامبر ۲۰۱۰

از زبان صدراعظم اسبق آلمان غربی (5)

سرکوب چکسلواکی و تاثیر آن بر صلح جهانی

قطعاً مجارستان نخستین کشوری نبود که اتحاد سیاه جماهیر شوروی خیزش مردمی آنرا سرکوب می کرد. در طول دوران جنگ سرد، لهستان، چکسلواکی، مجارستان، آلمان شرقی و یوگوسلاوی هرکدام چند بار مورد هجوم تانکهای شوروی واقع شدند و بالفور گرایش های ضد کمونیستی در آنها مورد سرکوب شدید واقع گردید. یکی از این دورانهای سرکوب مصادف است با ریاست ویلی برانت بر وزارت امور خارجه آلمان غربی و دست بر قضا ریاست او بر کنفرانس وزرای کشورهای عضو ناتو در 1968 میلادی. این دوره از کنفرانس ناتو بویژه بر مساله تنش زدایی و ایجاد ارتباط متقابل و صلح آمیز با پیمان ورشو تمرکز داشت. ویلی برانت ریاست کنفرانس را برعهده داشت و تمام تلاش خود را بر مبنای هسته اعتقادی خود بر مدار تنش زدایی از دو بلوک که تنها راه مسالمت آمیز حل مساله آلمان و اتحاد دوباره آن می شناخت، قرار داده بود.

وی معتقد بود بدون حل مساله آلمان قادر نبودند به صلح جهانی دست یابند و همچنین بدون ایجاد ارتباط سالم و به دور از جنجال های تبلیغاتی دوران جنگ سرد نمی شد به مساله آلمان وارد شد. در خاطرات خود می نویسد: «استدلال من آن بود که کاهش نیروها [دو بلوک قدرتمند] باید از جایی شروع شود که بیش از سایر مناطق به این امر نیاز دارد و آن اروپای مرکزی است. انجام مذاکرات میان اعضای ناتو و مسکو و پیمان ورشو برای بررسی دقیق مساله در آینده ای نزدیک مطلوب است؛ و همچنین روشن ساختم که بخش دیگر آلمان نمی تواند از این ملاحظات مستثنی شود.» ابتکار برانت در کشاندن کنفرانس ناتو به سمت اتحاد دو آلمان بالفور منجر به کاهش متوازن نفرات در خطوط مرزی شد که به عنوان قدم نخست بسیار جای امیدواری داشت.

اما همزمان در پشت پرده آهنین بلوک شرق اتفاق دیگری در حال رخ دادن بود. آزادیخواهان ضد کمونیست چکسلواکی در "بهار پراگ" مبدل به وزنه قدرت برای خروج از اتحاد جماهیر شوروی می شدند. امری که قطعا در آن زمان به مزاج مسکو خوش نمی آمد. نیروی نظامی مسکو فوراً شورش مردمی مدافع دولت ملی چکسلواکی را سرکوب کرد. مخالفان را در داخل خاک آن کشور تعقیب کرد و هسته های مقاومت را در هم شکست. این اتفاق ناخوشایند ضربه مرگباری بود بر تلاشهای نیروهای میانه رو بلوک غرب در مذاکرات صلح با بلوک شرق. برانت خود می گوید: «... با تهاجم شوروی به چکسلواکی کل قضیه [مذاکرات صلح دوجانبه] به حال تعلیق درآمد. این ضربه شدیدی به همسایگان ما و شکستی جدی برای سیاست ما بود.»

یک ماه پس از این اتفاق، در اولین کنفرانس دولتهای فاقد سلاح اتمی در ژنو می گوید: «ما از حق مداخله هیچکس دفاع نمی کنیم ... کشورهای قدرتمند، بویژه قدرتهای هسته ای، به لحاظ داشتن این سلاح ها نمی توانند مدعی آن باشند که اصول اخلاقی یا عقلانی هم به نفع آنها عمل می کنند... اعضای هیات نمایندگی چکسلواکی که مجبور بودند سکوت کنند اشک در چشم داشتند. هنگامی که مدتی پس از این کنفرانس، در کنفرانس یونسکو در پاریس گفتم "بگذارید هر ملتی راه خود را تعیین کند" بار دیگر اشک در دیدگان آنها جمع شد.»

۱۴ نوامبر ۲۰۱۰

از زبان صدراعظم اسبق آلمان غربی (4)

جهتگیری مساله خلع سلاح هسته ای

برانت معتقد است در 1968 میلادی - دقیقاً یک سال پیش از آنکه به شخص اول مملکت آلمان غربی مبدل شود - فرصت طلایی برای جهان آنوقت پدیدار شد که به خلع سلاح هسته ای بپردازد. کشورهای دارای سلاح هسته ای در آن دوران تنها پنج کشور بودند و کاهش تنش دوران جنگ سرد که بر مبنای فشارهای دوجانبه جانسون-برژنف بر دو بلوک حکمفرما شده بود فرصت مناسبی بود تا مذاکرات چندجانبه خلع سلاح هسته ای به نتیجه مساعدی برسد که متاسفانه اینطور نشد.

برانت می گوید که در مقام وزیر امور خارجه آلمان غربی تلاشهایی را از چند سال قبل در دو جهت آغاز کرده بود. منطق برانت چنین بود که کشورهای صاحب سلاح هسته ای می بایست با حسن نیت در جهت کاهش واقعی تسلیحات ضد بشری خود اقدام می کردند در غیر اینصورت دیگر کشورهای دارای فناوری هسته ای - صلح آمیز یا غیره - دیر یا زود در مسیر آنان قدم می گذاشتند.

«... باید ضرورت اخلاقی و سیاسی خلع سلاح به دولتهای دارای سلاح هسته ای نشان داده می شد؛ آنها می بایست قانع می شدند که کاهش زرادخانه سلاح های هسته ای و در صورت امکان، از بین بردن کل آن ضروری است - قبل از این زمان نیز چنین نظراتی مطرح شده بود. از دولتهای فاقد سلاح هسته ای انتظار می رفت با صرف نظر کردن از تسلیحات هسته ای، نقشی در ایجاد صلح جهانی ایفا کنند.» اینچنین بود که معاهده منع گسترش سلاح های هسته ای شکل گرفت و دولتهای بسیاری به عضویت آن در آمدند.

متاسفانه تلاشهای برانت در دو جبهه نتیجه بخش نبود و بگفته او فرصتی تاریخی در جهت رسیدن به جهانی عاری از تسلیحات اتمی از دست رفت. کشورهای بسیاری از حرکت عدم تعهد، ایمان خود را به حرکت خلع سلاح از دست دادند. تعدادی از آنان از باشگاه منع گسترش خارج شده و به جمع کشورهای دارای سلاح اتمی پیوستند. پنج قدرت اولیه نیز بجای کاهش تسلیحات خود تا پایان عصر جنگ سرد به افزایش توان اتمی خود مبادرت ورزیدند. جهان امروز دارای نزدیک به ده قدرت اتمی بالقوه است. ده قدرتِ بالقوه ی دارای انواع سلاحهای هسته ای که هر کدام از آنان به ضرب انگشتی می تواند تمامیت جهان را به لحظه ای درهم بشکند.

۱۳ نوامبر ۲۰۱۰

از زبان صدراعظم اسبق آلمان غربی (3)

سوق دادن آلمان غربی به سمت یک اتحاد دایمی با ابرقدرت بلوک غرب

در کشاکش مساله برپایی دیوار مابین دو برلین شرقی و غربی آن روزگار، برانت تحت هیاتی دیپلوماتیک از واشنگتن دیدار می کند و موفق می شود در یکی دو دیدار نخست نظر مساعدی از خود بر جان اف. کندی رهبر وقت بلوک غرب برجا بگذارد. در اوج تیره شدن روابط دو ابرقدرت زمانه، بحران هسته ای کوبا پیش می آید. کندی عکس های سرّی هوایی از پایگاه های موشکی کوبا تحت الحمایه شوروی به برانت نشان می دهد و او که به عنوان فرماندار-شهردار مرزی یکی از نقاط بسیار حساس با بلوک شرق در کاخ سفید حضور دارد نگرانی خود را به رئیس جمهور آمریکا منتقل نمی کند اما به او قوت قلب داده که تا می تواند در مقابل سوسیالیسم مستبد شرقی ایستادگی کند.

«... و هنگامی که به برلین بازگشتم و شنیدم که وضعیت بحرانی شده است، شبانه پیامی از طریق نماینده آمریکا فرستادم و [دوباره] به او گفتم که هر طور صلاح می داند، تصمیم گیری کند: ما در برلین وحشتی نداریم. این ابراز اعتماد، کِندی را تحت تاثیر قرار داد و روابط دوستانه ما را تثبیت کرد.»

در سفر دیگری که چند ماه پس از حل و فصل بحران کوبا فراهم آمد، لحظه ای فرا می رسد که برانت با کندی در باغ کاخ سفید تنها می ماند. کندی رو به برانت از او می پرسد که «با چه نوع آلمانی سر و کار» خواهد داشت و جواب می شنود: با آلمانِ متحد و دوست چنانچه استقلال بیشتری به آنها داده شود.

نه ماه بعد جان اف. کندی در دیداری رسمی برای نخستین بار وارد برلین می شود و روابط عمیق تری با جمهوری فدرال آلمان غربی به عنوان یکی از متحدین مرزی با بلوک کمونیست برقرار می گردد. این همان دیدار تاریخی بود که رئیس جمهوری آمریکا در برلین در مقابل خیل عظیمی از مردم آلمان خود را یک برلینی خطاب می کند و بدین وسیله تمامی نقشه های اتحاد جماهیر شوروی در بلعیدن یکباره تمامی آلمان را نقشه بر آب می کند.

با ترور جان اف. کندی، برانت عمیقاً ناراحت و نگران می شود. «کندی ... مردی جالب توجه بود ... صراحت او، تمایل آشکارش به نوسازی، قدرت کلام پرنشاط ... و امید به عدالت بیشتر در جهان را تشویق کرد.»

۱۲ نوامبر ۲۰۱۰

از زبان صدراعظم اسبق آلمان غربی (2)


ماجرای رشوه دادن خروشچف به فرماندار برلین غربی - «خروشچف ... داشت لباسهایش را عوض می کرد، و تقریباً شلوار از پایش افتاد.»

در 1961 میلادی نهایتاً دیوار تنومندی برلین را به دو نیم کرد که نیمه شرقی آن تحت حاکمیت جمهوری دموکراتیک آلمان شرقی از اقمار مرزی شوروی قرار داشت و نیمه غربی آن تحت مالکیت جمهوری فدرال آلمان غربی از اقمار بلوک غرب بود. فرماندار برلین غربی در آن زمان ویلی برانت بود. خود می گوید تلاشهای بسیاری صورت داد تا مانع از برپایی این دیوار شود اما موفقیت آمیز نبود. با توافق مقامات بالاتر او سلسله رایزنی هایی را با رهبر وقت اتحاد جماهیر شوروی – خروشچوف – آغاز کرده بود که گرچه در جریان مساله دیوار نتوانست کاری از پیش ببرد اما در دورانی که روابط بسیار سرد مابین دو بلوک قدرت در جریان بود، هیأت دیپلوماتیک غربی با عضویت برانت به راحتی از مرز دو آلمان عبور می کردند و به مسکو می رفتند.

برانت دریافته بود که مقامات شوروی آنچنان خود را پایبند به وعده های سابق خود نمی دانستند. همین باعث فاصله گرفتن برانت از مقامات برلین شرقیِ تحت کنترل شدید کمونیستها شد. در 1963 میلادی بود که شخص خروشچف پیغامی را برای برانت مخابره کرد. «... برلین غربی باید جمهوری فدرال را به عنوان یک دولت خارجی تلقی کند» و دعوتنامه رسمی برای مذاکره توسط کاخ کرملین فرستاده شده بود. این پیام به معنای آن بود که خروشچف تنها اتحاد دو آلمان را در مسیر بلعیدن آلمان غربی و کشاندن آن به پشت دیوار آهنین دنبال می کرد که از طرف متحدین غربی آلمان اصلاً قابل قبول نبود. این دوران مصادف شده بود با انتخابات دوباره پارلمان و برانت و دوستان هم حزبی اش سخت در تلاش برای کسب آرای بیشتر بودند. این حقیقت داشت که هر حزب بلوک غرب که کوچکترین تمایل برای نزدیکی با کمونیستها نشان می داد به سرعت از گردونه رای اکثریت مردم کنار کشیده می شد و به زیر سقوط می کرد. این حزب می توانست در ترکیه باشد یا در فرانسه و آلمان تفاوتی نمی کرد.

برانت می گوید با صدراعظم وقت آلمان غربی – کونراد آدنائر – مشورت می کند که او موضوع را به خود وی واگذار می کند. برانت با کاخ سفید نیز تماس گرفته که متوجه نظر منفی رئیس جمهور وقت آمریکا – جان کندی – می شود که رفقای حزبی نیز این نظر را تکرار می کنند. در نتیجه به دعوت مقام اول بلوک کمونیست جهان جواب رد می دهد. گفته می شود وقتی این خبر به خروشچوف رسید، او در حال عوض کردن لباسهایش بود که گویی یک لحظه شلوار از پایش می افتد. بعدها که یخ روابط دو بلوک اندکی شل تر شده بود به او گفتند فرصت طلایی را از دست داده است و خروشچوف می خواست به او هدیه ای بدهد. فارغ از اینکه در دموکراسی ها مقامات هدیه نمی گیرند تا مردمان در فقر به سر برند. این خصلت زشت استبدادهای جهان است که در آنها فساد دولتی بیداد می کند.

۱۱ نوامبر ۲۰۱۰

از زبان صدراعظم اسبق آلمان غربی (1)

چرا ایالات متحده قلب آلمان نازی را فتح نکرد؟

قطعاً برای بسیاری محصلین تاریخ این پرسش مطرح می شود که چرا در جریان واپسین روزهای جنگ دوم بین الملل که منجر به ویرانی کامل آلمان و اروپا گردیده بود، ایالات متحده به پیشروی خود تا تسخیر پایتخت شیطان ادامه نداد و افتخار فتح را به رقیب خود، اتحاد جماهیر شوروی به رهبری استالین واگذاشت؟ ویلی برانت، صدراعظم اسبق آلمان غربی‌ از این رویداد به ناراحتی یاد می کند و معتقد است این نیز دیگر اشتباه از سلسله اشتباهات فاحش نیروهای متفقین (آمریکا-بریتانیا-فرانسه-شوروی سابق- چین) در شکست آلمان نازی بود. او معتقد است چنانچه در یازدهم آوریل سال 1945 میلادی، نیروهای آمریکایی پیشرو، در آلپ توقف نمی کردند قطعاً روزدتر از متحدین کمونیست آنروز خود به برلین می رسیدند و شاید اینگونه هیچگاه آلمان به دو نیم در جریان نزدیک به پنجاه سال جنگ سرد تقسیم نمی شد.

او معتقد است ژنرال آیزنهاور - فرمانده ارشد نیروهای آمریکایی – آنقدر از دید بالا و آینده نگری برخوردار نبود که اهمیت برلین به عنوان قلب تحرکات هفت دهه پیش از آن را در اروپا درک کرده باشد. همچنین بسیار جای سئوال دارد که چگونه فردی در این مقام از دانستن تاریخ اروپا بویژه تحولات پس از سقوط امپراتوری پروس و برآمدن آفتاب آلمان بی خبر بوده باشد. اینچنین است که نیروهای آمریکایی مدعی آزادسازی اروپا در کوه های آلپ، نهایت دست از پیشروی به سمت پایتخت آلمان نازی بر می دارند.

ویلی برانت می گوید، سالها بعد از این واقعه، او با ژنرال آیزنهاور که دیگر در مقام ریاست جمهوری ایالات متحده بود در ضیافتی برخورد می کند و نظر او را در همین زمینه جویا می شود. مابقی را از زبان برانت بشنویم: «... او خود تأیید کرد که پیامدهای دستور خود در مورد عدم پیشروی به سوی برلین را پیش بینی نمی کرده است. بنابراین آمریکایی ها و بریتانیایی ها بعد از روسها، و فرانسویها حتی دیرتر از آمریکایی ها و انگلیسی ها وارد شهر شدند و هرگونه توافق روشن در مورد دسترسی به شهر را از قلم انداختند.»

اینچنین شد که تاریخ پنج دهه ی آینده نیمی از آلمان بر زیر سایه سنگین استبداد کمونیستی رقم خورد و آلمان شرقی به تکه گوشتی بی اراده در مقابل ارباب کمونیست خود مبدل گشت. این در حالی است که نیروهای مترقی آنروز آلمان چون ویلی برآنت و دوستان حزبی اش در روزهای جدایی دو آلمان کمپینی تحت عنوان «آنچه ما هستیم: برلین آزاد، کمونیست هرگز!» به راه انداخته بودند.

۹ نوامبر ۲۰۱۰

پا در بنیاد و سر در تجدد...

جهان پیش رو با تمامی خصلتهای دگرگونه و گهگاه کاملاً متضاد با سنّت، مغایرت اساسی با ارزشهای بنیادگرایانه مذهبی دارد. بنیادگرایی مذهبی از زاویه دید سنت گرایان محصول عصر حاضر و جهان اخیر است. اینان معتقدند بطوریکه تجدد باعث رخداد پدیده ای گردیده است که اکنون به بنیادگرایی مذهبی شناخته می شود و پیش از فرا رسیدن عصر تجدد در سده شانزدهم میلادی چنین مفهومی نیز موجود نبوده است. شاید برای اثبات این ادعا تنها بتوان به اعصار تجدد آغازین سفر کرد اما در مقابل ادله سنت گرایان، اهل تجدد نظر دیگری داشته اند.

اعتقاد اهالی تجدد بر این است که جهان فرای رنسانس و اصلاح دینی فضایی بسیار متفاوت از آبشخور فکری اعصار پیشین آفرید که در آن هر آنکس قرائتی تمامیت خواه و مطلق نگر نسبت به مذهب می داشت دیگر به نام نوینی خوانده می شد و آن چیزی جز بنیادگرایی مذهبی نبود. در عصری که نگاه حداقل یا (مینیمال Minimal) به عرصه دین هم وارد شده است و امر قداست طی فرایند افسون زدایی از جهان از امر دین رخت بر بسته است، نمی توان معتقد به نگاه مطلق در امر دین بود و سپس مدعی شد که این بنیادگرایی مذهبی نخواهد بود. تجدد چیزی را هویدا نکرده است. تجدد تنها ذهنیت انسانها را تغییر داده است. در قالب ذهنیت متجدد، بد یا خوب، درست یا غلط، مذهب چون مابقی مفاهیم جهان عینی امر ثانوی است بر اصل یا شریان روزانه حیات. این نگرش صد البته مغایر با تفسیر سنت از جهان قدیم است.
این بلاگ نوشت قاطعانه در مقام ارزش داوری نبوده و با احترام به آزادی فکر و عقیده نگاشته شده است.

۷ نوامبر ۲۰۱۰

نگاهی به تعریف ادوارد سعید از اومانیسم

«به صورتی ناخشنودکننده روشن است که جهان درگیر جنگی ایدئولوژیکی است، جنگی که جنگ دوم جهانی تنها یکی از مراحل آن بود. ما بر سر آرمانها و عقاید می جنگیم و بیش و بیشتر محقق می سازیم که یک انسان همان است که اعتقاد دارد و بدان عمل می کند. منش انسان، سرنوشت انسان است.» کلارک کوبلر

ادوارد سعید Edward Said نگاه دگرگونه ای به اومانیسم عصر حاضر می اندازد. وی آنرا معادل انتقاد از وضع موجود می داند. او با اشاره بر وضع موجود لبه تیز تیغ انتقاد خود را بر علیه سیاست های نومحافظه کاران آمریکا می گیرد. می گوید که جوهر اومانیسم یعنی ذات وجودی آن تنها متشکل از خودشناسی انسانی آنهم در معنای کلان آن برگرفته از تمامیت نژادها و اقوام انسانی می باشد و صرفاً فرآیندی است در جهت «خود-شکوفایی» تمامی انسانها، نه حربه ای در دست اقلیت سفیدپوست جهان شمال در ضربه زدن به مابقی انسان ها. به تعبیری می توان کلام لئو اسپتیزر مبنی بر «اومانیسم معتقد به توانایی اندیشه ی انسان برای بررسی اندیشه ی انسان ...» را همان مصداق سخن سعید دانست. او با اشاره بر واقعیات کتمان ناپذیر جهان کنونی مبنی بر سیل مهاجرتها به جهان غرب از هر سو و افزایش تکثر در ابعاد فرهنگی جوامع معتقد است دیگر تعاریف قدیمی کارایی خود را بیش از پیش از دست داده اند. اکنون وقت بازنگری در تعاریف فرا رسیده است.

در حیطه بازتعریف اومانیسم نمی توان همچنان مبنا را براساس فرهنگهای یونانی، رومی و عبری از پیش برد بلکه نیازمند دخیل کردن تمامی فرهنگهای از میان تمامی نژادها و اقوام حاضر بشر هستیم. از جمله تفکرات متخاصم با نظم جدید تعریف اومانیسم می توان در اساس به خود ایدئولوژی از نگاه ادوارد سعید پرداخت. او معتقد است که ایدئولوژی در اساس هرچه که باشد مغایر با روحیه آزادیخواهانه انسان است. از میان ایدئولوژی ها بعلاوه ناسیونالیسم مزید بر علت عامل تخاصم حداکثری مابین «ما-آنها» و مکتبی شدیداً انسان ستیز است. از اینرو اومانیست نمی تواند فردی صاحب ایدئولوژی باشد. یک اومانیست نمی تواند دارای موضع گیری مشخص بجز در دفاع از انسانیت باشد. او می بایست با تمام اندیشه ها احساس قرابت و نزدیکی داشته باشد و در تصدیق یا رد آراء تنها انسان را لحاظ کند. ادوارد سعید به پشتوانه همین منظر به نقد اومانیسم آمریکایی عصر خود پرداخته آن را مصداق "یهودی نایهودی" ایزاک دویچر، فاقد اصالت اولیه که روزگاری سرآمد و سرلوحه حرکتهای انسانی بود می داند. جای تعجب نیست که اومانیستِ آمریکایی ادوارد سعید یک اومانیستِ غیراومانیست است.

اومانیسم، در حقیقت، چه چیز جز «شیوه داشتن دغدغه و نگرانی» توأمان راجع به انسان و احوالات خطیر و جنجالی اوست؟ پاسخ را در کلام سعید جستجو کنیم: «من فکر می کنم که اومانیسم وسیله و شاید آن آگاهی است که ما برای تدارک تعارض نهایی یا تحلیل معارض میان فضای کلمات و منشاءِ گوناگون و آرایشهای مختلف آن واژه ها در مکانهای سیاسی و اجتماعی به کار می بریم، از متن گرفته تا مکانهای بالفعل تملک یا مقاومت و انتقال، از خواندن و تفسیر، از زندگی خصوصی تا عمومی، از سکوت تا بیان و صراحت گفتار و باز تکرار – همانطور که خود ما با سکوت و فنای فردی خویش روبرو می شویم – همه اینها در جهان، بر عرصه زندگی روزمره و در تاریخ و امیدها، و در کاوشها به خاطر داشتن و عدالت، و آنگاه شاید رهایی است که رخ می دهد.» (اومانیسم و نقد دموکراتیک - 111)